تورلاین

سفر نامه شهر : اصفهان 

از اونجایی که نوروز خیلی سختی رو گذرونده بودیم تصمیم گرفتیم از هوای خوب و تعطیلی یک روزه ی اردیبهشت استفاده کنیم و چند روز رو در اصفهان بگذرونیم. طبق معمول از دو هفته قبل از سفر شروع به برنامه ریزی کردم و از تعداد انگشت شمار سفرنامه های موجود متعجب و ناراحت شدم. اصفهان شهریه که همه دیدنش و شاید به همین دلیل کسی لزومی ندیده تجارب سفرش رو در اختیار دیگران قرار بده. به همین دلیل تصمیم گرفتم این سفرنامه رو بنویسم و امیدوارم برای کسانی که قصد دارن در فرصتی خیلی خیلی کم این شهر زیبا رو ببینن مفید باشه.

بعد از رزرو یک اتاق چهار تخته در هتل جلفا از طریق آژانس …، که سیستم خیلی سریع و پاسخگویی مناسبی هم دارند و تخفیف های خیلی خوبی رو هم نسبت به آژانس های دیگه ارائه می کنند، ساعت 6 صبح چهارشنبه با خودروی شخصی از تهران حرکت کردیم و وارد جاده ای شدیم که شاید از نظر همه خسته کننده باشه ولی از نظر من فوق العاده است و یه حس غریب و متفاوتی داره که بدونی تا دوردست ها هیچ چیزی برای دیدن نیست به جز جاده، زمین و آسمان آبی بی حال.

اولین جایی که درش توقف کردیم مجتمع رفاهی مارال ستاره بود که نسبتا تمیز و خنک بود و دومین جا کاروان سرای عباسی (مادرشاه). این کاروان سرا که اصلا از وجودش هم خبر نداشتیم و کاملا اتفاقی و طی راه واردش شدیم حدود 400 سال پیش ساخته شده و به این دلیل مادر شاه نام گرفته که هزینه ی ساخت اون رو مادر شاه عباس دوم پرداخت کرده. داخل این کاروان سرا فروشگاه های خیلی خوبی هست از جمله عطاری (که هم فروشنده خیلی مهربانی داره و هم خیلی باسلیقه و زیبا درست شده)، کافه، رستوران، صنایع دستی و چندین فروشگاه دیگه که بسته بودن.

بعد از این توقف ناهارمون رو که از خونه آورده بودیم توی ماشین و به دور از افتاب سوزان خوردیم و راهمون رو ادامه دادیم تا هتل و ساعت چهار بعد از ظهر، بعد از اینکه دوش گرفته بودیم و حدود یک ساعت هم خوابیده بودیم، به سمت کلیسای وانک حرکت کردیم. خوشبختانه کلیسا نزدیک هتلمون بود و لازم نبود زیاد پیاده روی کنیم، من راهنمای صوتی کلیسا رو هم گرفتم که هرچند در مورد نقاشی های داخل کلیسا خیلی مفید بود، به خصوص برای من که با داستان های مسیحیت اونقدرا آشنایی ندارم، ولی در مورد بخش های مختلف موزه خیلی ناقص و سرسری بود و مثلا در مورد سکه ها هیچ توضیحی نداشت و فقط یک جمله گفت که در این بخش سکه های قدیمی قرار دارد. فکر می کنم توی سفرهای بعدی باید وقت بیشتری بذارم و اطلاعات لازم رو از کتاب ها پیدا کنم و به راهنماها متکی نباشم.

ضمن اینکه بعدا متوجه شدم برنامه هایی هست که روی گوشی نصب میشه و این راهنمایی ها رو با خودش داره.

کلیسای وانک توسط ارمنی هایی ساخته شده حدود چهارصد و پنجاه سال پیش و طی جنگ شاه عباس و سپاه عثمانی ناچارا به ایران مهاجرت کردند. داخل موزه کلیسای وانک انجیل ها و قرآن های قدیمی نگهداری میشه و همچنین کندردان ها و سرعصاهای اسقف ها و لباس های روحانیون هم درش نگهداری میشه که برای من خیلی شگفت انگیز بودن. برای بازدید از کلیسا باید به محله جلفا برید و مثل همه اماکن دیگه تا ساعت 17 وقت دارید.

بعد از بازدید از اونجایی که هنوز خسته ی راه بودیم توی شربتخانه ی روبروی هتل که خیلی قشنگ بود نشستیم (شربت خانه ی بهار نارنج) و چای زعفران و کیک خوردیم و از فضای خیلی قشنگ و موسیقی خوب لذت بردیم.

دیگه ساعت بازدید گذشته بود و به همین دلیل ما به سمت میدان امام و بازار اصفهان رفتیم. دیگه از اینجا به بعد از خودروی خودمون استفاده نکردیم چون هم با خیابون ها آشنا نبودیم و هم برای رانندگی خسته و بی حوصله بودیم.

از ساعت پنج به بعد دیگه امکان بازدید از مساجد و موزه ها وجود نداره بنابراین فقط توی بازار و میدان امام گشت زدیم و بشقاب های میناکاری شده و پارچه های قلمکار اصفهان رو خریدیم. فروشنده بشقاب میناکاری شده انقدر آدم نازنینی بود که هر بار نگاه بهشون می اندازیم لبخند به لبمون میاد، ما وارد "نگارستان کوثر" که در حاشیه میدان امام و روبروی کاخ عالی قاپو است شدیم که ادرس بپرسیم ولی شخصیت فروشنده انقدر دل نشین بود که یادگاری امون رو هم از همونجا خریداری کردیم، همون طور که انتظار داشتیم صنایع دستی نسبت به تهران خیلی ارزان تر و متنوع تر بودن.

بعد از اینکه حسابی خودمون رو توی بازار خسته کردیم به سمت رستوران شهرزاد راه افتادیم که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم و می دونستیم که از سایت تریپ ادوایزر هم امتیاز خیلی خوبی گرفته. مطابق انتظارمون هم رستوران شلوغ بود و باید منتظر می ایستادیم، البته میزها خیلی خیلی زود خالی می شدند و انتظارمون اونقدرا هم طولانی نشد. فضای رستوران خیلی زیبا بود اما شلوغی بیش از حد و برخورد عجله ای کادرشون آزار دهنده بود. ما خیلی سریع باید غذامون رو انتخاب می کردیم و خیلی سریع هم باید بلند می شدیم میرفتیم و این برای ما که خسته بودیم و میخواستیم خستگی در کنیم و اینکه نسبتا مبلغ بالایی رو برای غذاها پرداخت می کردیم چندان خوشایند نبود. غذا خیلی خیلی خوشمزه بود (کباب بره و کباب لقمه سفارش داده بودیم) و زیتون پرورده و دوغشون هم خیلی خوشمزه بودن. راستش نمی دونم رفتن به این رستوران رو پیشنهاد می کنم یا نه، ولی برای من که با رستوران های اصفهان آشنا نیستم گزینه ی خوبی بود.

بعد از غذا حسابی سنگین شده بودیم و برای همین به طرف سی و سه پل پیاده حرکت کردیم، روی پل هم کمی استراحت کردیم و هوا هم خیلی خنک بود و کمی به زاینده رود پر آب و مردم با نشاط نگاه کردیم و به سمت هتل حرکت کردیم. خوبی بزرگ اصفهان این بود که برخلاف تهران چهره ها خسته و بی حال نبودن و با اینکه دیروقت بود همه خیلی سرحال و پرانرژی به نظر می رسیدند.

صبح پنجشنبه بعد از اینکه صبحانه ساده ی هتل رو خوردیم به سمت چهل ستون حرکت کردیم. متاسفانه اونجا بین مسئولان و مردم دعوا و کتک کاری شد که ناراحت کننده بود به خصوص که خیلی شلوغ بود و گروه های مختلف توریستی هم اونجا بودن. بعد از تهیه بلیت و راهنمای صوتی (با اینکه بعد از کلیسای وانک نسبت به راهنمای صوتی مردد بودم ولی یک بار دیگه امتحانش کردم و این بار بی نهایت راضی بودم) وارد کاخ شدیم. کاخ بیست تا ستون داره که هر کدوم از تنه یک درخت چنار درست شده و بعد ها داخل هر کدوم از درخت ها رو تیرآهن گذاشتند تا عمارت مستحکم بمونه. متاسفانه اطلاعاتی که از این کاخ توی اینترنت هست خیلی محدوده و امیدوارم یک روز یک نفر همت کنه و مفصلا درباره اش بنویسه تا ماهایی که رشته امون تاریخ نیست بتونیم درباره این بناها مطالعه کنیم. اطلاعاتی که من به دست آوردم در مورد نقاشی ها بود که هر کدومشون داستان به خصوصی دارند و پیشنهاد می کنم حتما همراه با راهنمای صوتی، هندزفری و صبر و حوصله وارد کاخ بشید.

بعد از اون به سمت هشت بهشت حرکت کردیم که البته بازدید از طربقه دومش امکان پذیر نبود، همچنین اینکه راهنمایی به خصوصی هم درباره اش درج نشده بود و کمی مهجور افتاده بود. اطلاعاتی که من درباره اش پیدا کردم این بود که این کاخ به دلیل زیبایی بسیارش به هشت طبقه بهشت اشاره داره و به همین دلیل تمام بناهاش هشت گوش هستند، جای دیگه ای هم خوندم که این عمارت متعلق به هشت سوگلی پادشاه بوده و محل اقامت اونهاست. در هر صورت بسیار دیدنی و زیباست هرچند که متاسفانه در زمان بازدید ما طبقه دوم بسته بود. یه مورد آزاردهنده همین بود که توی ماه اردیبهشت که فصل سفر به اصفهان هست و شهر پر از توریسته بیشتر بناها در دست مرمت بودند و وضعیت مناسبی برای بازدید نداشتند.

بعد از هشت بهشت دوباره به طرف میدان امام رفتیم اما این بار برای بازدید از مسجد امام، مسجد شیخ لطف الله و کاخ عالی قاپو. یکی از بی حواسی هامون این بود که مساجد از ساعت 12:30 تا 14 برای عموم باز نیستند و مجبور شدیم توی اون افتاب کشنده دوباره از این طرف میدون به اون طرف بریم و وارد عالی قاپو بشیم.

اما بعد همین که بلیت رو خریداری کردیم و از گیت رد شدیم خنکی سایه و همچنین خنکی سنگ های مرمر دو طرف سرحالمون آورد. موقع ورود دیگه راهنما نگرفتم چون دیگه خیلی خسته بودیم و حوصله ی گوش دادن به اون همه اطلاعات مفصل رو نداشتیم و تصمیم گرفتیم بعدا مطالعه کنیم. اما خوبی عالی قاپو نسبت به سایر کاخ ها این بود که هر قسمت خودش راهنمایی های خوبی داشت و می تونستیم با مطالعه ی همونا از دیدن بنا لذت ببریم. من برای دیدن تالار موسیقی از همه چیز بیشتر هیجان زده بودم چون از قبل عکس ها رو دیده بودم و به نظرم خیلی قشنگ میومد که واقعا هم همینطور بود.

گویا این تالار خاصیت اکوستیک داره و به همین دلیل تالار موسیقی نام گرفته. وقتی تصور می کردم که توی این فضای با شکوه موسیقی نواخته می شده خیلی برام جالب بود و دوست داشتم ساعت ها اونجا بمونم ولی خب تالار پر از توریست بود و نمی شد با آرامش یک جا ایستاد. از ایوان کاخ هم میدان نقش جهان به خوبی مشخصه و یه خوبی راهنما نداشتن این بود که می تونستی تصور کنی قبلا این جا چی میگذشته که خوب البته با اطلاعات تاریخی خیلی خیلی ناقص ما تصوراتمون حتما خیلی با اونچه که واقعا گذشته فرق داره.

این بار با انرژی بیشتر به سمت مسجد امام حرکت کردیم و محو تماشای سقف و کاشی کاری های فوق العاده اش شدیم. همچنین اینکه کلی با کف زدن و پا کوبیدن اون نقطه ی معروف توی مسجد رو امتحان کردیم و یه گروه توریست دیگه هم اونجا بودن که حسابی از انعکاس صداشون توی مسجد ذوق می کردن.

اعتراف می کنم که پاهامون خیلی خسته بودن ولی خب ما همین یک روز رو وقت داشتیم و فردا قرار بود که برگردیم بنابراین اهمیتی به خستگی ندادیم و به طرف مسجد شیخ لطف الله رفتیم، خوبی مساجد این بود که خیلی خیلی خنک بودن و فضای ارامش بخشی هم داشتن برای همین وقتی واردشون می شدیم اصلا کلافه نبودیم ولی حتی همین چند دقیقه راه از این طرف میدان به اون طرف اذیتمون می کرد.

بعدا که رفتیم منارجنبان به عنوان تنها جایی که راهنما داشت و اطلاعات خوبی هم میداد کمی هم درباره این مسجد صحبت کردند و گفتند که مدور ترین گنبد جهان رو داره و در طی روز به سه رنگ در میاد. صبح ها صورتی، ظهر ها کرم رنگ و عصرها آجری رنگ. و همچنین اینکه وسط گنبد در اثر انعکاس نور یک طاووس دیده میشه که پرهاش رو باز کرده، جالبه که توی عکس هایی که ما گرفتیم این طاووس مشخصه اما تا زمانی که نرفتیم منارجنبان و این توضیحات رو نشنیدیم متوجهش نشدیم.

طبقه پایین مسجد هم خیلی حس خوبی داشت: آبی و خنک. این طبقه همیشه حدود 16 درجه دما داره و در تابستان ها و زمستان ها اینجا مراسم مذهبی برگزار میشده تا از گرما و سرمای شدید به دور باشن.

با وجود خستگی واقعا زیاد از میدان نقش جهان بیرون اومدیم و برای مسجد جامع تاکسی گرفتیم. تنها جایی که اذیت شدیم هم همینجا بود چون راننده برای اینکه کرایه بیشتری ازمون بگیره کلی ما رو دورتر از مسجد پیاده کرد و باز ناچار شدیم کلی راه بریم که هم باعث خستگی بیشترمون شد و هم طبعا ناراحت و دلسرد شدیم. ضمن اینکه محله ای که مسجد جامع درش واقع شده بود خیلی گرم و قدیمی بود و راه ها واضح نبودن و مدام گم می شدیم. ولی بلاخره وقتی مسجد هزار ساله رو پیدا کردیم ناراحتی ها از دلمون در اومد.

همیشه وارد شدن به فضاهای خیلی قدیمی یه حس عجیبی داره و با اینکه تقریبا هیچ چیزی از تاریخ سر در نمیارم از تصور اینکه هزار ساله که آدم ها اینجا نماز می خونن و از تصور اینکه چه جور آدمهایی اینجا میومدن و چه سرنوشتایی پیدا کردن یه حس عجیبی بهم دست میداد. بعدا خوندم که این مسجد حتی قبل از اینکه مسجد باشه هم یک آتشکده بوده و بنابراین قدمتش حتی از این هم بیشتره و باید به قرن یکم هجری برگرده. البته در طر دوره های مختلف این مسجد مدام بازسازی شده و از اولش به همین شکل نبوده ولی با همه ی اینا واقعا شگفت انگیزه.

بعد از اینکه حسابی توی فضای خنک و عجیب این مسجد گشت زدیم و عکاسی کردیم بلاخره راه افتادیم به سمت فروشگاه گز کرمانی (توی خیابان عبدالرزاق) که باز این جا یه بی حواسی کردیم و تلفنی نپرسیدیم که فروشگاه باز هست یا نه. برای همین هم با درهای بسته مواجه شدیم و بدون گز برای پل جویی تاکسی گرفتیم. برنامه این بود که از پل جویی بازدید کنیم و بعدش تا پل خواجو پیاده بریم و کلی روی پل خواجو بنشینیم و به آواز خوندن مردم گوش بدیم. هر گوشه ی پل اصفهانی ها جمع شده بودن و از هر طرف صدای یه آوازی میومد یه جا شاد یه جا غمگین و از یه طرف هم که صدای آب و حرف زدن مردم میومد و خیلی شلوغ و خوب بود. ضمن اینکه دیگه هوا حسابی خنک شده بود و هیچی به جز درد پاهامون اذیتمون نمی کرد. یه کم که نشستیم دوباره بلند شدیم و پیاده روی کردیم.

از جمله چیزایی که برامون جالب بود اینه که چقدر جمعیت خانواده هایی که توی فضای سبز سفره پهن کرده بودن و غذا می خوردن زیاد بود و یه نکته جالب دیگه اینکه همه برای پیک نیک کردن حدود نیم متر فقط با هم فاصله داشتن در حالیکه توی تهران همه از جمله خود ما اگر هم سالی یک بار برن پیک نیک زیراندازشون رو توی یه نقطه ای پهن می کنن که تا ده متری اش خانواده دیگه ای ننشسته باشه. یه کم که اونجا نشستیم دیدیم که این خانواده ها که در نزدیکی هم نشسته اند با هم سر صحبت رو باز می کنن و دوست می شن و راستش خیلی حسودی مون شد.

اگه اونقدر خسته نبودیم حتما خیلی بیشتر اونجا می نشستیم ولی دیگه واقعا نا نداشتیم اینه که دوباره تاکسی گرفتیم برای هتل و برای شام هم نزدیک هتل از آرابو ساندویچ خریدیم و همونجا توی کوچه خوردیم و بعد از اینکه به هتل رسیدیم سریعا دوش گرفتیم و غش کردیم.

صبح یه کم بیشتر خوابیدیم و حدود یازده اتاق رو تحویل دادیم و از یه کلیسای کوچکی که توی همون منطقه است هم بازدید کردیم به نام کلیسای بیت لحم. کلیسای خیلی خلوتی بود به نسبت وانک و کمتر هم بازسازی شده بود ولی باز هم نقاشی های فوق العاده زیبایی داشت.

دیگه ماشین رو از پارکینگ برداشتیم و به طرف منارجنبان حرکت کردیم. یه خوش شانسی که اونجا آوردیم این بود که ساعت یک ربع به دوازده رسیدیم که کاملا به موقع بود. منارها هر یک ساعت و نیم تکان داده می شن(ده و نیم صبح، دوازده و یک و نیم) و پنج دقیقه بعد از اینکه ما رسیدیم راهنما شروع کرد به توضیح دادن که امیدوارم توی سایر بناها هم یه همچین راهنماهایی باشن که هر چند ساعت یک بار توضیحاتی رو ارائه کنند. منارجنبان به عنوان مقبره ای برای عموعبدالله کارلادانی و توسط شاگردان ایشان ساخته شده و جزو معماهای معماری حساب میشده. البته الان متوجه شدند که با تکان دادن یک مناره طبق قانون تشدید فیزیک (باز من از فیزیک هم چیزی سر در نمیارم متاسفانه) مناره ی دیگه و کل بنا تکان می خوره.

بعد از این به سمت آتشگاه حرکت کردیم که راستش کمی پشیمونم و اگر میدونستم باید برای بازدید از آتشگاه از یه همچین مسیر سختی بالا برم شاید هیچوقت برای ظهر آخرین روزی که در اصفهان هستیم این کار رو انتخاب نمی کردم. مسیر واقعا برای کسی که زیاد اهل ورزش نباشه یا مثل من میونه خوبی با ارتفاع نداشته باشه سخته و شاید بد نباشه در گوشه ای از مسیر پله ساخته بشه. ولی حتی وقتی از اون مسیر سخت بالا میری هم (البته من که نرفتم و در نیمه راه انصراف دادم) هیچ راهنمایی وجود نداره و مردم همینطور روی آتشگاه و داخلش میرن و نمی دونم واقعا این کار آسیبی به بنا میزنه یا نه.

بعد از این وقتی می خواستیم وارد جاده بشیم و به سمت تهران برگردیم تصمیم گرفتیم یه کم راهمون رو دور کنیم و دوباره به گز کرمانی سر بزنیم که این بار با خوش شانسی دقیقا آخر وقت (ساعت دو) و وقتی که میخواستن فروشگاه رو ببندن وارد شدیم و سریع شمردیم که چند جعبه باید بگیریم و موفق شدیم گز خوب و تازه رو با قیمت خیلی خیلی مناسب تهیه کنیم. همونجا گوشه ی خیابون بقیه ساندویچ های دیشبمون رو خوردیم و با دلی تنگ به سمت تهران حرکت کردیم.

در مورد هزینه ها، ورودی ها بین 2500 تا 3000 تومان برای ایرانی ها و برای توریست های خارجی بین 15000 تا 20000 تومان هست. ما رستوران های نسبتا گرونی رو رفتیم و برای هر پرس غذا بین 25 تا 40 هزار تومان هزینه کردیم، در مورد تاکسی گرفتن های زیادمون هم برای بیشتر مسیرها به صورت دربستی (البته ما چهارنفر هم بودیم) بین 7 تا 14 هزار تومان هزینه می شد که از نظر ما مناسب بود ولی اگر حوصله رانندگی کردن در شهر ناآشنا رو دارید حدود 50 تا 70 هزارتومان صرفه جویی خواهید کرد.

ما برای دو شب اقامت در یک اتاق چهار تخته در هتل جلفا حدود 420 هزارتومان پرداخت کردیم که هرچند موقعیت مکانی هتل رو بی نهایت دوست داشتم و هتل هم نسبتا تمیز بود ولی صبحانه ی خیلی خیلی ساده و توالت و حمام خیلی سخت، کوچک و قدیمی اش ناراحت کننده بود.

ما ناچارا خیلی فشرده از اصفهان بازدید کردیم و کلی جاهای خوب مثل محله ی جویباره، مناره ی ساربان، برج کبوتر، حمام شیخ بهایی، شربت خانه فیروز و موزه موسیقی رو جا انداختیم. ضمنا من عاشق گوشفیل و دوغ اصفهانم که اون رو هم فرصت نشد بخوریم ولی در مورد بریونی و خورش ماست از اونجایی که به هیچکدوم علاقه مند نیستم بدون ناراحتی ازشون گذشتیم.

همه مون امیدواریم یک بار دیگه فرصت کنیم و این بار بدون خستگی روی پل خواجو بشینیم و بدون خستگی وارد مسجد جامع بشیم و همچنین بقیه جاهایی که ندیدیم رو هم ازشون بازدید کنیم. ولی از اینکه توی همین فرصت اندک تونستیم این همه جا رو ببینیم و بر خستگی امون غلبه کنیم واقعا خوشحالم. الان که برمی گردیم و به عقب نگاه می کنیم دیگه خستگی و گرما از ذهنمون دور شده و خاطراتمون به عالی ترین شکل توی ذهنمون جا گرفته اند. ما همگی اصفهان رو خیلی دوست داشتیم و برخلاف افسانه ها حتی یک بار هم آدرس اشتباهی نگرفتیم و دلمون میخواد حتما دوباره بهش سفر کنیم. هرچند که انقدر شهر ندیده هست که نمیدونم هیچوقت فرصتی برای این کار بهمون دست بده یا نه.

 

عضویت در خبرنامه