تورلاین

سفر نامه شهر : لارناکا 

قبرس، کیپریس یا سایپروس: تکه ای از بهشت، جا مانده بر دل زمین...

قبرس جزیره ایست میان آب های زلال تر از اشک چشم دریای مدیترانه که از شمال تحت تاثیر ترکیه ست و از غرب تحت تاثیر یونان. همین خورده جا، برای خیلی ها از سرتاسر دنیا مقصد خوبی برای سفر انتخاب می شود نه فقط به دلیل طبیعت ناب و حیرت انگیزش که جاذبه ی اصلی آن است، به آن دلیل که برای همه نوع طبعی، جذابیت دارد؛ هم آثار باستانی و تمدن و تاریخ دارد، هم هنر و فرهنگ و زبان و خطی برای اکتشاف. هم از غرب دیدنی دارد و هم از شرق. آب و هوای شهرها و مردمانش نه به سرمای اروپایی هاست و نه به تندی آسیایی ها. مردمانی خوشرو و مهمان نواز که دائم لبخند می زنند و تا مطمئن نشوند خوش می گذرانی و همه چیز برایت مهیا ست تنهایت نمی گذارند. تمام جزیره به زبان انگلیسی مسلطند، چه از اهالی قبرس یونان باشند و چه از نژاد ترکان. آب و هوا عالیست، 10-15 درجه خنک تر از تهران و چندین برابر تمیز تر و شفاف تر از آن.

برنامه ی ما بر این بود که به محض رسیدن به فرودگاه، شهر لارناکا را به مقصد آیاناپا ترک کنیم. برای همین باید با اتوبوس های درون شهری خودمان را به ایستگاه فینیکودس Finikoudes (در زبان یونانی نخل) برسانیم، از آنجا اتوبوس های بین شهری به مقصد فاماگوستا Famagusta را سوار شویم و بین راه درAyia Napa پیاده شویم.

9صبح رسیدیم فرودگاه لارناکا. تابلوهای فرودگاه را که نگاه می کردم یاد کتاب حسابان دوران دبیرستانم می افتادم! آلفا و بتا و گاما و عدد پی را از لابلای کلمات پیدا می کردم و ذوق برم می داشت!

راستش قدم های اولی که بر سرزمینی تازه می گذارم همراه با کلی ترس و شک است و همیشه اولین میزبان بسته به اینکه چطور مرا در آغوش فرهنگش میگیرد؛ ارتباطم را با سرزمینش می سازد. آقای راننده ی خوش مشرب قبرسی اولین نشانه بود برای آنکه بفهمم راه راهِ خوشی ست و سفر پر است از آرامش و آسایش و لبخند.. مرد نازنین به گرمی سلام کرد و سر حوصله کاغذ دستمان را برانداز کرد و اطمینان خاطر داد که اتوبوس را درست سوار می شویم. در طول راه با انگلیسی دست و پا شکسته ای تمام تلاشش را می کند اعتمادمان را جلب کند و خاطرمان را آسوده کند. از میان دریاچه ی نمک لارناکا ، پاتوق فلامینگوها

از کنار مسجد حلاسلطان(حلیمه سلطان-دایه ی حضرت محمد)، از کوچه پس کوچه های دهکده های ساحلی با ویلاهای سفید و سُرخش گذشتیم و گپ زدیم. به فینیکودس که رسیدیم راهنماییمان کرد که اتوبوس های سبزرنگ را سوار شویم. یورو به اندازه ی کافی نداشتیم، گفت شاید دلار هم قبول کنند. خداحافظی کردیم و همان موقع اتوبوس سبز رنگی آماده ی رفتن به آیاناپا بود. تندی بالا پریدیم و خوشحال از به موقع رسیدن، که آقای راننده ی اتوبوس سبز دلارهامان را قبول نکرد! و قطعا منتظر نمی ماند تا پولمان را به یورو تبدیل کنیم. و رفت! ما ماندیم و گرمای سر ظهر و دلارهایمان، با اتوبوس بعدی که قرار بود سه ساعت بعد حرکت کند!

چاره ای نبود، بانکی پیدا کردیم تا یورو تهیه کنیم.همانجا فهمیدیم بانک ها برای هرexchange چه100دلارچه 1000دلار 3.5 یورو کم می کنند. حالا چه کنیم؟ باید تا سه ساعت دیگر منتظر بمانیم؟ نقشه را پهن کردیم. اگر از همینجا که ایستاده ایم(فینیکودس) جاده ساحلی را بگیریم و برویم تا انتها، به قلعه لارناکا می رسیم. تنها خیابان سنگ فرش شده ی دست راستش را هم که برویم یک مسجد کوچک قدیمی و کمی بالاتر از آن کلیسای آگیوس لازاروس هست. زرنگی کرده باشیم این سه ساعت اینها را تماشا می کنیم. 5/2 یورو ورودی قلعه ی لارنکا را پرداخت کردیم. قلعه ای که دژبانی هایش درست شبیه مهره های قلعه یا همان رُخ در شطرنج اند.

توپ و تانکهای جنگی، کتیبه های جالبی به خط فارسی و کلمه های ترکی، گودال اعدام محکومان و البته کلی آفتاب پرست که در محوطه برای خودشان جولان می دادند، دیدنی های قلعه ست. اما بالای دژهای قلعه را انگار ساخته اند بروی، ساعت ها بایستی، دریای موقر و یکدست آبی مدیترانه را چشم بزنی! مسجد انتهای کوچه ی سنگفرش کوچک و کهن بود. پیش در، قبرستان کوچکی داشت در دل باغچه ای باصفا که نوشته های روی سنگ قبرهایش هم به خط فارسی بود. کلیسا اما بزرگ بود و یکی از سالن های بیرونش مثل موزه؛ گنجینه ای کوچک از لباسها ، شمعدانها ، کاسه غسل تعمید و دیگر وسایل اسقفهای مسیحی، شمعدان ها و لوستر ها و لباس ها قدیمی.

راه پله های کدر و تنگ و باریک که به اتاقک هایی مزین به تابلوهای موزاییک کاری بودند انقدر بی سر و صدا و سر حوصله آدم را غرق تماشا می کنند که انگار نه انگار ما از اتوبوس جا مانده ایم و 20دقیقه بیشتر تا حرکت اتوبوس بعدی فرصت نمانده. به هر زحمتی بود درست راس ساعت 1 خودمان را رساندیم اما در کمال ناباوری بهمان گفتند اتوبوس 3 دقیقه ی پیش حرکت کرده! یعنی باز باید تا سه ساعت دیگر همینجا منتظر بمانیم؟ سال تحویل ساعت 7 بود و اگر دیر می رسیدیم؟ چاره ای نبود.. اینجا واقعا که از سروقتی شورش را درآورده اند! آخر آدم انقدر سروقت؟! رفتیم سمت تخت های لب ساحل. پسر سیاه پوستی نزدیکمان می آید و نفری دو یورو بابت لم دادن روی sunbed ها ازمان پول میگیرد. مهربان است. گپ می زنیم. می گوییم از تهران می آییم، پایتخت ایران.

می شناسد؟ با افسوس می گوید می شناسد و دوست دارد بیاید ایران، اگر آنجا سیاه ها را دوست داشته باشند و تردشان نکنند. این چه حرفی ست و ایرانی ها مهمان ها را دوست دارند و ازین تعارف ها تحویلش میدهیم و کمی بعد زیر آفتاب، لم داده بر ساحل، گرمِ خوابیم. صدای امواج.. بوی دریا... خنکی باد و گرمای آفتاب.. حسابی استرس جا ماندن از اتوبوس ها را از سرمان راند.

اینبار نیم ساعت قبل از ساعت حرکت اتوبوس آمدیم و در ایستگاه ایستادیم. خوب درس گرفته بودیم! یورو هایمان هم که آماده بود. به سلامتی سوار شدیم وبا لارناکا خداحافظی کردیم تا پایان هفته و روز آخر سفرمان. یکساعت بعد به شهر آیاناپا رسیدیم. آیاناپا: شهر خوشگذرانی های آنچنانی!

سرتاپای شهر یک خیابان است. از اول تا آخر این خیابان قدم به قدم رستوران، کافه، کلاب و این چیزهاست اما هیچکدام از آنها نه منوهایشان و نه دکوراسیون و یونیفرم گارسون هایشان شبیه به هم نیست. انگاررستوران ها برای به نمایش گذاشتن خودشان تمام خلاقیت مدیران و طراحان و آشپزهایشان را بکار گرفته اند. قدم زدن در این خیابان و تماشا کردن رستوران هایش یکجور تفریح است. یکی خودش را به شکل سرزمین زامبی ها در آورده، آن یکی دخترها با لباس های رومی و تاج هایی از برگ زیتون به سرزمین باستانی یونانی دعوتت می کنند. یکی از استخوان دیزاین شده و در دیگری همزمان که غذایت را سرو میکنی ماهی ها پاهایت را بوسه باران میکنند!

آیاناپا به پارک آبی هایش معروف است که البته از ماه آپریل شروع به فعالیت می کنند. ما هم برای اینکه سال تحویلمان را جشن گرفته باشیم این شهر را برای این زمان انتخاب کردیم، هرچند دیر رسیده بودیم،خسته بودیم و حتی وقت نداشتیم دوشی بگیریم و کمی استراحت کنیم. به محض مستقر شدن در هتل، دستی به سرو رویمان کشیدیم و سال را در یکی از رستوران های نزدیک، تحویل کردیم.خواستیم شام شاهانه ای سفارش دهیم تا خودمان را تحویل گرفته باشیم، سوپ، بیف با کلم و هویج و سبزیجات کنارش و برای نوشیدنی بعد از شام هم آیریش کافه که طبق ترجمه ی تحت الفظی حدس می زدیم قهوه ی ایرلندی باشد؛ یک لیوانی بزرگ از قهوه ی داغ وغلیظ با کلی کف سفید رویش، به شدت تلخ و گرم کننده! همه ی اینها 20یورو هزینه برداشت.

صبح خیلی خیلی زود جاده را پیاده رفتیم تا انتها.. یکی دو کلیسا و گورستان وجاهای اینچنینی برای دیدن، بعد هم در ایستگاه اتوبوس جورج پارالیمنی مقدس منتظر ماندیم برای رفتن به نیکوسیا-پایتخت قبرس.

از آیاناپا تا نیکوسیا یک ساعت و نیم با اتوبوس راه است و هزینه بلیط هر نفر5یورو ست. نیکوسیا/ لفکوشیا: شهر دیوارها! سرتا سر این شهر دیوار است. نقشه را که نگاه کنی، میبینی این شهر درست وسط دیوارهایی منظم با شش دژبانی نیم دایره شکل در اطرافش- شبیه به گل، محصور شده.

شهر را پیاده گز می کردیم از شرق تا غربش را، شمال تا جنوبش را و هر کجا به یکی از دژبانی ها می رسیدیم انگار خیالمان راحت می شد که خوب، اینجا آخرِ شهر است، برگردیم.. یکبار هم پای یکی از دیوارها را گرفتیم و همینطور رفتیم. مجسمه ی زن آزادی خواه را پیدا کردیم. انگار قصه اش اینطور بود که دستور داده تمام زندانی ها آزاد شوند یا مبارزه کرده برای باز شدن در زندان ها و آزادی اسیرانش.

کوچه ای هم روبرویش است که اتوبوس ها می ایستند و و کرور کرور توریست های اروپایی سفید و بور و چشم آبی به دنبال پرچم دارشان می ریزند توی کوچه. ما هم می رویم پی شان. اینجا خانه ی کورنسیوس است.

طبق نقشه مسجد سلیمیه(مسجد جامع) باید همین نزدیکی ها باشد. می دانم که باید یک کوچه ی باریکی سمت چپمان پیدا کنیم تا مسجد با مناره هایش برایمان دست تکان دهد. اما انگار گم شده ایم. این کوچه پس کوچه ها شبیه خط و خطوط نقشه نیست. در عوض مسجد کوچک و کهنه ای با دیوار های کاه گلی و باغی پر از درخت نارنج و لیمو سمت راستمان پیدا می کنیم.

بعید است این همان مسجد جامع باشد که ما دنبالش هستیم. خواهرم داخل مسجد می شود تا بپرسد کجای نقشه ایم و چطور می شود مسجد جامع را پیدا کرد. وقتی دیر می کند خودم را مشغول عکس انداختن از درختهای سر سبز با خال های زرد و نارنجیشان نشان می دهم و آرام آرام از حیاط می گذرم و به ساختمان مسجد نزدیک می شوم. می بینم صحبتشان با متصدی مسجد اُموی گل انداخته و پاک فراموش کرده مرا پشت ورودی مسجد تک مناره ای منتظر گذاشته. معرفی ام میکند. سلام و احوال پرسی می کنیم و می نشینم پای حرف هایش. لباس پوشیدن مرد جوان مرا یاد تصویرسازی های اشعار مولانا می اندازد. خودش هم لابلای حرف هایش می گوید که رهروی مولاناست. مسجدهای تک مناره ای متعلق به سنی هاست اما می گوید شیعه و سنی ندارد، مهم محمد رسول الله است. و در نهایت مسلمان و مسیحی ندارد، مهم الله است. برایمان از گلهای حیاط دمنوش درست می کند و می آورد، صندلی می گذارد و از سیر تا پیاز قبرس را تعریف می کند.

اینکه بلاخره قبرس برای یونانی ها بود ترک ها آمدند یا برعکس؟ می گوید قبرس از خاک یونان بود. یک شب به حضرت محمد در خواب الهام میشود که بیاید این جزیره را برای قلمرو اسلام فتح کند. دایه ی حضرت محمد، حلیمه اسرار میکند او هم همراهشان بیاید، می آید و در این گیر و دار شهید می شود(تکیه اُمِ سلطان-مسجد حلا سلطان در لارناکا محل دفن ایشان است). خلاصه بعد از پیامبر سلطان سلیم عثمانی هم پنج بار دیگر به قبرس حمله میکند تا به اسلام بیاوردشان. حالا این مسجد جامع هم که ما دنبالش می گشتیم، در واقع محل شهادت آخرین پرچم دار اسلام است که در آنسوی دیوارها، در قبرس ترک است.حالا هم بعد از سالیان سال با دخالت آمریکا و بریتانیا این صلح نمادین بین ترک ها و یونانی ها برقرار می شود، به شرط آنکه ترک ها دورتا دور مقرشان را خط بکشند و پا از گلیمشان اینورتر نگذارند. ترک ها هم که حالا تعدادشان کم است زورشان به بیشتر از این قد نمی دهد.

راستش از آن اول که آمده ایم دنبال نشانه ای از ترک ها می گردم. پس چرا می گویند قبرس ترک و قبرس یونان؟ کجا از هم جدا می شوند؟ چطور با هم کنار می آیند یا نمی آیند؟ بلاخره ترک ها پیدا شدند! توی نقشه یک خیابانی را علامت زده که وسط خیابان گیت خروجی ست برای رفتن به قبرس ترک. یعنی درست وسط خیابان از هم جدا می شوند! Lidrasهمان خیابان است، تا قبل از گیت، خیابان سنگ فرش مدرنیست سرتاسرش فروشگاههای برند های معروف . گیت خروجی یک کانکس کوچک پلیس است که یک برگه کاغذ دستت می دهد به عنوان ویزای قسمت جدا شده! بله قسمت جدا شده، نه قبرس ترک! پلیس اینطور می گوید که ما با ترک ها فرقی نداریم و دعوایی نیست. هم این طرف گیت هم آنطرف گیت قبرسی هستیم.

قبرس ترک : نیکوسیای شمالی

اینطرف گیت یعنی نیمه ی دیگر همان خیابانیم، ولی انگار طی طریق کرده ایم و وسط خیابان های استانبول ظهور کرده ایم! برخلاف گفته ی آن آقای پلیس، اینجا کاملا ترکیه ست. واحد پولشان که لیر است، زبانشان به وضوح ترکی ست، از در و دیوار صدای ساز اود و نغمه های ترک زبان می بارد و تمام تلاششان بر این است بافت سنتی ترکیه را حفظ کنند. وسط میدان مجسمه ی آتا ترک می بینی و پرفورمنس رقص سما و موزه ی مولانا و حمام ترکی بویوک حامام از جاذبه های گردشگریش است.

کوچه پس کوچه های تو در تو و باریک به ما می گوید افتاده ایم توی این بازی ها که میگوید در شکل زیر آقا خرگوشه را به هویجش برسان، همان بازی ها که باید لابلای راه های پیچ در پیچ و قاطی پاطی، راه بی بن بست را پیدا کنی.. این بهترین توصیف برای قبرس ترک است که به ذهنم می رسد.از بس گم و گور شده بودیم برای پیدا کردن خانه ی درویش پاشا، بارها از جلوی مسجد سلیمیه (مسجد جامع) رد شدیم و چندباری هم بویوک حامام را طواف کردیم.

ولی خوش شانس بودیم که درست موقع رژه ی نظامی سربازان ترک، در روز استقلالشان، روبروی میدان آتا ترک سر رسیدیم. قبرس ترک و قبرس یونان شبیه خواهر و برادری هستند که در خانه باهم نمیسازند ولی جلوی غریبه ها خوب حفظ ظاهر می کنند و میگویند ما باهم هیچ مشکلی نداریم! نیکوسیا موزه ی اصلی قبرس را دارد. که سر درش درست شبیه آرم یونسکو ست.

داخل موزه جالب است. هر چه سفال و سنگ و فلز در قبرس کشف شده، یکراست آورده اند اینجا. اگر کسی هم نباشد برایت توضیحی بدهد، کافی ست با دقت به اشیا و مجسمه ها نگاه بیندازی تا داستان قبرس را کشف کنی. چهارتا فیلم تاریخی خوب دیده باشید به راحتی می توانید کلاه خود یونان باستان را از کلاه خود عثمانی ها تمیز دهید. هم سکه های ضرب یونان پیدا می کنید و هم سکه های برنز ترک. مجسمه های یونانی با آن لباس های از یک شانه عریان و تاج هایی از برگ زیتون، مرا یاد بولوتوث در قهوه ی تلخ می اندازند وناخودآگاه ازاین قیاس خنده ام میگیرد! این موزه پر از مُهر و سکه و مجسمه ست. مجسمه های خاموشی که خدا می داند چندهزار سال پیش و از دل کدام افسانه و به دست چه کسی ساخته و پرداخته شده اند.

10:30 صبح روز بعد، با همان اتوبوس های سبز رنگ بین شهری، لفکوشیا(نام دیگر شهر نیکوسیا) را به مقصد پافوس ترک می کنیم.از نیکوسیا تا پافوس سه ساعت با اتوبوس راه است و هزینه ی بلیط هر نفر 7یوروست.

پافوس : زادگاه خدای پاکی؛ ونوس میگویند قبرس زادگاه ونوس، خدای پاکی ها در افسانه های یونان باستان است. فرزند آدونیس خدای عشق و آفرودیت خدای زیبایی. آدونیس از آبهای نزدیک دریاچه ی Mavrokolympos بیرون آمده و آفرودیت از آبهای شمالی جنگل Akamas. حالا هم افسانه ای هست که می گویند هردختری در زادگاه آدونیس شنا کند و هر پسری در زادگاه آفرودیت، از تمام گناه ها پاک می شود و به عشق واقعی خود خواهد رسید.

این دریاچه ها کمی از مرکز شهر دورند. راندن ماشین سافاری در جاده های جنگلی تا آبشار و حوضچه ی آدونیس شبیه گذشتن از پل صراط است! راه های باریک و خاکی، خالی از سکنه و پرت که نهایتا به بهشت ختم می شود. حوضچه ی آدونیس سونای آب یخ است! اینجا بجز ما یک خانواده ی انگلیسی هستند که همه دور هم این پا آن پا می کنیم که برویم توی آب یا نه! هرچند دقیقه یکبار یکی جرات می کند و نک شست پایش را توی آب می کند، می لرزد و خودش را می کشد زیر آفتاب! باز دور تا دور حوضچه می پلکیم، از بالا ی آبشار همه جا را برانداز می کنیم که شاید وقت کُشی کرده باشیم اما باز هیچکدام دلمان نمی آید وسوسه ی شنا کردن را پس بزنیم. اولش از سرما نمیشود خوردن دندانها را به هم کنترل کرد اما کم کم بدن سِر می شود.

خودم را به پشت می اندازم روی آب، خورشید یواشکی از لابلای درخت ها نور توی چشمم می اندازد. آرزو می کنم کاش بعد از مردن همینطور سرخوش باشم، یعنی بهشت که می گویند همینطوری ست؟ حالا دیگر کسی نمی تواند مرا از آب بیرون بکشد! مشکل من در سفر همین است که خدا نکند از یکجا خوشم بیاید، گیر می کنم همانجا و حالا حالا نمی توانم دل بکنم. راه می افتیم برویم کورال بِیCoral bay که نزدیک است به اینجا، ساحل زیبا و تفریحی پافوس. توی جاده چندجا می ایستیم و میوه می چینیم! خدا کند صاحبشان راضی باشد. میوه ی استوایی ای شبیه زردآلو اما ترش، پرتغال و لیمو برای ناهارمان! چقدر آب دار و خوش عطرند! سگی از توی یک خانه شروع می کند به پارس کردن ما هم پا می گذاریم روی گاز به فرار..

رانندگی با این ماشین های سافاری کیف می دهد اما جان ندارند. این را اضافه کنید به رانندگی در کشوری که فرمان سمت راست است و تمام دور برگردان ها و میدان ها و سبقت و این ها عوض بدل می شود! خب سخت می شود دیگر! حواس برای آدم نمی ماند که! یکهو به خودم آمدم دیدم ترمز دستی ماشین را کی تا کی پایین نداده ام! هیچی دیگر ماشینمان برگشتنه دیگر روشن نشد! زنگ زدیم آقایی که ماشین را بهمان اجاره داده بود بیاید جمعمان کند!

پافوس شهر بزرگ و پرتی ست. دوقطب گردشگری دارد، یکی این سر شهر و دیگری آن سر شهر. نمیشود مثل شهرهای دیگر قدم به قدمش را پیاده گز کرد. منتها این را همان اول نفهمیده بودیم چون برای رفتن به Tombs of king که یکی از مکان های مهم باستانی ست، راه میانبر از سمت دریا را رفته بودیم و حالا برگشتنه به شب خورده بودیم. کنار دریا ظلمات بود و مجبور بودیم از خیابان اصلی بیاییم. خیلی راه رفتیم، خیلی.. حتی از فکر کردن به آن روز خسته می شوم! Tombs of king مقبره ی اشراف زادگان بوده، مخروبه هایی مربوط به یونان باستان، از ستون ها و سرستون ها می شود آنها را متعلق به دوره ی هلنیک دانست. باید خط به خط تاریخ و افسانه های یونان را خواند تا از دیدن این مخروبه ها لذت برد وگرنه برایت یک مشت سنگ و خاک بی معنی بیشتر نخواهند بود، یاد تخت جمشید خودمان می افتم...

این قبرسی ها خیلی کلک اند! یک نقشه می دهند دستت با مقیاس های اغراق شده و نشانه های تر و تمیز از آثار باستانی و مکان های دیدنی شهر. طوری که پیش خودت می گویی چقدر جا برای دیدن دارد و چقدربهم نزدیکند.می روی می روی می روی و بعد ساعت ها که می رسی می بینی کنار یک درخت تابلو زده اند که میراث ملی ست! این درخت در زمان های کهن پرستیده می شده!

باز می روی می روی جلوتر یک تکه سنگ را همینطور، سردر یک خانه ی معمولی را همینطور فقط علامت زده اند که بیایید ببینید! هیچ توضیح دیگری هم ندارد.. خلاصه که پافوس یک خیابان قشنگ دارد به اسم Nea Pafos پر از چنین آثار باستانی و دیدنی ای، انتهای خیابان مهم است که قلعه ای دارد درست شبیه به قلعه ی لارناکا و دقیقا در همان موقعیت، لب ساحل، کنار بندرگاه است و همانطور شبیه به مهره ی قلعه ی شطرنج.

قدم زدن در غروب بندر آن هم کنار بازارچه ی صنایع دستی سفالی و لعابی پافوس با صدای ساز و آواز و آهنگ های کاملا یونانی که از رستوران های کنار ساحل بر می آیند لذت بخش است.

صبح روز بعد با تاکسی میرویم ترمینال اتوبوس ها، پافوس دوست داشتنی را با کلی خاطرات شیرین ترک می کنیم به سمت لیماسول.از پافوس به لیماسول با اتوبوس یکساعت و نیم راه است و بهای بلیط هر نفر 4 یورو.

لیماسول : شهر دانشگاهی، شهر مهاجران روس لیماسول مدرن تر است. شاید بخاطر اینکه بیشتر دانشگاه ها در این شهر است. یک وقت ها به گوشمان میخورد مردم باهم روسی حرف می زنند بعدتر دستمان می آید از بس قبرس مهاجر روس دارد زبان عامیانه ی چهارمشان روسی ست، مخصوصا این شهر که انگار دارد تغییر ماهیت می دهد.(انگلیسی، یونانی، ترکی، روسی)

حالا که به آخر های سفرمان نزدیک می شویم تازه دوزاریمان افتاده که اگر با اتوبوس های بین شهری سبز رنگ یکبار سفر کنیم، هر چندبار که بخواهیم می توانیم رایگان مینی بوس های داخل شهری همان شرکت را سوار شویم. به محض رسیدن به ترمینال لیماسول، سوار مینی بوس شماره 16 می شویم می رویم شهر باستانی کوریون. کوریون : به یونان باستان خوش آمدید

شهر باستانی کوریون بالای یکی از کوه ها در فاصله ی 10کیلومتری شرق لیماسول است،در مسیر این شهر موزه ی هنرهای تلفیقی، موزه ی شراب و چند موزه و گالری هنری دیگر قرار دارد. کوریون شامل چند قسمت است؛ تئاتر، خانه ی گلادیاتورها،خانه ی آشیلز، خانه ی زلزله! بقایای حمام ها و قصر های مربوط به اوایل قرن پنجم پس از میلاد.

کف خانه ها از موزیک کاری های به وضوح مربوط به هنر باتیک مزین است. اما جالب روایاتی ست که این نقش ها نقل می کنند. یکی از موزاییک کاری های کف خانه ی استولیوس مربوط به 1938، تصویر زنی ست که در دستش ابزار اندازه گیری دارد و در حال اندازه گیری مقیاس "فوت"( اولین مقیاس اندازه گیری سطح، در زمان رومانیایی) است.

در اکثر موزاییک کاری ها نقوش هندسی و نقش های الهام گرفته از گل ها و طبیعت دیده می شود که به نقل از توضیحات خودشان بعدها این نقوش به نماد هنر مسیحیت تبدیل شده. در خانه ی گلادیاتورها که مساحت کمتری نسبت به باقی خانه ها دارد موزاییک کاری کف تصویر گلادیاتورهایی را در حال مبارزه با پوشش مخصوص به خودشان را نشان می دهد که در نوع خود بی نظیرند.

آثار باقی مانده از ستون ها و دیوارهای قصرها و حمام ها، سیستم گرمایشی و سرمایشی احتمالا سونا و جکوزی های آن زمان در اتاقک های کوچک در شرق و غرب عمارت، هرکدام جذابیت خود را دارند.

اما هیچ کدام به اندازه ی تئاتر مرا شگفت زده نکرند... تئاترمربوط به قرن دوم پبش از میلاد است و احتمالا برای اجرای نمایش ها و ارکستر موسیقی بنا شده بوده است. این تئاتر گنجایش 3000نفر را دارد و با وجود سه زلزله که در نیمه ی قرن اول پیش از میلاد، قرن دوم وسوم پس از میلاد رخ داده، کمترین آسیب را نسبت بقیه ی شهر کوریون، به خود دیده. البته در قرن 4 پس از میلاد بازسازی می شود و هم اکنون قابل استفاده ست و خیلی شب ها اینجا کنسرت و تئاتر اجرا می شود. تئاتر رو باز است، در قسمت شمالی کوریون قرار دارد و روبه آبی ترین دریایی ست که به چشم دیده ام. روی سکو ها می نشینم و دلم می خواهد به دورانی پرت شوم که شوالیه ها برای خودشیرینی، جانشان را می گذاشتند کف دستشان و می آمدند همچین جایی شمشیرزنی شان را به رخ فرمانروایشان می کشیدند. یونانی ها حسابی رد پایشان را بر این جزیره جا گذاشته اند.. یونانی هایی که در مقابل اسم ایران، پُز اسکندر مقدونیشان را می دهند که داریوش را شکست داده.

بر می گردیم همان ترمینال لیماسول که صبح رسیدیم، خسته و داغان! از صبح کوله های سنگینمان روی دوشمان بوده و کلی چرخیده ایم. با پرس و جو هتل را پیدا می کنیم، وسایلمان را سر و سامان می دهیم و راه می افتیم به سمت دریا. برای رفع خستگی آبی به تن بزنیم.. اما می سوزیم! آب دریا آنقدر شور است که هنوز بیرون نزده نمک پوست تنت را به جز جز می کشاند.. یا باید توی همان آب سرد دریا بمانی و در نیایی یا باید سوختن از نمک و آفتاب زل و بل را تحمل کنی.

یک چیزهای عجیب و غریبی می خریم که برای ناهارمان مزه شان کنیم. معلوم نیست باید سرخشان کرد یا انداخت توی آب یا همینطوری خورد! دست به دامن رسپشن هتل می شویم که طرز پختش را برایمان بخواند و به انگلیسی ترجمه کند! یک غذای مثلا سنتی قبرسی ست. شبیه اسپاکتی درست می شود. گوله های خمیری که وسطشان یک سبزیهایی ست. ولی به شدت خوش مزه ست! کاش بیشتر می خریدیم!

شیرینی و کلوچه های سنتی قبرس هم خوشمزه اند و با چای خیلی می چسبند! قبل از غروب پیاده از کناره ی دریا راه می افتیم و می رویم کمی خرید کنیم. بعضی از فروشگاه ها را باید سر به زیر وارد شوی و سر به زیر بیرون بیایی. تفاوت فرهنگ هاست دیگر! درهمان لارناکا و آیاناپا تا نیکوسیا و حالا هم لیماسول همه شب ها زود می روند خانه جز ورزشکاران! تا هوا می رود رو به تاریکی خیابان ها خالی می شود از موجود زنده و همه ی مغازه ها تعطیل می شود. یک رستوران ایرانی پیدا کردیم که باز بود و یکی دوتا هم سوپرمارکت کوچک که لااقل بستنی و نوشابه و آدامس در آنها پیدا می شود. آوازخوان حاشیه ی مدیترانه ی سیاه از تاریکی را متر کردیم و بستنی و نوشابه و آدامس خوردیم. شب ها هم قشنگی خودش را دارد،

اگر نداشت این همه آدم برای پیاده روی و دویدن و ورزش کردن و دوچرخه سواری لب ساحل نمی آمدند. آسمان ستاره هایش را پایین تر از حد معمول در تهران، پهن کرده بود. آنقدر پایین که هوس می کردی دست دراز کنی و چند تایی ستاره برای سوغاتی بچینی بگذاری کنج کوله ات. قرار بود فردایش برویم ترودوس. ترودوس شهریست ورزشی! مرتفع ترین شهر قبرس است، کوهستانی و جنگلی ست و اغلب برای کوه نوردی و پیک نیک و اینها می روند آنجا. بخدا هیچ چیز جز دار و درخت و کوه و یک دهکده ی سیب ندارد. در طول شبانه روز هم فقط یک اتوبوس به ترودوس می رود و بر می گردد لیماسول. به خواهرم التماس کردم این یکی را نرویم! اگر از اتوبوسش جا بمانیم کلا از برگشتن به ایران جا می مانیم و ریسک است و اینها ولی ته دلم از تنبلی و خستگی غر می زدم. خدا را شکر که قبول کرد.. اصلا می دانید قبرس به چه چیزی معروف است؟ خر! صبح بلند شدیم رفتیم سمت پارک عمومی که باغ وحش لیماسول هم همانجا بود،

خرها و فلامینگو ها و یکسری حیوانات دیگر که قبرس بابتشان به خود می بالد. خرهایشان به نظر خیلی خر می آمدند! قد کوتاه، محترم، با چتری های بسیار سوسول روی پیشانی! تمام آثار باستانی ای که در نقشه در آن حوالی علامت زده شده، اغراق است! کانتر آب را علامت زده اند که از کجا بیایی تماشایش کنی. که چی؟ که اولین کانتر آبی ست که در قبرس برپا شده!

تک تک ساختمان ها و کلیساها را همینطور علامت زده اند که جاذبه ی توریستی دارد! والا ندارد! مگر یک قلعه ی لیماسول و یک صومعه سرا که در محله ی new port واقعند.

آن هم همان روز که ما رفتیم تعطیل بود. دو دوست پیدا کردیم که بهمان گفتند تعطیلی امروز به دلیل روز استقلال یونانی های قبرس از ترک هاست.مردم همه در کافه ها و خیابان ها و رستوران ها بودند. جوانترها لب ساحل می زندند و می رقصیدند. این دوستهای ما هیچ کدام از اهالی قبرس نبودند. هر دو برای کار آمده بودند اینجا. دختری که در یک رستوران کار می کرد می گفت تا حالا سه دوست ایرانی داشته هر سه شان را هم خیلی دوست داشته، ازشان چند جمله ی فارسی هم یاد گرفته. این را که گفت خودمان را آماده کردیم فحشی چیزی تحویلمان دهد آخر بعضی از دوستان ازین کارها می کنند! ولی با لهجه ی شیرینش سعی می کرد به خاطر بیاورد : "عزیزم، دوستت دارم، ببخشید" و اینها.. خیالمان راحت شد که چه دوست های خوبی داشته!

با دوستان خداحافظی کردیم و یک راه دیگر برای برگشتن به هتل پیدا کردیم که از جلوی پارک اِلمان ها می گذشت. پارک بزرگی پر از مجسمه... بین راه در یکی از کلیساها یک جشن عروسی دیدیم و به یک فروشگاه ماهی فروشی سرزدیم و انواع میگو و خرچنگ و صدف و بچه کوسه های بی گناه را دید زدیم که مردم کیلویی می خریدند برای جشن شام امشب..فردا صبح باید خودمان را خیلی زود به لارناکا می رساندیم، قرار بود آقای کریس مارتین(ازآلفا دایورز) یکی را بفرستد هتل دنبالمان برای غواصی.

بازگشت به لارناکا

به لارناکا که رسیدیم، به زحمت توانستیم هتل را پیدا کنیم. باید در لابی هتل منتظر میماندیم چون هنوز اتاق ها هم حاضر نبود. خیلی طول نکشید که خانم Nicky Martin آمد. یک زن مو کوتاه آمریکایی پشت فرمان یک تویوتا نشسته بود و در سکوت سیگار می کشید. رادیوی آمریکا روشن بود و ماشین در جاده ی خاکی حاشیه ی دریا تکان تکان می خورد. درست شبیه فیلم های آمریکایی... غارهای کوچک زیر دریا، گونه های گیاهی و ماهی ها و دیگر آبزیانی که در فیلم های مستند دیده بودمشان، حالا دارند مرا از نزدیک می بینند! می بینند که می بینمشان! چشم در چشم خلایق کف اقیانوس مدیترانه، فقط چندمتر دورتر از ساحل...

برای ناهار رفتیم یک رستوران نزدیکی های هتل و ماهی خوردیم که دینمان را به غذاهای دریایی هم ادا کرده باشیم. واقعا لذیذ بود و بعد از غواصی حسابی می چسبید.این یک پرس ماهی بزرگ با نوشیدنی ها 8 یورو بیشتر نشد. هزینه ی خوراکی ها بد نیست. دریاچه ی نمک پشت هتلمان بود. انتهای دریاچه هم مسجد حلاسلطان و پاتوق فلامینگوها. راه فرودگاه لارناکا هم از همین جاده می گذشت.

اما مسجد حلاسلطان جای عجیب و غریبی بود. خیلی ها برای دیدنش می آمدند. تکیه یا مسجد حلاسلطان 5بعدازظهر بسته می شود. حیف است تا اینجا بیایید و نبینیدش. دم در پر بود از گربه! خواهرم میگوید توی یک سفرنامه ای خوانده که یک پیرمرد مهربانی بوده که همیشه به گربه ها غذا میداده. هر جا هم می رفته انگار که گربه ها بفهمند می آمدند دورو برش را می گرفتند. وقتی می میرد اینجا خاکش می کنند بیرون تکیه ی حلا سلطان. از آن به بعد اینجا می شود پاتوق گربه ها.

فردا وقت برگشتن است. من خسته ام و دلم برای اتاقم تنگ شده. میخواهم زودتر برسم خانه. ما اولین کسانی هستیم که به فرودگاه رسیده ایم. هنوز گیت پرواز ماهان باز نشده و کارکنانش نیامده اند.

از اینطرف و آنطرف فرودگاه که دیدنی هم هست عکاسی می کنیم و از فروشگاه فرودگاه کمی شکلات و شیرینی برای سوغاتی میگیریم تا اینکه تابلوها می زنند ماهان : تهران آماده ی پذیرش مسافر. اولین نفر هستیم میرویم خودمان را معرفی می کنیم. میگویند ببخشید اسم شما در لیست نیست! صبر کنید تا خانم سوفیا بیاید. صبر میکنیم. خانم سوفیا می آید می گوید درست است شما بلیط دارید اما صبر کنید آقای آرش بیاید به من دستور بدهد اسمتان را وارد لیست کنم. این آقا و خانم که می گویم هموطنان عزیزمان در شرکت هواپیمایی ماهان هستند. نگو هواپیمایی ماهان با مسئول تور باهم لج و لجبازی دارند و این وسط ما و دونفر دیگر قربانی این رفتارهای نوعدوستی هموطنانمان می شویم! تمام کارکنان غیر ایرانی پرواز که از ابتدا در جریان مسئله بودند نگران ما هستند و دلداریمان میدهند که به پرواز می رسیم. نیم ساعت به پرواز مانده و گیت ها دارد بسته می شود که مشکل حل می شود و ما آخرین نفراتی هستیم که می نشینیم سرجایمان.

میخواهم نفس راحتی بکشم که آخیش رسیدیم.. اما دلم می گوید کاش برنمیگشتم. کاش از لابلای چمدان های پخش و پلای وسط جمعیت طوری فرودگاه را دور می زدم که هیچکس به نبودنم شک نمی کرد. کاش خودم را پشت این طبیعت بکر قایم می کردم تا کسی نتواند مجبورم کند از زمین بکنم. مشکل من در سفر همین است که خدا نکند از یکجا خوشم بیاید، گیر می کنم آنجا و حالا حالا ها نمی توانم دل بکنم... خلاصه ی هزینه های سفر قبرس:

هزینه ی ویزای قبرس در نوروز1393 برای هر نفر 40یورو، هزینه ی بلیط رفت و برگشت با پرواز ماهان برای هر نفر 1.600.000 تومان شد. برای اقامت که اغلب درهتل های یک ستاره و یا هتل آپارتمان صورت گرفت برای هر نفر بطور میانگین شبی 15 یورو هزینه شد که در ادامه بصورت جزئی در باره ی کیفیت و هزینه ی هر یک از هتل ها توضیح می دهم. ورودی مکان های دیدنی خیلی نیست مثلا 2تا نهایتا8یورو. برای حمل و نقل بین شهری با اتوبوس برای هر نفر بین5تا7یورو خرج شد که به نسبت راحتی اتوبوس ها و تماشایی بودن جاده های بین شهرهای قبرس بسیار به صرفه تر از استفاده از تاکسی بنظر می رسد. از صحبت های همسفرانمان شنیدیم که برای سفر از لارناکا تا نیکوسیا نفری 120 یورو هزینه ی ون کرده اند.

اما اجاره کردن ماشین برای داخل شهر ها هم تجربه ی جذابی ست. البته برای این کار فراموش نکنید گواهینامه تان را بین المللی کرده باشید. ما برای اجاره ی یک ماشین سافاری با هزینه ی بنزین برای یک روز 55یورو پرداخت کردیم. یک وعده غذایی کامل 8 یورو، 6تا تخم مرغ، یک بطری آب و نان هم خریدیم3.5 یورو! برای سوغاتی هم می توانید شیرینی های سنتی قبرس را پیدا کنید با 3یورو و یا صابون و روغن و عصاره های گندم و زیتون از 2 تا5 یورو. نماد قبرس زیتون، خوشه ی گندم، مجسمه ی ونوس، خر، فلامینگو، آثار باستانی و طبیعتش است که کلی یادگاری های به یادماننی با این نماد ها می توانید پیدا کنید که چندان گران هم نیستند. اما برندها(پوشاک و لوازم آرایشی و غیره) مثل سراسر دنیا از قیمت های بالایی برخوردارند مگر آنکه در فصل حراج ها سفر کنید. این سفر یک هفته ای به 5شهر از جزیره ای که کلا6 شهر دارد(تقریبا 83 درصد یک کشور)برای هرکداممان 1.600.000 تومان+ 500دلار هزینه برداشت. محل های اسکان در قبرس:

Federa hotel در آیاناپا : یک اتاق دونفره شبی 15یورو. هتل آپارتمانی ساکت و دنج و تمیز اما قدیمی. به خیابان اصلی که پر از کافه و رستوران بود نزدیک بود اما به سختی پیدایش کردیم، انتهای سراشیبی کوچه ای تاریک و خلوت قرار داشت و تابلوهای راهنما را به سختی می شد تشخیص داد. هتل شیک و مدرنی نیست اما حیاط زیبایش جان می دهد برای یک عصرانه ی صمیمانه با مسافران دیگر. اینترنت رایگان در لابی، پارکینگ رایگان، استخر روباز، سوئیت هایی مجهز به حمام و دستشویی و لوازم اضطراری، خوش برخوردی کارکنان، دسترسی شهری نسبتا خوب، نزدیکی به ساحل و مهم تر از همه هزینه ی عالی نسبت به خدماتی که می دهد دلایل خوبی برای انتخابش بودند.

Delphi hotel در نیکوسیا : یک اتاق دونفره شبی 40یورو. دسترسی به مکان های دیدنی و ایستگاه اتوبوس و بانک و مرکز شهر عالی ست، بهتر از این نمی شود! ساختمان هتل خیلی قدیمی ست انقدر که آدم دلش می خواهد بعنوان اثر تاریخی با آن عکس یادگاری بی اندازد ولی اتاق ها تمیز و مجهز و خیلی راحتند. اینترنت رایگان، برخورد خوب کارکنان، تلویزیون و کولر و دیگر لوازم اضطراری که اکثر هتل ها موظفند ارائه کنند. اما سه تا نکته : یکی مبدل برق که بعضی هتل ها رایگان و بعضی دیگر با شارژ2-3یورو در اختیارتان می گذارند شاید بهتر باشد با خودتان یک مبدل هم ببرید. مسئله ی دوم change کردن دلار به یوروست که هتل ها و فروشگاه ها به قیمت روز برایتان انجام می دهند و خودشان هم دستگاه یو وی دارند که مطمئن باشید پول ها تقلبی نیست و مزیت آن 3.5یورو کمیسیونی ست که از آن کم نمی شود در صورتی که بانک ها برای این کار 3.5یورو از شما کثر می کنند.

و مسئله ی سوم هتل هایی که درصورت رزرو اینترنتی فقط پرداخت با credit card را می پذیرند و در عوض موقع رسیدن شما هزینه ی دیگری دریافت نمی کنند اما خوب گاهی برای ما که شهروند کشورهایی نیستیم که credit card داشته باشیم شرایط سخت می شود. این هتل دلفی در نیکوسیا هم با همین شرایط بود. Radodafni hotel هتل¬آپارتمان های ساحلی در پافوس : سوئیت کامل دونفره شبی33یورو. دسترسی به محل های دیدنی خوب نبود. همانطور که گفتم پافوس دو قطب گردشگری کاملا جدا از هم دارد و این هتل آپارتمان دقیقا مابین این دو قطب و از هر دو فاصله ی زیادی داشت. اما جای بسیار زیبا و تمیز و از نظر خدمات و تجهیزات عالی بود. ساحل اختصاصی بسیار دنج و زیبا، کارکنانی بسیار دلسوز و خوش برخورد، اینترنت و لوازم اضطراری و تجهیزات دیگر... هتل تازه ساخت است و حیاط بسیار دیدنی ای دارد و بهای اسکان در این ساختمان ها به نسبت خدمات ،

رفاه و آسایشی که سپری شد عالی ست. روزی که ما رسیدیم هیچکس در اتاق reception نبود. پشت در شیشه ای اتاق reception کاغذی چسبیده بود با این نوشته : welcome shiva! Block4#2 اول شک داشتیم که این کاغذ برای ماست یانه. تا بحال این شیوه از استقبال را ندیده بودیم! اما مسافرین دیگر گفتند احتمالا برای ماست معمولا همین کار را می کنند. حدسمان درست بود، این خوش¬آمدگویی برای ما بود..

Estella hotel هتلی نسبتا لوکس در لیماسول : اتاق دونفره شبی23یورو. دسترسی به ساحل خوب امااز دیدنی های شهر دور است. مجهز و ترو تمیز است و همچنان کارکنان بسیار خوش برخوردی دارد و از تمام تجهیزات ضروری برخوردار است.

Larco hotel در لارناکا را پیشنهاد نمی کنم! این هتل هم هزینه را از طریق credit card دریافت می کند. اتاق دونفره شبی25یورو. هتل قدیمی ست از امکانات و تجهیزات ضروری هم برخوردار است. در محله ای بسیار کهنه و دورافتاده واقع است و خیلی هم تر و تمیزی ش به دل نمی نشیند. به محل های دیدنی، دریاچه نمک و فرودگاه نزدیک است اما ما این را بعد از سفر فهمیدیم! چون مسیرها راه ها اتوبوس خور و ماشین رو نبودند و ما ساعت هایی را تلف کرده بودیم در حالی که اگر با کسی که راه بلد بود همراه بودیم بهمان نشان می داد که تمام اینها چند کوچه آنطرف تر پشت هتلمان است و نیازی به پیچاندن لقمه دور سر نبوده. بنا براین دسترسی محلی هم خوب است به شرط آنکه بلد باشید. در کل هتل آپارتمان ها از نظر هزینه به صرفه اند اگر خیلی به لوکس بودن و امکانات رفاهیِ آنچنانی اهمیت نمی دهید.

عضویت در خبرنامه