تورلاین

سفر نامه شهر : هامبورگ 

چهار شنبه 24 جولای 2013 بازدید ازباغ sanssouci پتسدام

امروز صبح با مری به تپسدام می رویم. دایی با کلی معذرت خواهی نیامد. زیاد اهل گشت و گذار نیست، درست برعکس مری، و بیشتر تمایل دارد به رسیدگی کار باغش برسد، و رتق وفتق امور تیم های پینگ پنگ که با اوست. او هم چند سالی است بازنشسته شده است، قبلا مدیر کنترل کیفیت زیمنس بوده و حالا دیگر به فکر پول در آوردن نیست . به باغشان می رسد وگلها ومیوه هایش و ورزش . خصوصا تیم های پینگ پنگی را سرپرستی می کند که گاهی مسابقات حرفه ای هم دارند. با مری با مترو به ایستگاه ویسه رفتیم . بعد با قایق از دریاچه گذشتیم و به تپسدام رسیدیم. قطارهم به تپسدام می رفت ولی مری عمدا خواست مارا با قایق ببرد. اطراف برلن 7 دریاچه به همین شکل وجود دارد که اطراف آن را ویلاهای گرانقیمت پر کرده اند حدود 1ساعت با قایق تا پتسدام راه بود ومناظر بدیعی هوش بری می کرد.

در پستدام به پارک sanssouci رفتیم. باغ بزرگی است با درختان کهنسال و آب نما ها وساختمانهای زیبا

دانشگاه قدیمی پتسدام که از 1769 تا به حال فعال است

کاخ فردریک پادشاه وقت آلمان تقریبا قرن 17

و ساختمانهای orangerie (به معنای نارنجستان)

وساختمان اصلی sanssouci

واسیاب بادی قدیمی که در کنار باغ بود، از جمله دیدنی های این باغ است . از داخل برخی از انها هم نمی شد عکس گرفت وبلیط ومجوز جداگانه می خواستند. البته این باغ برخی ساختمانهای دیگرهم داشت که وقت نبود ببینیم. باغ زیبایی بود مری می گوید باغی بسیار قدیمی در مایه های ورسای پاریس است (که ما وقت نشدآم را در پاریس) ببینیم. کمی هم مرا یاد کاخ تابستانی پکن می انداخت. شباهت زیادی به آنجا ندارد نمی دانم چرا یاد آنجا افتادم . شاید به خاطر ساختمان چینی chiness house است. به هرحال از ساعت 9 صبح که در آمدیم تا 6 بعد از ظهر که به خانه رسیدیم ، تور بسیار خوب و دلپذیری را پشت سر گذاشتیم. با قطار وقایق واتوبوس... این مسیر ها را گشتیم. عصر با قطار برگشتیم برلین و به فروشگاه ALDIرفتیم و چای و شکلات وچیزهایی از این قبیل خریدیم. فروشگاه ارزان وخوبی بود با قیمت های مد نظر ما هم راحت می شد خرید کرد. دایی هم رفته بود بعد از کارهایش فیله مرغ وگوشت فیله گوساله خریده بود، روی پشت بام با صفا کباب کردیم. رضا و دایی کارش را انجام دادند ومن ومری مهمان بودیم . شام را حدود ساعت 8 خوردیم و با بچه ها هم اینترنتی صحبت کردم . بعد از شام که دور هم نشسته بودیم دایی از گل های گلخانه پشت بام تعریف می کرد .

همه چیز می کارد هرچه به دستش بیاید، از فیسالیس گرفته تا خیار وگوجه فرنگی قرمز وزرد و ذرت و... همه را هم همینجا روی پشت بام خانه توی گلدانهای بزرگ وگلخانه ای کوچک . سیب زمینی و کدو و انواع میوه را هم در باغچه 250 متری اش دارد. اینجا باغ ها را دولت نمی فروشد، بلکه اجاره طولانی مدت می دهد. قوانین خاصی هم دارند برای نگهداری باغشان . مثلا ساختمان در آن نمی توانند بسازند و دیوار نمی توانند بکشند. فقط فنسی که مانع ورود دیگران شود. و یک اتاق کوچک برای استراحت آخر هفته . حتی درخت های بزرگ هم نباید باشد که دید مردم وعابرین را به داخل باغ مسدود نکند. به این معنا هرکس که باغ هم نداشته باشد حداقل باید لذت بصری از دید باغ را داشته باشد. آخرشب هم مری بلیط های قطار فردای مارا به مقصد هامبورگ داد و توضیح داد که کدام ایستگاه باید به قطار برسیم . بلیط را جوری گرفته بود که از ایستگاه نزدیک منزل خودشان باید به قطار می رسیدیم نه ایستگاه مرکزی. اینها را وقتی کسی اهل آنجا وگردشگر باشد تشخیص می دهد ونه توریست از همه جا بیخبری مثل ما. حتی این مساله برای دایی هم جالب بود. بعد مری خداحافظی کرد وگفت شما صبح زود می روید ومن آن موقع خواب هستم .من کشته مرده این صداقت وبی تعارفی اش شدم.

خیلی زحمت کشیده بود بلیط متروی اسبان (متروی شهری ) هامبورگ تا فرودگاه را هم گرفته بود. دایی نگذاشت حساب کنیم ، یه جوری هم صحبت می کند که نباید مقابلش حرف بزنی. کمی که اصرار کنی ناراحت می شود که چرا تعارف می کنید. خیلی نمی توان سر به سرش گذاشت. انشاءالله جور دیگر جبران کنیم. پنجشنبه 25 جولای 2013 حرکت به سمت هامبورگ وفرودگاه امروز صبح از ساعت 5/4 بیداریم. نماز خواندیم و ما بقی جمع و جورها را کردیم.ساعت 6ونیم دایی ما را تا ایستگاه قطار آورد. از دایی خدافظی کردیم . این چهار روز که مهمانش بودیم خودش وخانمش خیلی زحمت کشیدند.

قطار سر ساعت7:10 آمد و سوار قطار شدیم. چرت کوچکی در قطار زدیم. آدم پهنه کوه وکویر ایرانی چشمش از سبزی اروپا سیر نمی شود، ولی این 15 روز عجب جنب وجوشی داشتیم وخسته بودیم. ساعت حدود 9:15 صبح به هامبورگ رسیدیم . در همان ایستگاه قطار، متروی "اسبان" را پیدا کردیم. در المان به متروی شهری اسبان می گویند. قطار های شهری وبین شهری به یکدیگر پوشش خوبی می دهند. قطاری که در مترو سوار شدیم از واگن 3 به بعد فرودگاه می رفت و 2 ایستگاه دیگر در یک ایستگاه قبل از قطار جدا می شد و دیگر به فرودگاه نمی رفت. این کار راهم برای صرفه جویی انجام می دهند در مسیر هایی که مسافرش کم است یا مسافر مشترک دارد و تا حدودی مسیرها یکی است در یک ایستگاه بخشی از قطار جدا می شود وراه دیگری را می رود. قطار های بین شهری هم همین طور است. بین سوئیس وآلمان هم این اتفاق افتاد ودر یک ایستگاه بخشی از قطار به راه دیگری رفت. این هم از تجربه های آخر سفر. به فرودگاه رسیدیم ساعت 45/9 دقیقه است. ساعت 5/10 میز پذیرش مسافر باز می شود. منتظر شدیم و chekin کردیم و خوشبختانه بار اضافه نداشتیم . کمی چرخ زدیم . مک دونالد اینجا هم یک شعبه دارد که دسترسی آسان به اینترنت را ممکن می سازد .کمی سرگرم می شویم . و بالاخره به سالن ترانزیت می رویم . هواپیما آماده است ولی حدود یک ساعت در سالن ترانزیت اضافه معطل شدیم. می گویند المانها رندم هواپیماهای ایرانی را چک می کنند . این بار قرعه حال به نام این دیوانه زده بودند. نماز ظهر و عصر را در فرودگاه خواندیم . خوب شد چون امروز به سرعت زمان از دست می دهیم.

به جای ساعت 30/13 ساعت 45/14 سوار هواپیما شدیم. هواپیمای ایران ایر برای سوخت گیری مجبور است به شهر دیگری از اروپای شرقی برود. مقصد بعدی ، برای سوخت گیری شهر بوداپت است از بالای شهر قشنگی است. طمع می کنیم بار بعدی بوداپست را هم ببینیم. ساعت 4 عصر در بوداپست مینشینیم . هواپیما مشغول سوخت گیری است ومسافرین منتظرند. در ساعت30/4 هواپیما به مقصد تهران پرواز می کند. باد هم موافق است و سرعت هواپیما خیلی بیشتر از سرعت آنست که در مسیر هامبورگ به بوداپست بود. ساعت 30/ 10 شب به وقت تهران ( با 5/2 ساعت اختلاف ساعت) به فرودگاه امام خمینی رسیدیم . نماز خواندیم و به سمت شهر حرکت کردیم. ماشینمان فرودگاه بود. رضا به رانندگی اروپایی عادت کرده است . از طرز رانندگی اش تا تهران معلوم است، چون از حرکت مارپیچی راننده ها عصبی می شود. مدام هشدار میدهم: حواست جمع باشد اینجا مردم مثل آنجا رانندگی نمی کنندو..... ساعت 1 بعد نیم شب خانه بودیم . الهی شکر خدایا به ما لطف بسیار کردی و مارا مهمان کردی و لطف خود را در حق ما تمام کردی منت تو پرودگار بر ماست . خدایا شکر بسیار... سفر بسیار خوبی بود:

• ما در این سفر تقریبا همه وسایط نقلیه را آزمودیم . رانندگی کردیم. با مقررات زندگی مردم آشنا شدیم. کارهایی را انجام دادیم که توریست هایی که با تور می روند نمی توانند انجام دهند. خرید میوه ونان جزء لاینفک سفر ما بود. حرکت با قطار وتهیه بلیط آن تجربه جالبی بود واینکه خودمان راهبر وتصمیم گیرنده برنامه هایمان بودیم.

• خوب برنامه ریزی کردیم وخدا هم خیلی کمک کرد. چون هرچیز کوچکی مثل یک تصادف کوچک یا مریضی یا پنچری یا گیر دادن پلیس یا حتی اشتباه محاسباتی در مسیرها، می توانست برنامه ها را پاک بهم بریزد که به حمد خدا همه چیز خیلی خوب پیش رفت.ما در زمانی کوتاه بخش زیادی ازدیدنی های اروپا را دیدیم ، گر چه سریع ولی استفاده بهینه را از زمان وامکاناتمان کردیم.

• دوستان خوب و خانواده مهربان بخشی ازگنجینه های ما هستند .چه درمقصد که مادرم بود وچه در سفر که دوستان ودایی عزیزم بودند. اینگونه سفر ها با بچه ها منعقد نمی شود، باید کمی فارغ البال بود وبا همسفرمان باید تفاهم زیادی در علایق و همسانی در توان جسمی وحرکتی داشته باشیم. به امید تکرار این سفرها.

عضویت در خبرنامه