تورلاین

سفر نامه شهر : استانبول 

سفرنامه یا بهتر بگم رنج نامه ای رو که میخوام واسه عزیزان بیان کنم داستان تجربیات و اتفاقات تلخیه که درسفر ما (من و همسرم) به کشور ترکیه شهراستانبول برامون به وقوع پیوست . باشد که شاید روزی این تجربه تلخ ما، راهگشا و یا راهنمایی برای دوستان و مسافران عزیز به این کشور و یا هر نقطه از دنیا قرار گیرد.

و اما ماجرا ...

بعد از اینکه همسرم دو مرتبه پشت سر هم تو قرعه کشی صتدوق های خانوادگی قرض الحسنه برنده شد، با تشویق های ایشون و علاقه زیادش به سفر خارج از کشور، فکر یک سفر چند روزه به یکی از کشورهای اطراف به سرمون زد . اما کجا ...؟

بعد از حدود یک ماه بررسی و پرسوجو واسه انتخاب مکانی برای سفر و باتوجه به علاقه وافری که همسرم به دیدن شهر تاریخی استانبول داشت تصمیم گرفتیم که این شهر رو به عنوان مقصد سفر انتخاب کنیم. البته من کمی برای این رفتن به این سفر سرسختی میکردم . یک بخش سر سختی من جنبه مالی موضوع بود و یک بخش دیگه آب و هوای متغیر استانبول . اما چه کنم که نمیتونستم در مقابل علاقه همسرم مقاومت نشون بدم . خلاصه .بعد از انتخاب مقصد حالا نوبت رسیده بود به انتخاب تور و هتل ومکان های دیدنی و جاذبه های گردشگری و کلی برنامه ریزی که کجا بریم و چجوری بریمو صبح رو کجا باشیم و ظهررو چه کنیم و شب چه؟ بالاخره با کلی وسواس یه تور 5 روزه با یه هتل مناسب به پستمون خورد . (کلا آدمی هستم که قبل از اینکه جایی برم یا بخوام کاری رو شروع کنم تا در موردش خوب تحقیق نکنم و از زیرو بمش مطلع نشم اون تصمیم رو عملی نمیکنم )

به همین خاطر واقعا انتخاب تور و هتل و خلاصه مواردی که ذکر کردم چیزی حدود 20 روز از منو همسرم زمان گرفت. البته اینم بگم ما تمام تلاشمونو میکردیم که برای 25 بهمن(روز ولنتاین) تو استانبول باشیم ...

تاریخ تور از 24 بهمن شروع و تا 29 بهمن ادامه میافت . ساعت پرواز 22:45 از تهران به مقصد استانبول بود.

از ساعت حدود 19:30 با کلی سلام و صلوات و بدرقه راهی فرودگاه امام شدیم .حدود ساعت 20:30 رسیدیم فرودگاه . گرفتن کارت پرواز و گذروندن گیتهای مختلف و رسیدن به سالن ترانزیت حدود یک ساعتی زمان برد . تقریبا یک ساعتی زمان داشتیم تا پرواز .( لازمه بگم که پرواز ما با هواپیمایی معراج بود که از اقبال خوب ما به موقع و بدون تاخیر قرار بود بپره) اون مدت رو هم صرف دریافت ارز مسافرتی و گشتن بین مغازه ها و مرور دوباره برنامه سفرمون و کلی امید و آرزو و چه کنیم و چه نکنیم گذشت تا اینکه اعلام شد مسافرین پرواز معراج جهت سوار شدن به هواپیما به گیت مراجعه کنند.

ماهم خوشحال و خندان بعد از عبور از گیت آخر دست در دست هم راهی هواپیما شدیم.جفتمون از اینکه قراره 3 ساعت بعد تو مقصدی که مدتها بود داشتیم برای رسیدن بهش نقشه میکشیدیم پیاده بشیم خیلی خوشحال بودیم. شاید باورتون نشه اما واقعا برای لحظه به لحظه سفرمون برنامه ریزی کرده بودیم ... بعد از استقرار همه مسافرینو بعمل امدن تشریفات پروازی بالاخره هواپیما راس ساعت 23:00 از زمین بلند شد... طول پروازهم شرایط خودشو داشت که ازش میگذرم تا هرچه زودتر به اصل مطلب برسیم. ساعت حدود 1:20 (به زمان ایران) بود که هواپیما وارد فرودگاه آتاتورک شد ...

تا توقف کامل و اجازه برای خروج مسافرین و تخلیه هواپیما حدود 30 دقیقه ای گذشت و حدود ساعت 2:00 ما تو صف گیت ورود به خاک ترکیه قرار گرفتیم ...

نمیدونم دوستانی که این مطالب رو میخونن بار چندومه که به سفر خارج از کشور میرن. ولی برای مایی که این سفر اولین سفر تفریحی به خارج از کشور برامون محسوب میشد (ماقبلا یه سفر زیارتی به عربستان داشتیم) از لحظه ورود به فرودگاه استانبول برامون جذاب بود... اون شوق و شعفی که تو چشمای همسرم خودنمایی میکرد رو هرگز از یاد نمیبرم.

تو صف مسافرا برای خوردن مهر ورود تو پاسپورتشون دونه دونه جلو میرفتن تا اینکه نوبت به ما رسید . طبق رسم ادب اول همسرم جلوی گیت رفت و بدون هیچ مشکلی مهر ورود به پاسپورتش خورد و از گیت گذشت. حالا نوبت عبور من بود ...

اما ...

لازم به ذکره که من بخاطر اینکه آذری زاده هستم تاحدی به زبان ترکی تسلط دارم . ترکی استانبولی رو خوب متوجه میشم و دست و پاشکسته هم صحبت میکنم.اما همسرم در حد چند کلمه و یا کلیات یه جمله ترکی رو متوجه بشه ...

ادامه ماجرا اینکه : دیدم مامور مربوطه خیلی مشکوک داره پاسپورت منو وارسی میکنه .پیش خودم گفتم شاید به اصل بودنش شک کرده که اونم بررسی میکنه متوجه میشه اصله ...

ازم پرسید قبلا ترکیه بودی ؟ گفتنم نه .

بهم گفت وایستا اون کنار...

چندتا دیگه از مسافراهارو راه انداخت تا اینکه همسرم به تاخیر عبور من از گیت مشکوک شدو برگشت سمت گیت.

باپرسوجویی که ازم کرد که چی شده چه اتفاقی افتاده ماموره گیت پی برد که این خانم همسر بنده است . بخاطر همین مجدد پاسپورتمو چک کرد .این بار دقیق تر.حتی درز دوخت و صفحات پاسپورتم رو جلو نور میگرفت که چیزی دستگیرش بشه.

اما باز نتیجه همون بود که بود . بهم گفت وایسا کنار . زنگ زد به جایی و بعد از 3-4 دقیقه یه افسر پلیس از پشت گیت امد و با مامور کنترل شروع به صحبت کرد . البته جایی که من ایستاده بودم حرفهاشونو نمیشنیدم و فقط به همسرم دلداری میدادم که نگران نباش حل میشه ... احتمالا دارن پاسپورتمو بررسی اصولی میکنن .

افسر پلیس از گیت عبور کرد و ازم خواست که همراهش برم تا دفتر پلیس فرودگاه .

بهم اشاره کرد که بشینم . یه چند دقیقه ای نشستم اما خبری نشد .رفتم پشت باجه پلیس و علت این کارشونو جویا شدم که اینبار بهم بصورت تاکیدی اعلام شد که من قبلا تو ترکیه بودم ... از این حرفشون خندم گرفت . تو اون لحظه کل اون زمانی که صرف تحقیق و بررسی سفرمون کردیم تا رسیدیم به گزینه ترکیه از نظرم گذشت و با قاطعیت گفتم نه به همکارتون هم گفتم که بار اوله وارد ترکیه میشم .

این عمل من گویا کمی بفکر انداختشون که نکنه حق با من باشه . باز اشاره کرد که بشین تا بررسی کنیم .

حالا شما فرض کنید که من اینور جلوی کیوسک پلیس منتظرم تکلیفم روشن شه اونور گیت همسرم داره از دلشوره قالب تهی میکنه .حدود 20 متری از هم فاصله داشتیم . با کمی بلند صحبت کردن میتونستیم صدای همدیگه رو تو اون ازدهام جمعیت بشنویم . تونستم به همسرم بفهمونم که به چه علت جلوی ورود منو گرفتن و دارن بررسی میکنن . باید منتظر باشیم . نگرانی از اتفاقاتی که اینور تو دفتر پلیس در جریانه یک طرف دلشوره عدم دسترسی به همسرم و نگرانی از استرس وارده شده بهش از طرف دیگه داشت لحظه به لحظه شرایط رو بغرنج و خارج از تحمل میکرد .افسر پلیس صدا کرد و گفت یه مدتی باید تحمل کنی تا شرایط دقیق بررسی بشه . مجدد علتو ازش جویا شدم گفت که یک نفر با اسم و مشخصات من وارد خاک ترکیه شده اما هنوز خارج نشده و پلیس ترکیه هیچ اطلاعی ازش نداره...

خون خونمو میخورد که ای خدا این چه وضعشه دیگه . آخه مگه میشه ...؟

ازاونور گیت هم همسرم جویای شرایط و وضع من بود . تا اینکه وقتی افسر متوجه رفتار ما شد و وقتی فهمید این خانم همسرمه ماموریو برای برگردوندن همسرم به اینور گیت اعزام کرد . حالا دیگه همسرم کنارم بود . اینجوری دغدغه ذهنیم کمتر شد و تمرکزمو گذاشتم فقط روی مشکل بوجود امده .

حالا دیگه فرودگاه و صف های پشت گیتهای ورود خالی شده بود و انگار نه اینکه تا همین چند دقیقه پیش کسی پشت این گیتها تو صف ورود ایستاده بود .از درونم یه صدایی داشت فریاد میزد که مردم، ایرانیا، همسفرها اینا بی علت جلو مارو گرفتن . چرا کسی نمیاد به داد مابرسه . کمک کنه به اینا بفهمونه که اشتباه گرفتن ...

این اتفاقات حدود 50 دقیقه ای طول کشید . رو صندلی که نشسته بودیم و منتظر اعلام نتیجه. ساعتمو به وقت محلی تغییر دادم . ساعت 1:20 به وقت محلی بود .

افسر های پلیس در رفت و آمد بودن . آدمای مختلفی با ملیتهای متفاوت میومدن جلو کیوسک پلیس و به اقتضای مشکلشون بعد مدتی میرفتن اما من و همسرم پای ثابت صندلی های انتظار جلوی کیوسک پلیس یودیم ...

حدود ساعت 2:00 یه مامور جدید امدو و مدارک من دستش بود و شروع کرد دوباره سوال های تکراری ازم پرسیدن که قبلا کی امدی ترکیه؟ و چرا امدی؟ واصلا چرا الان امدی؟ و امدی چیکار کنی ؟ کجا هارو ببینی ؟ الان که فصل سرمای ترکیه است نه فصل گردش ؟ اونجاهایی که میخوای ببینی رو 3 روزه هم میشه دید چرا 5 روزه امدین ؟ با همه این سوال و جواب ها باز مرغشون یه پا داشت که باید بررسی بشه . اما اینبار بهم اعلام کردن که این بررسی تا صبح که ادارات ترکیه باز بشه و بتونن استعلام کنن طول خواهد کشید . یه برگه ای رو برا امضا بهم دادن و توجیهم کردن که مفاد این برگه اینکه که من به خواست خودم تمایل به تحمل این مدت برای روشن شدن موضوع دارم .(گویا قانون اونجا به این صورته که بیش از 4 ساعت نمیتونن کسی رو نگه دارن مگر با خواست و اطلاع خود شخص) منم که از همه جا بیخبر فکر میکردم که خوب با تحمل 6-7 ساعت با باز شدن دفاتر و ادارات و گرفتن استعلامات لازم مشکل حل خواهد شد برگه رو امضا کردم .

این رو هم فهمیدم که مدارک من تا صبح دست اونا خواهد بود و جایی قرار نیست ارسال بشه .

پس مجبور بودیم این 7-8 ساعت رو روی صندلیهای سرد و فلزی فرودگاه صبح کنیم .

یه ساعتی گذشته بود که یهو یه ایده ای به ذهن همسرم رسید . گواهی نامه رانندگی من پیشم بود . فکر کردیم شاید با ارائه این مدرک و بررسی اون با پاسپورتم راه چاره ای باز شه .(دقیقا عین آدمی که برای نجات جونش از غرق شدن حتی به کف روی آب هم چنگ میندازه).

بنظرم مشکلی که ما ایرانی ها تو پاسپورت هامون داریم کمبود اطلاعات هویتیه . منه ایرانی با کلی هزینه ای که برام شده درسته کد ملی دار شدم ، شماره شناسنامه دارم اما تو پاسپورتم این اعداد و ارقام فقط بصورت فارسی تایپ شده که برای یه کشور بیگانه کاملا بی معنیه . خیلی دستو پا زدم که شاید بتونم از روی کد ملی(که به فارسی تو پاسپورت نوشته شده) و مقایسه اون با گواهی نامم بهشون بفهمونم که این کد یک کد منحصر به فرد تو ایرانه و کسی این کد رو جز من نداره . اونا هم این موضوع رو قبول کردن اما اینکه بصورت لاتین تایپ نشده بود براشون باور پذیر نبود. حتی ازم خواست که لاتینشو بنویسم اما باز گویا فایده ای نداشت .

یه راه حلی که افسر اونجا پیش پام گذاشت این بود که آیا پاسپورت قبلیمو دارم ؟ یا کسی هست که دسترسی به پاس قبلیم داشته باشه تا بتونه اسکنی ، تصویری چیزی ازش براشون ارسال کنه تا با شماره اون گذرنامه موضوع رو بررسی کنن که متاسفانه من با گرفتن پاس جدید ، قبلی رو کاملا معدوم و به زباله دانی انداخته بودم.

وقت مگه میگذشت ... از یه طرف بیخوابی ، از یه طرف استرس ، خستگی ، صندلی های فلزی وسرد فرودگاه، نگاه های مردم ، از دست دادن زمان سفر همه و همه چی دست به دست هم داده بود تا تمرکز و اعصاب ما رو بهم بریزن .

از همه چی بدتر غمی بود که حالا جای اون ذوق واشتیاقو تو چشمای همسرم گرفته بود و من برای جبرانش هیچ کاری ازم ساخته نبود. تنها التیامی که ازم برمیومد نوازش موهاش بود زمانی که روی صندلی فرودگاه دراز کشیده بود و سرش روی پاهام بود.

با همه این تفاسیر هنوزچراغ امیدی تو دل هر جفتمون روشن بود که صبح از این برزخ رها میشیم ... نمیدونم چرا ولی اونجا زمان کشدار بود ...

گذشت تا اینکه ساعت شد 8:00 صبح ...

دیگه با ورود هر افسر پلیس به کیوسک منتظر بودم که مدارک و پاسپورتمو بدن بهم و کلی ازم عذر خواهی کنن که ببخشید یه تشابه اسمی بوده و شما میتونید وارد خاک ترکیه بشید...

ساعت 8:35 بالاخره یه افسر با مدارک من امد و دوباره شروع به بحث و مشورت و بررسی کردن. چشمای ما هم فقط دنبال دست افسر و مدارک تو دستش بود . یکم که سرش خلوت شد نتیجه رو پرسیدم که باز همون حرفارو تحویلم دادن و گفتن یه کم دیگه تحمل کن .

یه 10 دقیقه ای گذشتو دیدم اون افسر بهمراه یه افسر دیگه که خانم بود امدن سمت ما و آب پاکی رو ریختن رو دستمون ...

بهم گفتن که اسم و مشخصات مشابه شما تو سیستم ما ثبت شده و ورود کسی با این اسم و مشخصات به ترکیه ممنوع اعلام شده وکاری از دست کسی بر نمیاد . تنها راهکار برگشت شما به ایران و مراجعه با سفارت ترکیه و حل این مشکل از اونجاست.

مشکل اینجا بود که به من نمیگفتن که منظورشون از مشخصات مشابه دقیقا چیه ؟ اسم ، فامیل،نام پدر،محل تولد، تاریخ تولد و شماره گذرنامه ... فقط یه جا لفظی متوجه شدم که منظورشون اسم و فامیل و تاریخ تولده ... اما اجازه نمیدادن که من اون برگه ای رو که بعنوان سند تشابه دستشون بود رو بررسی کنم . تنها حدسی که الان میتونم بزنم اینه که به احتمال زیاد سیستمهای امنیتی اونا هم مثل ما خیلی دقیق نیست و فقط تو سیستمهاشون اسم و فامیل و تاریخ تولد ثبت میشه نه چیز دیگه ...

اینجا بود که دیگه بغض همسرم ترکیدو مگه اشک بند میومد ...

ازم میپرسیدن که همسرت میخواد وارد ترکیه بشه یا همراهت برمیگرده ؟ از همسرم خواستم که به سفر ادامه بده اما عین روز برام روشن بود که هرگز اینکارو نمیکنه . که اگه اینکارو انجام میداد شاید به نفع جفتمون بود (علتشو در انتها خواهم گفت)

ساعت دیگه 9:00 شده بود که مارو به اتاقی هدایت کردن و بهمون گفتن که شمارو با اولین پرواز به ایران برمیگردونیم . خدایی برخوردشون مناسب بود و هیچ بی احترامی ازشون ندیدیم. حتی وقتی اونجور اشکهای همسرمو میدین گاها دلداری هم میدادن و از اینکه کاری ازشون برنمیاد متاسف بودن .

بعد از اینکه مدارک و مبالغ پولو و وسایل همراهمونو صورتجلسه کردن و امضا گرفتن هرکدوممونو به یه اتاق مجزا راهنمای کردن .شنیدین میگن آدم به امید زندست ؟! تو اون شرایط هم یه کوچولو امید داشتم . قبل از اینکه در اتاق ها باز بشه با خودم فکر کردم که احتمالا قراره جداگونه ازمون بازجویی کنن . ما هم که مشکلی نداریم بعد از بازجویی دست از سرمون برمیدارن .

چشمتون روز بد نبینه... باز شدن در اتاق و ورود جداگونمون به هریک از اتاق ها همانا و شکه شدنمون همانا ...

ازاین جای ماجرا رو من بصورت جداگانه و همسرم به صورت جداگانه براتون روایت میکنیم ...

روایت اول - همسر بانو :

بعد از اینکه مار واز هم جدا کردن من رو به اتاقی راهنمایی کردن که بعد از ورودم به اتاق به عمق فاجعه پی بردم. یه نگاه به فضای حاکم بر اتاق و آدمهای ساکن تو اون فضا کافی بود که صورتم رو تو دستهام بگیرم و گریه مجدد آغاز کنم.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که بدجوری از دستش شاکی شده بودم. آخه خدا چرا ؟ تو این کار چه حکمتی پنهون ؟

اصلا اگه قرار بود که حکمتی توش باشه چرا شرایط رو جور کردی که تا اینجا مارو بکشونی ؟ تو همون تهران جلومونو میگرفتی !!!

با خون دل پس انداز کردیم به درو دیوار زدیم زندگی رو بالاو پاینش کردیم تا تونستیم هزینه این سفر رو جور کردیم اما حالا همش سوخت ... آخه چرا خدا ؟

تو این حال و هوای خودم بودم که دست نوازشگر پیر زنی رو روی سرم حس کردم که با لهجه غلیظ افغان بهم دلداری میداد و میگفت : دخترم غم مخور ... همه اینا تجربه است.

این حرف برام سنگین بود . یعنی چی تجربه است ؟! باشه اصلا تجربه اما به چه قیمتی ؟!

الان که از اون شرایط خلاص شدم و دارم از دور به ماجرا نگاه میکنم، درک میکنم که وجود اون پیرزن افغان و نواز و همزبونیش با من چقدر تو آرامش نسبی و خلاص شدنم از اون حالات بد بهم کمک کرد ...خدا خیرش بده .

نمی دونم چقدر از ورودم به اونجا میگذشت که نگهبان زن وارد سالن شد . با زبان انگلیسی دست و پاشکسته ازش تاریخ و ساعت خروجمون رو پرسیدم که کمی بعد داخل یک برگه نوشت و برام آورد. تاریخ 16 فوریه ساعت 2 صبح .سریع رو گوشیم چک کردم به این امید که این تاریخ همین امشب باشه . اما متاسفانه فردا شب بود .

یه بار دیگه دنیا رو سرم آوارشد. حتی فکر اینکه شب رو باید اونجا سپری کنم آزارم میداد . تو اولین فرصتی که پیش امد از نگهبان درخواست ملاقات همسرمو کردم. وقتی اون حال و بی تابی منو دیدن با درخواستم موافقت کردن. تو این حال و هوا بودم که صدای داد و بیدادی از سالن آقایون میومد و معلوم بود که نسبت به چیزی دارن اعتراض میکنن.( جالب اینجاست که بعدها فهمیدم هر بار که من درخواست ملاقات با همسرمو داشتم ، ایشون هم تقریبا تو زمان مشابه همین درخواستو از نگهبان مربوطه تو بخش خودشون داشته). با دیدن همسرم و استیصال تو چهرش یکباره دلم هری ریخت. آخه این اولین بار همسرمو تو این حال میدیدم . نمی تونست با صدای آروم صحبت کنه . معلوم بود که بهم ریخته . خیلی خودمو کنترل کردم که اشک جاری نشه اما نمیشد . بهم دلداری میداد و همش میگفت که فکرم پیش توئه ... تاریخ برگشتو بهش نشون دادم و بعد از کمی گفتگو برمون گردوند تو اتاق های خودمون .

تو سالن ما یک خانواده عراقی که شامل مادر خانواده و 2 دختر 18،19 ساله و یه پسر 10 ساله ساکن بودن که گویا بخاطر فرار از عراق و پناهندگی تو ترکیه مدت یک ماهی بود که تو اون سالن اقامت داشتن.. گویا برادر بزرگترشون هم تو قسمت آقایون بود . تو اون روزهایی که اونجا بودم دختر و پسر کوچیک خانواده با یک لیوان آب در دست روزی 1-2 ساعت تو اتاق پیاده روی میکردن.

وقتی که وعده غذایی صبح رو آوردن بخاطر ضعف زیاد و گرسنگی که از شب قبل بامن بود ، بی معطلی یکی از پک هارو باز کردمو خوردم. یک خانم سیاهپوست که تبعه فرانسه بود و نمیدونم به چه علت میخواست به ترکیه پناهنده شه ازم پرسید که بار اولت میای اینجا ؟ با تعجب گفتم آره ؟ تو دلم گفتم مگه قراره بار چندمم باشه ؟!! موقع صرف ناهار فهمیدم که چرا این سوال رو پرسیده بود ... صبح غذایی رو که برای عراقی ها آورده بودن بدون اینکه ازشون اجازه بگیرم خورده بودم .

اما ظهر این بی اطلاعیمو جبران کردم و وعده غذامو دادم به اون خانواده عراقی . البته تو اون مدتی که اونجا بودم اون بخشی از غذام که میدونستم برام زیاده رو قبل از اینکه دست خورده بشه میدادم به خانواده عراقی . طوری شد که روز آخر دختر عراقیه از اخلاق من خیلی خوشش امده بود و همش تشکر میکرد .

اما اون خانم سیاه پوست فرانسوی باردار بود .غم عجیبی تو چهرش بود . کمی که یخمون باز شد عکسها و کلیپهایی که تو گوشیم داشتم رو بهش نشون دادم و اجازه دادم با موبایلم Game بازی کنه . میخواستم اینجوری حتی به اندازه ذره ای هم که شده سهمی تو شادیش داشته باشم.

شب اول یه خانم جوان سوری هم به گروه اضافه شد . اوایل برخوردش با من مناسب بود اما زمانی که فهمید ایرانی هستم کلا رفتارش تغییر کرد طوری که وقتی خواب بود چنان به پام ضربه زد که از خواب پریدم . بجای عذر خواهی چپ چپ نگاهم میکرد همراه این خانم سوری یک خانم عراقی دیگه هم امد . این خانم برعکس اون سوری خیلی مهربون و باگذشت بود.هوامو داشت . غمگین که میشدم سربسرم میگذاشت و باهام شوخی میکرد .

نزدیکای ساعت 8 بود که سر دردم داشت شدید میشد . نیاز به مسکن داشتم .اما چطور میتونستم این موضوع رو با نگهبان در میون بزارم.

تو این حال و هوا بودم که در باز شد و نگهبان صدام کرد . از در خارج شدمو دیدم همسرم با یک مسکن و یک بطری آب تو دستش منتظرمه . بعد فهمیدم که اونم سر درد داشته و اجازه گرفته تا از چمدان قرص مسکن برداره . بعد هم از نگهبان خواهش کرده که یکی از قرصهارو به من هم بده تا آروم بشم. تو فاصله خوردن قرص اتفاقاتی که اونور افتاده بود رو برام شرح داد . اینکه کسی رو پیدا کرده که از استانبول بتونه پیگیر کارمون باشه و تونسته به خانوادش تماس بگیره و اونارو تو ریز اتفاقات قرار بده . و اینکه از نگهبان ها درخواست کرده بلیط برگشت بگیرن برامون تا بتونیم با هزینه خودمون زودتر برگردیم به ایران . حالا دیگه هم من و هم همسرم اون بیتابی اولیه رو نداشتیم و با محیط خو گرفته بودیم. برگشتیم به سالن خودمون .

موقع خواب رسیده بود . صندلی هارو به تخت تبدیل کردن و مجبور بودیم با چراق روشن بخوابیم. صبح ساعت 8 برپا دادن . اما ما که کاری نداشتیم . لااقل میذاشتن بیشتر بخوابیم. از حالا باید تا ساعت 2 صبح فردا لحظه شماری میکردم.

بعد از اینکه تختها رو جمع کردن یه مادر و دختر الجزایری وارد سالن شدن . در کمال تعجب دیدم که عین خیالشون نبود. از سر و وضعشون مشخص بود که شرایط مالی خوبی دارن . ایناهم مثل همسرم همون درخواست خرید بلیط شخصی هواپیما رو به نگهبان مطرح کردن اما وقتی دیدن نگهبان کاری براشون نمیکنه خودشون از طریق اینترنت موبایل بلیط رزرو کردن و از اون سالن خودشونو نجات دادن.

فراموش کردم بگم که تو این دوروز تنها راه ارتباطی من و همسرم از طریق پیام کوتاه بود .

عصر روز دوم بود که به نگهبان درخواست ملاقات همسرمو دادم . بعد از مدتی اجازه ملاقات دادن . وقتی همسرمو دیدم فهمیدم که اون هم همین درخواست رو از نگهبان بخش خودشون داشته . این سومین ملاقات کوتاه ما محسوب میشد . جالب ابن بود که هردومون تقریبا همزمان درخواست ملاقات میکردیم.

تو این ملاقات همسرم بهم گفت که دیگه کاری از کسی ساخته نیست و باید بریم تهران و کار رو از اونجا پیگیری کنیم . خبر خوبی که بهم داد این بود که احتمالش هست به جای ساعت 2 صبح فردا 10 امشب برگردیم تهران. یه خبر بدی هم که داد این بود که خط موبایلش احتمال داشت یکطرفه بشه و مجبور بودیم ارتباط اس ام اسیمون رو مدیریت کنیم.

از هم جدامون کردن و برمون گردوند به سالن خودمون . 1-2 ساعت بعد از این دیدار هم خط موبایل همسرم یک طرفه شد و دیگه هیچ ارتباطی تا زمان خروج از سالن نداشتیم.

با نزدیک شدن به ساعت 10شب وقتی دیدم خبری از نگهبانا ها نشد فهمیدم که رفتنمون تو اون ساعت ممکن نشده و باید تا 2 صبح صبر کنیم .

دوباره صندلی هارو تبدیل به تخت کردن و هم اتاقی ها هم آماده خواب شدن . منم یه گوشه دراز کشیدم که گذر زمان رو نفهمم .حدود ساعت 1:30 صدام کردنو و بهم گفتن که وقت رفتنه .

با دیدن مجدد همسرم تو خارج از اون اتاق امید به وجودم برگشت و گویا خون تازه ای در رگهام جریان گرفت .

روایت دوم - من :

تو زندگی آدم گاه اتفاقاتی میوفته که فکر میکنه اینجور مسائل فقط تو فیلمهاست و واسه مردمه و هرگز براخودش اتفاق نمیوفته ...

اما اشتباه همینجاست که ما یادمون میره که خودمون هم جزء همون مردمیم و ممکنه براخودمون هم بدترش پیش بیاد.

در باز شد و وارد شدم ...در بسته شد ...

من کجام؟ اینجا کجاست ؟ منم کیم ؟ اینا کین ؟ امیر تو کجا و اینجا کجا ؟؟!

خداسره دشمنتون هم این بلا رو نیاره ...

بعد یه چند دقیقه ای که گیچ و منگ بودم و شک زده، وقتی به خودم امدم دیدم وسط یه جمعیت 10-12 نفره هستم که از ملیتهای مختلف و با نژادهی متفاوت اونجا جمع هستن . بعضیا خواب بودن بعضی گپ میزدن.بعضیا هم تو خودشون بودن. از جاهای مختلف آفریقا توشون بود تا انواع و اقسام اعراب ... از نیجریه و گینه و بنین و... تا مصر و لیبی و سوریه و عراقی . حتی تاجیک و حتی تبعه فرانسه و استرالیایی و از شانس خوب من یه ایرانی ( که البته بعد از گذشت 2-3 ساعت متوجه ملیت این افراد شدم).

اما شرایط اون اتاق (که فکر میکنم کمپ اقامت موقت بود برای افرادی که به هر دلیل برای ورود به ترکیه دچار مشکل شده بودن) به قرار زیر بود:

حدود 70متر مربع با امکانات اولیه بهداشتی، یه تلویزیون داغون،یه دستگاه تلفن برای تماس ضروری از داخل و یا خارج، چند تا مبل زوار در رفته که شب وقت خواب متوجه شدم که تبدیل به تخت میشن، میز غذاخوری و چندتا صندلی پلاستیکی.

لازم بذکره که این اتاق بصورت 24 ساعته با 4 تا دوربین مدار بسته و چراغهای 24 ساعته روشن کنترل میشد .

یه چند دقیقه ای که گذشتو خودمو پیدا کردم و به اطرافم واقف شدم رو یکی از صندلیها نشستمو و به بخت بدم لعنت فرستادم که آخه این دیگه چه چورش بود و از کجا روی سر ما آوار شد ...

دیگه برام مسجل شده بود که از برزخ به دوزخ وارد شدم ...تنها دلخوشیم این بود که بهمون گفتن که با اولین پرواز بر میگردید به کشورتون. با حسابهای من اولین پروازبه ایران عصر همون روز بود و ما نهایتا باید 5-6 ساعت این وضع رو تحمل میکردیم...اما غافل از اینکه اینا فقط تصورات من بود و بس ... حدود 1:30 ساعتی که از ورود ما به کمپ میگذشت مسئول نگهبانی همراه با فردی که نظافت چی بود وارد اتاق شد و یه چند دقیقه ای کار نظافت بطول انجامید . تو همین زمان یه فکری به ذهنم رسید که ازش خواهش کنم که اجازه ملاقات با همسرمو بهم بدن . شده برای 5 دقیقه . آخه با اون حالی که همسرم داشت خیلی خیلی نگرانش بودم ...

بعد درخواست ملاقات و اصرارهای بی حد من وقتی نگهبان استیصال منو دید گفت بشین خبرت میکنم ...

بعد از یه چند دقیقه ای در باز شدو ازم خواستن که برم بیرون. همزمان دیدم همسرم هم از در کمپ بانوان خارج شد .شاید این یکی از بدترین لحظات عمر من بود . همسرم هنوز چشماش اشک آلود و کاسه خون بود ...یکم دلداریو کمی نوازشو خلاصه با حداقل ابراز احساسات ممکن زمان در حال گذر بود . فقط از این بابت کمی به آرامش رسیدم که فهمیدم جاش به نسبه راحته و یه وعده غذایی هم به عنوان صبحونه خورده(که بعدا فهمیدیم که اون وعده غذایی واسه هم اتاقیاش بوده و به اشتباه میل کرده).

یه کم که آرومتر شدیم از نگهبان پرسیدم که خوب حالا کی مارو بر میگردونین که بهم گفت تقریبا 36 ساعت دیگه . یعنی 16 فوریه ساعت 2:25 صبح . انگار آب یخ ریختن روم . باورش سخت بود . علت این زمان طولانی رو پرسیدم که گفت باید با همون خط هواپیمایی(معراج) که امدین شمارو برگردونیم ...

واقعا مستاصل بودم که این موضوع رو چطور به همسرم منتقل کنم ؟!؟ تو این شیش و بش با خودم بودم که همسرم یه برگه بهم داد که توش تاریخ و ساعت برگشتمون قید شده بود و من فقط علت تاخیرو بهش توضیح دادم.

4-5 دقیقه ای که از دیدارمون گذشت اعلام کردن که وقت ملاقاتتون تمومه و باید برگردین تو اتاقهای خودتون.

خداروشکر دیگه اون استرس و التهاب تو چهره همسرم نبود و کمی آروم شده بود .بخاطر همین با خیال آسوده از هم جدا شدیمو برگشتیم به اتاق خودمون.جفتمون فهمیده بودیم که چاره ای جز تحمل شرایط نخواهیم داشت...

بعد برگشتن به کمپ و ولو شدن رو مبل و آرامش خاطر از آرامش همسرم تازه ذهنم بهم اعلام گشنگی کرد و یادم افتاد که 12 ساعته که جز آب چیزی نخوردم...البته چیزی هم برا خوردن وجود نداشت و کم کم داشت یه درد خفیفی هم تو سرم شکل میگرفت .

حالا دیگه با فکری بازتر میتونستم موضوع رو بررسی کنم و دنبال راه چاره برای رهایی زودتر از این جهنم کوچیک باشم... یاد تور لیدرمون افتادم که شمارشو آزانس مسافرتی بهم داده بود که اگر اتفاقی افتاد و به مشکلی بر خوردیم باهاش تماس بگیریم. بعد از تماس با تور لیدرو توضیح ماجرا بهم گفت که کاری ازش ساخته نیست و با عجله هرچه تمام سعی تو اتمام مکالمه داشت...

باخودم داشتم کلنجار میرفتم که چه کنم یهو یادم امد که یکی از اقوام دوست خانوادگیمون ساکن استانبول هستن ... تا اینجا هنوز خانواده هامون از موضوع پیش امده کاملا بیخبر بودن و تصمیم هم به گفتن ماجرا نداشتم چون تصورمیکردم که نه تنها کاری ازشون بر نمیاد بلکه فقط اضطراب و نگرانی رو بهشون تحمیل میکنم.

اما حالا دیگه مجبور به گفتن بودم . موبایلو برداشتم و شماره خونه مادرم رو گرفتم . رو بوق 2-3 بود که مادرم گوشی رو برداشت و شروع کرد به قوربون صدقه رفتنو آرزوی سفر خوشو ازاین حرفا(حالا مگه میتونم با این وضعیت ماجرا رو براش تعریف کنم) به هر سختی بود اتفاقی که افتاده بودو تعریف کردم و ازش خواستم با اون دوستمون تماس بگیره و ببینه میتونن کاری کنن یا نه .

یه نیم ساعتی از قطع تماس با تهران میگذشت که موبایلم زنگ خورد و از روی شماره تماس حدس زدم که از ترکیه تماس برقرار شده. بعد از معارفه فهمیدم که از اقوام دوست خانوادگیمون هستن و موضوع رو براشون توضیح دادم ایشون هم بعد از کلی دلداری بهم گفت که هرکاری از دستشون بر بیاد دریغ نمیکنن . تو حین مکالمه ما نگهبان وارد اتاق شد و من از ایشون خواستم که با نگهبان صحبت کنن ببینن که واقعا مشکل ما چیه ؟ آیا موضوع همونه که به من گفتن یا ماجرا چیزه دیگست ؟

نهایتا با صحبتی که بین طرفین انجام شد مشکل همون وجود اسم و مشخصات مشابه اسم و مشخصات بنده تو سیستم امنیتی ترکیه ذکر شد و شماره تماسی با پلیس امورخارجه (فکر کنم همون پلیس بین الملل باشه) به آشنای ما ارائه گردید که شاید از اون طریق بشه ماجرا رو حل وفصل کرد که گویا با تماسهایی هم که با اون شماره گرفته شده هیچ کسی پاسخگو نبوده .

اما قرار شد به پیگیریشون ادامه بدن و من رو از نتیجه کار باخبر کنن.

بعد از پایان تماس تلفنی یکی از افراد حاضر ازم پرسید شما ایرانی هستی ؟

وای یعنی درست میشنیدم !؟ یکی داشت به زبون مادری با من صحبت میکرد !!! بلافاصله تایید کردمو یه گپ و گفت مختصر بینمون برقرار شد . فهمیدم اون بنده خدارو هم که اسمش علیرضا بود شب گذشته اوردنش به کمپ اما دفعه دومش بود که به اونجا اورده میشد . هر بار هم بخاطر موضوع پناهندگی و اینبار بخاطر اینکه از کشور ارمنستان اقدام به اینکار کرده بود منتظر برگردوندنش به همون ارمنستان بود .

کمو کیف کمپ و مکانی که توش بودیمو ازش پرسیدم و تازه اونجا بود که فهمیدم جایی که توش هستیم بهش میگن کمپ.

دیگه کم کم داشت احساس گشنی تبدیل به ضعف میشد و سردرد خفیف جاشو به یه درد کم و بیش محسوس میداد .

برای همه غذا اورده بودن . حتی برای رفیق ایرانیمون . اما انگار منو فراموش کرده بودن .

ازش پرسیدم برنامه غذایی اینجا چطوره ؟ برای غذا باید پولی پرداخت بشه ؟! که گفت نه خودشون میارن برات ...

حدود ساعت 15:30-16:00 بود که نگهبان وارد سالن شد و به من اشاره کرد که بیا غذا برات آوردم .

واقعا گشنم بود و اون پک هواپیمایی وغذای سردش خیلی برام جذاب بود .

بعد از صرف غذا یکم رو صندلی ولو شدم و داشتم اتفاقاتی که رخ داده بودو مرور میکردم که واقعا چی فکر میکردیمو و چی شد ؟!!

که ما آدما تمام برنامه ریزی هامون به مویی بنده و به راحتی آب خوردن بدون اینکه بتونیم کوچکترین دخالتی داشته باشیم همه چی بهم بریزه ... تو این فکرا بودم که کم کم پلکهام سنگین شد و تونستم یه چرتی بزنم .

از خواب که بلند شدم یاد آشنامون افتادم و 2-3 ساعتی میشد که ازشون خبری نداشتم . مجبور شدم دوباره باهاشون تماس بگیرم . فهمیدم که بنده های خدا تمام تلاششونو برای خارج کردن ما از این جهنم کوچیک به خرج دادن اما گویا از بد حادثه و اقبال ما تعطیلی سفارت ایران و تعطیلی آخر هفته تو ترکیه (تعطیلات شنبه و یکشنبه) دست به دست هم دادن و همه راه ها بستن و چاره ای جز صبر نیست .

البته لازمه که یاداوری کنم حین گفتگو با علیرضا فهمیدم که گویا قبلا هم به شخص دیگه ای که همنام من بود هم گیر مشابه دادن و ایشون رو هم برای مدت 12 ساعت به همراه همسرش تو کمپ نگه داشتن اما با تماسی که اون بنده خدا با سفارت ایران برقرار کرده بود تونسته بود اجازه ورود به خاک ترکیه رو بگیره و مشکل تشابه اسمیش حل شده بود .

منم شانسمو امتحان کردمو با شماره ای که علیرضا داد با سفارت ایران تو استانبول تماس گرفتم اما از اقبال بد، تماس به ماشین پاسخگو وصل شد و اعلام کرد سفارت در روزهای شنبه و یکشنبه تعطیل بوده و امکان پاسخگویی وجود ندارد.

همه جوره راه ها به بن بست ختم میشد و راه فراری وجود نداشت جز انتظار برای رسیدن ساعت پرواز برگشت.

حدود ساعت 17:00 بود که به ذهنم رسید اینا قراره مارو به هزینه خودشون برگردونن پس احتمال داره اگه ازشون بخوام به هزینه خودم برام بلیط برگشت بگیرن به احتمال قریب به یقین استقبال کنن . برای ارتباط با نگهبانی یه دستگاه آیفون قدیمی رو دیوار نصب شده بود . زنگ آیفون رو زدمو درخواست کردم که نگهبان بیاد . بعد آمدن نگهبان موضوع بلیط رو گفتم . اون استقبالی که منتظرش بودمو رو ندیدم فقط بهم گفت باشه پیگیری میکنیم و خبر میدیم بهت .اما تا فردا ظهر هر بار که موضوع بلیط رو پیگیری کردم به قول معروف یه جوری یا میپیچوندنم یا میگفتن داریم پیگیری میکنیم . خلاصه فهمیدم که خبری از بلیط شخصی نخواهد بود و باز صبر و صبر و صبر ...

تو این میون تنها چیزی که به منو همسرم امید میداد امکان ارتباط از طریق پیام کوتاه بود و از این طریق از حال همدیگه باخبر بودیم و تقریبا خیالمون از اوضاع هم راحت بود. البته از طریق همین پیام کوتاه با ایران هم در تماس بودم و کم و بیش خانواده رو از حال خودمون باخبر میکردم و بهشون دلداری میدادم .

البته این دلخوشی پیام کوتاه هم خیلی دوام نیاورد و اواخر روز بود که پیغامی از همراه اول رسید که بعلت افزایش صورتحساب از مبلغ مشخص احتمال غیرفعال شدن سیمکارت وجود دارد . پس باید حتی ارسال پیام کوتاه های خودم رو هم مدیریت میکردم . دیگه سردرد داشت طاقتمو طاق میکرد .

حدود 8 شب بود که نگهبان با ظروف غذا به دستش وارد سالن شد اما اون نگبانی که صبح دیده بودم نبود .شیفت عوض شده بود . جالب اینجا بود که باز برای همه غذا اونم از نوع گرمش (ازفست فود معروف کینگ برگر) اورده بودن جز من ... حتی برای علیرضا هم غذا آوردن فقط با این تفاوت که غذای اون از همون پک های هواپیمایی و سرد بود .

به زور تونستم به نگهبان بفهمونم که سرم درد میکنه و داروهام تو چمدونمه ازش خواستم که چمدونمو برام بیاره تا دارومو بردارم... قبول کردو رفت .

یه نیم ساعت بعد پیجم کردن و از سالن خارجم کردن . یه افسر پلیس امده بود دنبالم . خواست باهاش برم . از محدوده سالن خارج شدیمو رفتیم یه اتاق دیگه .دیدم چمدون اونجاست . ازم خواست درشو باز کنم و چیزی که لازم دارمو بردارم . منم بلافاصله داروی مسکن برداشتمو چمدونو بستم . ازش خواستم چمدون ببرم که گفت نه اجازه نداری و یه نفردیگه امد چمدونو با خودش برد . دلیل اینکه بهم اجازه ندادن چمدونو ببرم رو هم نفهمیدم ...

جالب این بود که حین رخداد این ماجرا برای کارهایی که با ما میکردن هیچ توضیحی نمیدادن و فقط کلیتا میگفتن که میشه ، نمیشه ، آره ، نه و با این جور جوابهای کلی موضوع رو حل میکردن .

خلاصه دارو رو گرفتم و دوباره همراه پلیس به سمت کمپ راهی شدیم . پلیس منو تحویل نگهبانی داد و رفت . از چمدون یه بطری آب هم برداشته بودم . جلو نگهبان قرص رو خوردم . بعد شانسمو امتحان کردمو تیری در تاریکی انداختم که سر همسرم هم درد میکنه . اجازه بدین بیاد اونم از این دارو بخوره . جالب این بود خیلی مته به خشخاش نذاشتنو با کمی مکث و امتناع همسرمو از کمپ بانوان خارج کردن .

این دومین ملاقاتمون بود .

اتفاقا جالب بود که حدسم درست بود و همسرم هم سردرد داشت . یه مسکن و بطری آب رو دادم بهش و یکم گفتگو کردیمو و ماجراهای پیش آمده و پیگیری هایی که انجام شده بودو به خلاصه ترین شکل ممکن براش تعریف کردم و گفتم که ازشون خواستم به هزینه شخصی بلیط برامون تهیه کنن . میگن باشه ولی فعلا که خبری نیست ... کل این دیدار 2-3 دقیقه بیشتر طول نکشید و ازمون خواستن که برگردیم به سالن های خودمون. خواستم دارو پیشم بمونه اما اجازه ندادن و پیش خودشون نگه داشتن . گفتن هر موقع لازم داشتی بگو برات میاریم .

دوباره برگشتیم به همون فضای ساکن و غمبار...

سعی کردم فقط خودمو با موبایل مشغول کنم تا شاید متوجه گذر کند زمان نباشم.

حدود ساعت 10شب بود که بالاخره غذای منم رسید . کلیتش شبیه غذای ظهر بود با این تفاوت که فقط چیدمان غذا عوض شده بود ....اما گرسنگی این چیزا حالیش نبود .

حدود ساعت 11 شب بود که نگهبان با یه خدمه وارد سالن شدن و شروع کردن به تغییر چیدمان صندلی ها . اونجا تازه متوجه شدم که خوب شکر خدا قرار نیست شب رو نشسته به صبح برسونیم و این صندلیا قابلیت تبدیل شدن به تخت رو دارن .

دیگه واقعا از فرط خستگی روحی و جسمی و ذهنی داشتم از پا در میومدم. خدایا مگه میشه اینهمه اتفاق بد تو طول کمتر از 24 ساعت برای آدم رخ بده .

من الان میبایست رو تخت راحت هتلم باشم نه صندلی کثیفی که معلوم نیست آخرین بار چه موقع روکشش تعویض شده !!!

اما چه میشه کرد که واقعا همین صندلی تخت شده مشکلدار حکم همون لنگه کفش تو بیابون رو داشت ...

بعد یکم گپ زدن با علی رضا رو یکی از تختها ولو شدم و دیگه نفهمیدم از زور خستگی کی خوابم برد ...

حدود 8:30 صبح بیدار شدم . از اون جمعیت 17-18 نفری قبل از خواب 8-7 نفر بیشتر نمونده بودن که 1-2 تاشونم تازه وارد بودن . گویا تو طول شب یکسری از بچه هارو مرخص کرده بودن . یا برگردونده بودن کشور خودشون یا اجازه ورود به ترکیه رو داده بودن.

حدود 9 صبح باز نگهبانی که شیفتش عوض شده بود به همراه یه نظافتچی امدن و تختهارو به حالت اولیه برگردوندن و رفتن . باز پیگیر بلیط برگشت شدم . این نگهبان بهم گفت که امشب ساعت 10 برمیگردین . ولی زهی خیال باطل ...

ساعت 10 شد و باز صبحانه همه امد و من باز بی غذا بودم .

باز از طریق پیام کوتاه از حال همسر بانو جویاشدم وخبردار شدم که اونور همه چی مرتبه و صبحونه هم خورده .

از همه جا بیخبر به بانو خبر دادم که مژده بده قراره ساعت 10شب برگردیم . اونم از جواب پیامی که داد معلوم بود خیلی خوشحال شده .

حدود ساعت 11 بود که باز از طرف همراه اول پیغام امد که مشترک گرامی به علت افزایش میزان بدهی شما خط شما یکطرفه میشود . این پیام گویای یه مصیبت جدید بود ... عدم ارتباط با بیرون و عدم اطلاع از اوضاع همسرم...

راستی فراموش کردم که بگم مسئولین نگهبانی روزی دو مرتبه صبح و بعدازظهرمیومدن و لیستی از نیازهای بچه (شامل کارت تلفن و سیگار) تهیه میکردن و در قبال اخذ وجه مربوطه مایحتاج رو تهیه میکردن .

نوبت اول تهیه لیست خرید بچه ها بود و نگهبانها امدن . منم چون سیمکارتم یک طرفه شد درخواست کارت تلفن دادم .

در مورد نحوه پول جمع کردن نگهبانها نکته جالبی رو باید متذکر بشم ... روز گذشته که برای تهیه لیست از بچه ها امدن و پول از بچه ها گرفتن من پیش خودم تصور میکردم که چون شرایط بچه ها حاده ممکنه سوء استفاده کنن و بیش از حد نرمال برای تهیه مایحتاج بچه ها ازشون پول بگیرن . نمیخوام اسمشو بزارم اخاذی . منظورم حق العمله یا دستمزد کاری که انجام میدادن هست .

زمانی که سفارش کارت تلفن رو دادم مبلغ 10 لیر هم به نگهبان دادم اما ازم قبول نکرد و گفت 5 لیر بده .5 لیرو دادم و به همراه مابقی وجوه برای تهیه لوازم خارج شدن. بعد از 15 دقیقه با لوازم برگشتن و احتیاجات بچه هارو طبق لیست دادن . در کمال ناباوری دیدم به همراه کارت تلفن من 1 لیر مابقی پول روهم بهم پس داد و مشاهده کردم که قیمتی که رو خود کارت درج شده هم 4 لیره . خیلی ها بودن که لیر همراهشون نبود و مجبور به پرداخت دلار یا یورو بودن . جالب اینه که به اونایی که غیر از لیر پول دیگه داده بودن میگفتن که مجبوریم باقی پول شمارو به لیر برگردونیم .عین روز برام روشن شده بود که پولی که به بچه ها برمیگردونن بدون ذره ای کم و کاستی و فقط و فقط به میزان خریدیه که براشون صورت گرفته .

قیاس این کاربه ظاهر کوچیک نگهبانها با کار برخی از هموطنان عزیزمون در برخورد با توریست و خارجی این نکته رو تو ذهنم متبادر کرد که بی دلیل نیست که هزینه های کشور ترکیه روی صنعت توریسم میچرخه ...

بگذریم ... با این کارت تلفن نهایتا 2-3 دقیقه میشد با ایران حرف زد پس نگهش داشتم برای خدایی نکرده موقع ضروری ازش استفاده کنم.

ساعت حدود 13:30 بود که یک وعده غذای من رو که شامل هم ناهار و هم صبحونه بود به همراه غذای بقیه آوردن .

دیگه شرایط کمپ عین دیروز غیرقابل تحمل نبود . دیگه کم کم داشتم با اطرفیانم ارتباط برقرار میکردم . دست و پاشکسته انگلیسی و عربی و خلاصه زبون ایما اشاره با بچه ها در حال تبادل اطلاعات و دلایل اوردنشون به کمپ گفتگو میکردیم . گاها نشسته چرت میزدیم . گاها تیم های 2-3 نفره میشدیم و گپ میزدیم . خلاصه اجازه نمیدادیم این بلا تکلیفی از پا درمون بیاره . تو دلم لحظه شماری میکردم که کی ساعت 10 میشه و خلاص میشیم.

شیفت نگهبانها عوض شده بودو نگهبان جدید به همراه نظافتچی برای نظافت سرویس بهداشتی ها وارد سالن شدن .

تو دلم گفتم بزار برای محکم کاری دوباره از این نگهبان ساعت خروجم رو بپرسم . پرسیدمو اونم گفت بهم خبر میده .

5 دقیقه بعد با یه برگه تو دستش امد و برگه رو داد به من . چشمتون روز بد نبینه . دیدم همون تارخ و ساعتی که قبلا گفته بودن همونه . 16 فوریه ساعت 2:25 صبح . انگار اب سرد ریخته باشن رو سرم . بی رمق شدم . بهش گفتم که همکار قبلیت بهم گفته بود که امشب ساعت 10 میریم . که در جوابم گفت اشتباه کرده و این ساعت و تاریخ نهاییه . حالا این موضوع رو چه جوری به همسرم با این همه امیدی که برای خروج ساعت 10 شب داره ، منتقل کنم .

دیگه پیام کوتاه هم نمیشود ارسال کنم . باز دوباره یه دغدغه ذهنی جدید بوجود امده بود ... حدود ساعت 15:00 بود با اینکه میدونستم کاری دیگه از کسی ساخته نیست با کارت تلفنی که خریده بودم باز با اون آشنامون تماس گرفتم و دوباره جویای شرایط شدم و اون بنده خداهم مستاصل تر از من گفت که هر کاری ازشون برمیومده انجام دادن اما بی نتیجه بوده و همه چی منوط شده به بازگشت ما به ایران و مراجعه به سفارت ترکیه تو تهران.

واقعا ادمیزاد به امید زندست ... زنگ آیفون رو زدم و از نگهبان درخواست کردم که اجازه بدن با پلیس امنیت (یا پلیس بین الملل) صحبت کنم . اما گفتن که نمیشه . این درخواستو بار دیگه زمانی که نگهبان واسه سرکشی امده بود مطرح کردم و باز جواب منفی بود و گفت زمانی که میخوان از اینجا ببرنتون پلیس میاد دنبالتون . هر حرفی داری اون زمان بگو ...

دوباره یک سری افراد جدید وارد سالن شده بودن و جمعیت 10-12 نفری میشد . حدود ساعت 17:30-18:00 بود که یادم نیست چرا اما نکهبان وارد سالن شد و یه سرکشی کرد و هنگام خروج ازش درخواست ملاقات با همسرمو کردم . قبول نمیکرد ولی با کمی لجاجت راضی شد و تونستم دوباره3-4 دقیقه ای همسرمو ببینم. بهش گفتم که ساعت حرکتمون همون ساعت 2:25 و باید صبور باشیم که واقعا جز صبر کاری ساخته نبود .

این ملاقاتهای 2-3 دقیقه ای هرچند کوتاه بودن اما باز غنیمتی بود و انرژی میداد بهمون . حدود ساعت 19:00 بود که نگهبان این بار مختص من و علیرضا وعده غذایی شام رو آورد . طبق معمول یک پک هواپیمایی و باز غذای سرد . نیم ساعت بعد هم غذای گرمه بقیه که عمدتا عرب زبان و آفریقایی بودن امد . نمی تونم درک کنم که چرا غذاها متفاوت بود ... آیا بسته به قراردادیه که کشورها با هم بستن یا ما ایرانی ها از دید اونا با بقیه فرق داریم ...

خدا شاهد هرگز بی احترامی از پلیس یا تیم نگهبانی ندیدم .اما این تبعیضات جزیی برای ما ایرانی جماعت که خودمونو نژاد برتر میدونیم و کوتاه هم نمی آیم سخت بود . لازم به یاداوری قصد جسارت به هیچ کس و هیچ ملیتی رو ندارم . فقط توصیف شرایط رو انجام میدم .

علیرضا ازم خواسته بود که بپرسم از نگهبان که اون چه زمانی کمپ رو ترک میکنه ؟ آیا میره ایران یا میفرستنش ارمنستان ؟

نگهبان آخرین سری غذاهارو هم آورده بود که سوال های علیرضا رو پرسیدم و گفتن که امشب برش میگردونن به ارمنستان و باید بره کمپ سازمان ملل و کارهای پناهندگیشو از اونجا دنبال کنه .

حدود ساعت 10 شب بود که علیرضا رو بردن ... حالا دیگه من مونده بودم و 4-5 نفردیگه که همه عرب زبان بودن . اونا با اینکه از ملیتهای مختلف بودن اما چون زبون همو میفهمیدن تعاملشون خوب بود و برای همدیگه همصحبت خوبی بودن . اما من کاملا تنها شده بودم و این 3-4 ساعت باقی مونده رو باید تو سکوت خودم میگذروندم .

حالا دیگه صندلی ها هم تبدیل به تخت شده بود و هر کس برای خودش جایی رو برای خواب انتخاب کرده بود .اما من همچنان داشتم لحظه شماری میکردم . ساعت نزدیک 12 بود. تقریبا همه خواب بودن بجز من و یه آفریقایی تازه وارد که گویا کارت اقامتش منقضی شده بود و خارج از کمپ دوستاش مشغول برطرف کردن مشکلش بودن .

خلاصه

عضویت در خبرنامه