تورلاین

سفر نامه شهر : آنتالیا 

پنج شنبه 26شهریور

ساعت 8:30 صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم ، همسرم با هیجان و استرسی که معمولا تو مواقع حساس دچارش میشه گفت که هم با محل کارش و هم با آژانس مسافرتی ، هماهنگی های لازم رو انجام داده و قراره ساعت 1:30 بامداد با پرواز تُرک به مقصد آنتالیا راهی شیم . موتور مغزم تازه راه افتاد ، همسرم در صدد پرداخت هزینه های سفر مثل خرید تور و تهیه ی دلار و ... بود و من باید هنر مدیریتمو در جمع اسباب سفر نشون می دادم :

قبل از هر کاری باید عکس پاسپورت هامونو به شماره ی متصدی تور می فرستادم نه با ایمیل که با یکی از برنامه های رایگان گوشی ، کار خیلی سختی بود چون صفحه های براق گذرنامه ها عکس هارو تار می کرد اما بالاخره انجام شد . بعد از اون ، بخش دلچسب خرید بود که البته به دلیل وقت کمی که داشتم کاملا هم دلچسب نبود .با چند وسیله ی ضروری مثل چند دست لباس جدید برای خودم و فقط یک لباس مخصوص شنای آقایان برای همسرم به خانه برگشتم و چمدان آغوش باز کرد برای بُردنی ها . در همین حین ، همسرم تماس گرفت و تقریبا با فریاد اطلاع داد که یک اتفاق تکراری افتاده : متاسفانه آژانس نتونسته هتل مورد نظرمونو رزروکنه و حالا با قیمت کمی بالاتر هتل دیگه ای رو برامون انتخاب کرده . در دل من حبه قند کوچکی آب شد به یاد ضرب المثل شیرین فارسی که « هر چی پول بدی همون قدر آش می خوری » افتادم و تصور کردم چون قیمت هتل بالاتر رفته پس حتما کیفیت هم بالا میره با خونسردی همسرم رو به آرامش دعوت کردم و با لبخند تماس رو قطع کردم . اما وقتی جستجوی کوتاهی در اینترنت کردم ، نظرات مسافرارو درباره ی هتل مزبور خوندم ، برای محکم کاری از چند آژانس دوست و دشمن درباره ش پرسیدم و اظهارنظرهای جالبی نشنیدم این بار همسرم رو به مبارزه ی سرسختانه ای با آژانس ، برای تغییر هتلمون تشویق کردم . نتیجه این بود که ساعت 6:30 عصر به اجبار و اکراه ، واچر هتل «کروانسرای » رو از طریق ایمیل دریافت کردیم .

هتل در منطقه ی «کوندو» قرار داشت جایی که اسمشم به گوشمون نخورده بود ، 5 ستاره بود و «یوآل» و در نظرسنجی نمره ی 5/6 از 10 رو گرفته بود ؛ زمان کافی تا پرواز ، امکان کنسل کردن و چاره ای جز پذیرفتن نداشتیم پس در سکوت شام خوردیم و خودمون رو به یک سفر خیلی غیرمنتظره سپردیم .

از منزلمون تا فرودگاه بین المللی امام خمینی تقریبا مسافت زیادی بود و ما با در نظرگرفتن هزینه ی بالای تاکسی سرویس و مقرون به صرفه بودن استفاده از پارکینگ فرودگاه در طول سفر ، تصمیم گرفتیم با ماشین خودمون حرکت کنیم .بارون شدیدی می بارید ، متصدی تور تماس گرفت و از من و همسرم حلالیت خواست به خاطر اشکالات پیش آمده و یک اشکال کوچک دیگر ، این که یادشون رفته بیمه نامه ی منو ایمیل کنن و من نگران شدم که نکنه همه ی این ها نشونه است برای نرفتن ما که البته با دیدن چهره ی عصبی همسرم نگرانی مو قورت دادم و سوار ماشین شدم . ساعت 11:45 دقیقه بود که وارد گیت فرودگاه شدیم به خاطر تأخیرمون نتونستیم صندلی های کنار هم رو در هواپیما داشته باشیم - من لبخند تلخی زدم و با خودم گفتم اینم یه نشونه ی دیگه !
جمعه 27شهریور

ساعت 2:20 دقیقه ی بامداد بود که وارد هواپیما شدیم پروازمون با 1 ساعت تاخیر انجام می شد . مهمانداران لبخند می زدن و راهنمایی کوتاهی برای نشستن می کردن ، بیشتر مسافرها هم با لبخندی متقابل و عصبی که نشون دهنده ی متوجه نشدن جاشون بود از مهماندارا می گذشتن و با نگاه مداوم به بلیط و صندلی ها جاشونو پیدا می کردن . با تلفیق دو زبان انگلیسی و آذری توانستیم مهماندار را متوجه کنیم که ما زن و شوهر هستیم و می خواهیم کنار هم بشینیم اون هم با گفتن کلمه ی « تامام » مارو متوجه کرد که اگه امکانش بود ، جامونو تغییر میده که البته با وجود ایما و اشاره های لحظه به لحظه ی ما به مهماندار در تمام طول سفر ، این اتفاق نیفتاد .

بعد 1 ساعت و فروکش کردن تقریبی شعله های اضطراب پرواز در من ، سینی های پذیرایی بین مسافرا توزیع شد .

در سینی تقریبا سه وعده ی صبحانه ، ناهار و شام به صورت فشرده چیده شده بود .

از آنجایی که سفر خارجی بود و من هم به همسرم گفته بودم می خواهم تجربه های جدید داشته باشم به جای سفارش نوشیدنی های معمولمان یک سفارش بی ربط دادم و آن هم شیرقهوه بود .بعد هم یک لیوان آب که تفاوت جنس لیوان آن با لیوان های یک بار مصرف خودمان ، توجهم را جلب کرد

بعد از میل خوراکی و تحویل سینی های خالی کار دیگه ای نداشتم جز خیره شدن به تصویر بیرون هواپیما . چراغ های روشن کوچک در دل تاریکی ، امید را تداعی می کرد و عشق به امیدواری مطلق : خدا .

مهماندار با زبان دست و پا شکسته که چه عرض کنم افلیج انگلیسی اش به حرف آمد و مسافرها پوزخندی زدند به ضعف صاحب صدا و با تلاش جمعی برای دریافت پیام ، متوجه شدیم تا چند دقیقه ی دیگر در فرودگاه آدانا فرود می آییم ، دلیل فرود ، فنّی بود یا علمی ، اجتماعی بود یا سیاسی اصلا برایم اهمیتی نداشت برای من دلهره ی فرود مهم بود .

چشم هایم را که حسابی فشار دادم نشستیم و بعد از نیم ساعت دسته های صندلی را که چنگ زدم بلند شدیم . خوابم گرفت و این برایم عجیب بود ؛چُرتت که بگیرد هواپیمای تُرک و اتوبوس بین شهری نمی شناسد! ساعتی بعد زبان نامفهوم و نزدیک به انگلیسی دوباره شنیده شد ، مهماندار از روی کاغذی ، پیغام فرود در آنتالیا را می خواند ، حوصله ی ترسیدن نداشتم چشم هایم را باز نگه داشتم .

ساعت 5:10 بود به وقت آنتالیا که از فرودگاه خارج شدیم . لیدرها با تابلوهای مختلف ، چشم به راهمان بودند . لیدر ما در لحظه ، تغییر کرده بود ، خانم پ به جای آقای ف . از اونجا که تنها مسافرای هتل «کروانسرای» من و همسرم بودیم لیدر با ماشین شخصی اش مارو به هتل رسوند . ترکیب «تنها مسافرها» تا رسیدن به هتل در گوشم زنگ میزد . بیست دقیقه ای در راهی خلوت اما پر چراغ قرمز بودیم .

ورودی هتل در تاریک - روشن صبح ، زیبا به نظر می رسید و تماشای آن لبخند کوچکی بر لب هایمان نشاند .

خانم پ با متصدیان پذیرش چاق سلامتی کردند و ما هم لبخندمان بزرگ تر شد . همسرم مشخصات و به خصوص آدرس منزلمان را با دقت هرچه تمام تر ثبت کرد حتی دقیق تر از گوگل مَپ ! چمدانمان را تحویل دادیم و منتظر لیدر شدیم . در حالی که سعی می کردیم نگاهمان را از وسایل پذیرایی چیده شده در لابی بدزدیم از لیدر پرسیدیم: می تونیم قبل از تحویل گرفتن اتاق از خدماتی مثل صبحانه استفاده کنیم ؟ و وقتی لیدر گفت : بله هتل ، یوآله ! خدمات ، 24ساعته است ؛حتی می تونید همین الان از کافه هاش استفاده کنید و... سریع با او خداحافظی کردیم و سریعتر دو لیوان آب پرتقال سفارش دادیم برای هتلگردی .

محیط هتل سرسبز بود و وسیع . هوا کمی شرجی بود و آشنا ، انگار که بوی مازندران خودمان را می داد . استخرها شفاف بودند و در امتداد هم دراز کشیده

نگرانی از انتخاب هتل ، دور و دورتر می شد و شادی نزدیک و نزدیک تر . آنقدر نزدیک که وقتی به ساحل رسیدیم دست های نوازشگر لذت را روی گونه هامان حس کردیم .
بعد از چندبار سپاسگزاری از خداوند مهربان شادی بخش ! به هتل برگشتیم .
وقت صبحانه بود در رستورانی بزرگ ، تمیز و روشن . در سمت راست روی میز ، انواع نان چیده شده بود و کنارش دستگاه فر کوچکی برای گرم کردن و چند نوع سوپ .

در وسط سالن سه میز بزرگ قرار داشت ، میز اول مختص انواع پنیر ، خامه ، مربا ، کره ، زیتون و ... بود ، میز دوم : مختص میوه هایی درشت و مجلسی و... و میز سوم مختص خوراک گرم بود مثل تخم مرغ آب پز ، نیمرو ، املت ، سوسیس و...

میز و صندلی های خالی در دو طرف میزها چیده شده بود و مرتب و گل به سر ، منتظر حضور گرسنگان بودند . در سمت چپ هم میز بزرگی برای نوشیدنی های گرم و سرد بود .

خونسردی خودمان را حفظ کردیم ؛ من باز تکرار کردم می خوام خوراکی هایی رو امتحان کنم که با خوراکی های خودمان متفاوت است وهمسرم تحت تاثیر من به سمت خوردنی هایی که هیچ نمی دانستیم ترکیبشان چیست راهی شد .

نه اینکه به همه به چشم خارجی نگاه می کردیم مدام لبخند می زدیم و فکر می کردیم تنها غیر خارجی جمع ، ماییم . اما با شنیدن فریاد « یه توپ دارم قلقلیه ... » از دهان پسربچه ای تقص ! به خودمان آمدیم و بعضی هموطنان فرنگی پوشمان را شناسایی کردیم .

بعد از مخلوط انواع خوراکی های ناآشنا در معده ی مبارک و احساس سیری مختصر ، تصمیم به خروج گرفتیم و در پیچی به سمت راست آه از نهاد من و همسرم بلند شد : محوطه ی زیباتر بیرون رستوران برای صرف صبحانه و آشپزهایی که با تبحّر خاصی خوراکی های متنوع می پختند را از دست داده بودیم .

باید می گذاشتیمش برای فردا چون صبحانه ی مفصلی نوش جان کرده بودیم پس گذشتیم و به لابی هتل برگشتیم هم برای سرکشی به چمدان غریبمان ، هم برای استفاده از اینترنت رایگان . واقعا که به تکنولوژی امروز باید دست مریضا گفت بدون پرداخت ریالی ببخشید دلاری ، خانواده هایمان را از سلامتیمان مطلع کردیم ؛ حتی چندتا عکس هم فرستادیم برای بعضی ها که چشم دیدنمان را نداشتند و بعد کسی به زبان شیرین فارسی صدایمان کرد ؛

آقای ف بود لیدری که در فرودگاه عوض شده بود . نیم ساعتی از هتل صحبت کرد و ده باری دهان دره کرد و بالاخره کاتالوگی از تفریحات مختلف روبرویمان گذاشت : خرید یک روزه ، کایت سواری ، حمام ترکی و ماساژ و ... همه ی محسّنات را در سکوت شنیدیم و فقط یک سوال دو کلمه ای کردیم : قیمت هاشون چنده ؟ و بعد از تفهیم قیمت ها ، همسرم دیگر ساکت نماند و شروع کرد به گفتن خصوصیات روحی من : همسر من اهل تفریحات آبی نیست ، از آب فوبیا داره ، ارتفاع هم اذیتش می کنه ، هرجایی نمیره ، زود چندشش میشه و ... لیدر هم مدام همدردی می کرد و راهکار میداد اما همسرم دست بردار نبود ، من هم هاج و واج منتظر شنیدن اصل مطلب بودم که همسرم تیر خلاص را زد : خانوم فقط یک تفریح دوست داره اون هم تجربه ی «کشتی سواریه » . آقای پ مکث نکرد و به چشم به هم زدنی ، رسیدهایی به دستمان داد : رسید سوار شدن به کشتی تفریحی !

همسرم به سختی طوری که توانست فقط دو انگشتش را در جیب شلوار تنگش کند پول های جاسازی شده را بیرون کشید و مبلغ را پرداخت کرد ، لیدر خورد نداشت و قرار شد طی چندروز آینده 25دلارمان را پس دهد . الکی لبخند زدیم که مشکلی نیست ولی به محض خداحافظی ، همسرم گفت نکنه دیگه ننبینیمش و من با صدایی لرزان گفتم 25 دلار یعنی چندتومن ؟!

ساعت 13:40 اتاقمان را تحویل گرفتیم بادو عدد کارت استفاده از حوله برای شنا . به خاطر امکانات خوب هتل ، تصور اتاقی مجلل و جذاب را داشتیم اما اتاق کوچک ، تقریبا کم نور و بسیار ساده بود . و نه رو به دریا بود نه رو به خشکی ، تقریبا فاقد « چشم انداز » بود .

وسایلمان را جا به جا کردیم و عزم جزم کردیم برای میل ناهار . اما قبل از آن باید برای پول ها جای مطمینی پیدا می کردیم چون همسرم گاو صندوق را نمیدا نم چه جوری از کار انداخته بود ؛ ایده ی من گذاشتن پول ها در جوراب های توی هم کرده بود که به تصویب رسید .

وارد رستوران شدیم میز نان تغییر چندانی نکرده بود اما آن سه میز جذاب وسط ، رنگارنگ تر شده بود : روی میز اول : انواع سالاد ، ماست خیار ، سبزیجات و ... میز دوم انواع دسر مثل کیک و شیرینی و ... و میز آخر خوراکی های گرم مثل انواع ماهی پخنه شده ، مرغ ، برنج شِفتِه و ... با ز هم بشقاب ها رو از هرچه نمی شناختیم پر کردیم و سر میزها نشستیم .

بعد از ناهار ، همسرم رفت سراغ استخرهای شفاف و من به محیط مجازی برگشتم برای ارسال گزارش سفرمان به هرکسی که در دسترس بود . عصر برای استراحت به اتاق نقلی مان برگشتیم ، همسرم در دم و من بعد از نوشتن چند خط در دفترچه ی یادداشتم – که با هدف برنده شدن در مسابقه ی « سفرنامه نویسی سایت لست سکند » تهیه کرده بودم - به خوابی عمیق فرو رفتیم .

وقتی بیدار شدیم هوا کاملا تاریک شده بود و 1ساعتی هم از وقت شام گذشته بود ، دستپاچه آماده شدیم و به رستوران رفتیم ، شام تفاوت چندانی با ناهار نداشت فقط میوه هایش عوض شده بود ، چندتا از دسرهایش و لباس گرسنگانش - همونطور که لیدر گفته بود مسافرها برای وعده ی شام ، لباس های رسمی تری می پوشیدند .

بعد از شامی که چندان دلچسبمان نبود دوباره به اتاق برگشتیم ، روز اول سفرمان تمام شده بود و دست های مهربان خواب ، پلک های سنگینمان را می بست .

شنبه 28شهریور

با صدای ضربه زدن های مداوم ، نیمه بیدار و با دیدن خانم خدمه در وسط اتاق ، کاملا بیدار شدیم . خانم خدمه به زبان ترکی از ما عذرخواهی کرد و من هم لبخند بی ربطی تحویلش دادم . در حالی که به سرعت برای خوردن صبحانه ، آماده می شدیم مرتب به خانم خدمه حق می دادیم که بیچاره فکر می کرده برای صبحانه بیرون رفتیم که وارد شده ، نمی دونسته که ما خواب موندیم و... تازه در آخر، به نظم هتل برای انجام وظیفه ی روزانه و سرساعت

« احسنت » هم گفتیم . در همان چند قدم تا رستوران ، چندین عکس گرفتیم و در تمامی عکس ها به پهنای صورت لبخند زدیم – بیشتر به قصد ترکاندن چشم حسود – میزهای صبحانه مثل روزهای قبل ، رنگین و اشتها آور بود .

من کمی به خوراک های کشور خودمان روی آوردم و از بخشی از خوراکی های ترک ها چشم پوشی کردم . اما همسرم تقریبا به هیچ نوع خوراکی رحم نمی کرد . بعد از صبحانه ، چرخ کوتاهی در محوطه زدیم و من تابی فوق العاده راحت را کشف کردم .
واقعا استراحت روی آن تاب ، مزه ی دیگری داشت . همسرم که از تاب خوردن من ، حوصله اش سر رفته بود با قول تاب دادن های طولانی تر در روزهای بعد ، مرا از آن جدا کرد . خودش سراغ استخر رفت و من سراغ عکاسی و ارسال عکس .

وقتی از هر نقطه ی هتل و با هر حالتی که به ذهنم می رسید عکس گرفتم وقت ناهار شده بود و با همسرم که سرخوش از شنای طولانی بود وارد رستوران شدیم ، ماهی و مرغ گریل شده ، خوراک جدید بود ، به دندان کشیدیمشان و بعد از دریافت چندمین پیغام از مغز – که سیر شدی- با قدم های سنگین به سمت ساحل رفتیم.

در چندقدمی ساحل کافه ای بود با همان نوشیدنی های دلچسب مجّانی– یاد شعارهای فلافلی های خودمان می افتادم : پر کن بخور!
آفتاب ، تند بود و پوستمان در معرض یک آفتاب سوختگی شدید ، صندل هایم آزار دهنده و شن ها داغ . موج های دریا مهمان نوازتر بودند ، بیشتر هوای پاهایمان را داشتند . همسرم البته روی ابرها قدم می زد ، می سوخت و دم نمی زد .شعر خواندیم ، تا توانستیم به هم نوعان خارجی لبخند زدیم ، روی ماسه با تکه چوبی ازآن قلب های معروف کشیدیم - با وجود دست درازی های دریا - صدف جمع کردیم و اتفاق خیلی جالبی برایمان افتاد :

پیدا کردن سنگی به شکل قلب

دستم را که در شن های توی دریا فرو بردم این سنگ را گرفتم .دریا هدیه ی بسیار زیبایی به من داده بود . به خانمی که او هم داشت سنگ جمع می کرد نشانش دادم و به انگلیسیِ پر زحمتی گفتم دریا به من عشق داد . خانم با تعجب بسیار به سنگ نگاه کرد و گفت : وااااوو ، دریا به تو صلح ، زندگی و شادی داده ، خیلی مراقب باش گمش نکنی .

با احساسی بسیار خوب به اتاقمان برگشتیم . روتختی ها زیبا تزیین شده بود .

من چندباری روتختی ها را باز و بسته کردم تا نحوه ی پیچیدنش را برای تزیین اتاق خانه مان یاد بگیرم که البته در حال حاضر کاملا فراموشش کردم . چشم بستیم و دوباره وقتی چشم باز کردیم شب شده بود ، من به همسرم دلداری می دادم که دیر شده اما خستگی راه هم در شده .

چمدان بزرگمان را باز کردم و لباسی تا حدودی رسمی انتخاب کردم و با همسرم که همان لباس صبحانه و ناهار را به تن داشت راهی رستوران شدیم . این بار همه ی خوراکی هایم را وطنی انتخاب کردم ، همسرم ولی از رو نمی رفت . کوتاه قدم زدیم و بعد از نیم ساعتی ارتباط مجازی ، کش خمیازه هایمان بلند و بلندتر شد .به اتاقمان برگشتیم ؛ انگار خستگی راه نمی خواست بی خیالمان شود و من تا آخرین لحظه ی بیداری به فردا فکر می کردم : گردش روی آب با کشتی

یکشنبه 29شهریور

روز سوم سفر با احساس درد شدیدی در پایم آغاز شد ، صندل لژ دار لاانگشتی ، زهرش را ریخته بود ، کف پایم تاول زده بود و روی پایم زخم شده بود . آه های دنباله دار می کشیدم و همسر خونسردم را به یاری می خواندم ؛ همسرم هم یا با چشم های بسته ، یا از توی سرویس بهداشتی و یا موقع شانه کردن موهایش می گفت : تحمل کن چیزی نیست .
این همدردی خشک و تصور لذت نبردن در گردش کشتی ، دردم را بیشتر و بیشتر می کرد . حتی در حین دردکشیدن خودم را به خاطر فرستادن عکس ها به دیگران سرزنش می کردم که حتما چشم خوردم . صندل های بی رحمم را کنار گذاشتم و کتونی های مهربانم را پوشیدم ، در آسانسور و طبقه ی همکف کمی می لنگیدم . اما نمی دانم چرا با بیشتر شدن تعداد مسافران در دایره ی دیدم لنگیدنم کمتر شد . طوری که در رستوران ، پایم کاملا خوب شد .

قرار گذاشته بودیم به کارهایمان سرعت بیشتری بدهیم که مبادا از تور آن روز جا بمانیم . تا صبحانه بخوریم و همسرم گشت ساحلی اش را بزند و دوباره خوراکی های تکراری را به جای ناهار فرو دهیم ساعت 1 شده بود و ما باید ساعت 2 در لابی هتل برای سوار شدن به اتوبوس ، حاضر می شدیم . درست لحظه ای که وارد لابی شدیم چند نفری را بستنی به دست دیدیم . ردّشان را که مثل ردّ مورچه ها دنبال کردیم با یک یخچال بزرگ رو به رو شدیم . آن روز متوجه شدیم که یکی از خدمات هتل ، توزیع بستنی رایگان بین مسافران از ساعت 2 تا 4 عصر است .

به سرعت 2 بستنی گرفتیم و به محل قرار برگشتیم . بعد از نیم ساعت آقایی بسیار ریز نقش و لاغر وارد لابی شد- که او را آقای ریز و لاغر می نامیم- ما را به اتوبوس راهنمایی کرد .در راه از هتل های دیگر ، مسافرانی بهمان اضافه شدند و همگی با هم در هوای سنگین و گرم اتوبوس ، با راننده ای که یکسره با موبایل صحبت می کرد و با لیدر لاغرمان که مدام کلمه ی «ذاتا» - به نشانه ی تسلط به زبان ترکی استانبولی – را تکرار می کرد راهی کشتی شدیم . نیم ساعتی با غرولندهای مسافرها از نبود کولر گذشت تا به ساحل رسیدیم .

قبل از پیاده شدن ،آقای ریز و لاغر گفت که راس ساعت 9شب ، در همین محل برای برگشت به هتل ، حاضر باشید

کشتی 3طبقه داشت و بزرگ بود و تعداد افراد ، نزدیک به 200 نفر بود . بلیط های ورود به کشتی را در دستمان گرفتیم و مثل بچه های خوب با امر و نهی متصدی کشتی ، وارد شدیم . طبقه ی اول کافه ی کوچکی داشت با انواع نوشیدنی که مملو از جمعیت بود .

از پله های باریک و کج و مأوج که بالا رفتیم کاناپه هایی سفید چیده شده بود و به نسبت طبقه ی اول خلوت بود ، اما هم وطنان نوع دوستمان با گرفتن جا برای خانواده هایشان حاضر نبودند حتی اندازه ی یک نفر هم به ما جا بدهند ؛ ناچار به طبقه ی آخر و سوم رانده شدیم که اگر آن جا هم لطف خانواده های جوان شامل حالمان نمی شد و به ما جا نمی دادند ، بی شک باید در آسمان ، دنبال جا می گشتیم . چند دقیقه ای را در سکوت گذراندیم با حرکت کشتی صدای موسیقی و جیغ های افراد خوش حال! به هوا بلند شد. بعد از گرفتن چند عکس در موقعیت های مختلف و پشت چشم نازک کردن به آن هایی که به ما جا نداده بودن شروع به کشتی گردی کردیم ؛ چند دقیقه ای هم برای تماشای حرکات موزون افراد خوش حال متوقف شدیم و با نوشیدن آب معدنی های نه چندان خنک ، به محل قبلیمان برگشتیم .

دریا بزرگ بود و بی انتها ، تماشا کردیم و باز خداوند مهربان را به خاطر این سفر لذت بخش سپاس گفتیم .بعد از ساعتی ، طبقه ی سوم خلوت و خلوت تر شد و صدای موسیقی آرام و آرام تر . سرک کشیدیم ، بله داشت وعده ی شام توزیع می شد . مسافران در چند ردیف دور میز بزرگی می چرخیدند . وقتی به زحمت خودمان را به ردیف جلو رساندیم اشتهایمان کور شد . سالادهایی بی کیفیت ، مرغ و ماهی های بی رنگ در کنار برنج های شِفته و کاسه های ماستِ ساده به ما دهن کجی می کردند .

نومیدانه بشقاب کوچکی را از آن خوراکی ها پر کردیم و شروع کردیم به خوردن . دردناک تر از این ، وضعیت توزیع نوشابه بود ، مقدار نوشابه ، نصف یک لیوان یک بار مصرف بود ؛ آدم های خوش حال ولی همچنان لبخند می زدند .

کشتی که ایستاد یاد حرف لیدرمان آقای ف افتادیم که گفته بود یه جا می ایستید برای شنا ! بله ایستاده بودیم کنار آبشاری بزرگ: « دودَن »

البته اسم آبشار را از مسافران پرسیدیم ؛ چند نفر با جلیقه ی نجات لحظه شماری می کردند برای پرش سوزنی در آب و هموطنی که خودش را غریق نجاتی از خطه ی سبز مازندران می خواند ، شنا در این محل را مناسب نمی دانست .
بالاخره شیرزنی ، شیرجه زنی را افتتاح کرد . من و همسرم اما اصلا جوگیر نشدیم ، خیلی شیک به طبقه ی خودمان برگشتیم . تازه می خواستم چندتا عکس ناب برای سفرنامه بگیرم که هم کشتی حرکت کرد و هم شارژ دوربینمون تموم شد ؛ دیگه کاملا بیکار شده بودیم . هوا تاریک شده بود و ستاره ی هیجان در ما ، سوسو می زد . همنشینان ما دو خانواده ی جوان و بسیار پرانرژی بودند ، حرف مردهایشان و ژست عکس زن هایشان تمامی نداشت . همسرم کم کم داشت بی حوصله می شد ، از سرعت کشتی ، خدمات ضعیفش ، پرحرفی مسافرانش ، موسیقی لاینقطعش و ... گلایه داشت . جایی پیدا کرد و دراز کشید و من سعی کردم سکوت دریا را بشنوم .

بالاخره به خشکی رسیدیم ، بیست دقیقه ای پیاده شدنمان طول کشید . در بین لیدرها من خیلی زود آقای ف را شناسایی کردم و در گوش همسرم طلبمان را زمزمه کردم و چند قدمی دورتر ایستادم ؛ همسر بیچاره سلام کرده نکرده حرف 25دلار را پیش کشید و آقای ف هم نامردی نکرد و به جای دلار به ما نمی دانم چقدر لیره داد .

بعد از استفاده از سرویس بهداشتی عمومی بسیار تمیز و مجهز – که واقعا یکی از تفاوت های چشمگیر ترکیه با کشور خودمان است – آقای ریز و لاغر سر رسید . پرسیدیم مراتب اعتراضمان از نداشتن کولر را به راننده اعلام کرده و او گفت با تاکید مؤکد ، تهدید کرده یا همون اتوبوس با کولر یا یه اتوبوس دیگه با کولر !و فکرکنم بیچاره خیلی از این موضوع عصبی بودکه موقع سوارشدن زمین خورد . باز هم راه و راه و راه .

به محض رسیدن به هتل دِنجمان همسرم نه تنها خوابید که ساز خروپفش را هم کوک کرد .


دوشنبه 30شهریور

با شنیدن صدای چای ساز بیدار شدم . همسرم حوله به سر و باعجله برای خودش چای می ریخت . وقتی دید بیدارم گفت عجله کنم چرا که چهارمین روز سفرمان بود و فرصت خوش گذرانی ، کم . نه این که دیروز در کشتی به معنای واقعی گرسنگی کشیده بودیم صبحانه را مفصل خوردیم . محوطه ی بیرون از رستوران را انتخاب کرده بودیم ،آشپزی زنده و بوی خوراکی ها اشتهایمان را باز می کرد . من که می توانستنم دوبرابر روزهای دیگر زیتون های خوش مزه بخورم . انگار صبحانه بیشتر از وعده های دیگر می چسبید .

خانم هایی که گل های محوطه را می چیدند نظرمان را جلب کرد . به زبان ترکی – انگلیسی دلیل کارشان را پرسیدیم و متوجه شدیم که برای تزیین اتاق ها از آن استفاده می کنند . من ذوق زده شدم و آن ها شماره ی اتاق ما را هم برای تزیین ثبت کردند . البته این را که بر چه اساسی بعضی اتاق ها را با گل تزیین می کردند نگفتند .

در هتل ، سرسره ی آبی بزرگی بود و امروز روز امتحان آن توسط همسرم . چندباری که بالا رفت و با قهقهه ای مستانه پایین آمد و به من غر زد که زیادی ترسو هستم که شهامت امتحانش را ندارم . راهی « اسنک بار » استخرها شدیم . خوراکی هایش کاملا دلچسبمان بود . شاید به دلیل روش ثابت پختشان در دنیا . همبرگرها ، مرغ های سوخاری ، سیب زمینی و ... با انواع سس و نوشیدنی و بدون نگرانی پرداخت صورت حساب ، یکی از دلچسب ترین وعده های سفرمان بود . خوراکی ها انقدر کامل بود که دیگر به خوردن ناهار بی میل بودیم .

در تمام این چند روز صدای شاد و پرهیجان آقایی همراه با موسیقی ترکی استامبولی شنیده می شد و ما امروز در پی تماشای برنامه ی آن ها بودیم . برنامه ای بسیار شاد و موزیکال در کنار یکی از استخرها برگزار می شد که شامل هم خوانی با موسیقی و بازی های گروهی هم بود.


بستنی های خوش مزه مان را که خوردیم ، سینی هایی را دیدیم با انواع کیک و شیرینی که روی پیشخوان بار استخر چیده می شد . کشف جدیدمان : دریافت عصرانه از ساعت 4 تا 6 عصر بود . چند گنجشک باادب بدون این که ناخنک بزنند در نزدیکی کیک ها پرواز می کردند ؛ وقتی تکه ای از کیکم را روی زمین انداختم همگی به سمت آن پرواز کردند . لحظه هایی زیبا ، آرامش بخش و دلچسب بود : غذا دادن به پرنده هایی که دورت را گرفته اند .

مسافران دیگر با لبخند به تماشای جشن من و گنجشک ها خیره مانده بودند حتی یکی ا زمسافرها برای تحسین کارم سمتم آمد و از خوراکی خودش به من تعارف کرد . دیگر جایی برای خوردن شام نداشتیم و طبق برگه ای که در واقع اعلان برنامه های شبانه بود راهی آمفی تاتر شدیم ، برنامه ای کوتاه و موزیکال برای بچه ها ، نوعی بازی گروهی

بعد از برنامه ی خردسال ، نوبت کنسرت شبانه برای بزرگسالان بود که البته محل برگزاری آن ، بار نزدیک ساحل بود . نوشیدنی به دست ، دنبال جا می گشتیم که دو صندلی خالی را نشانه گرفتیم اما خانمی میانسال با رفتاری عجیب ملتفتمان کرد که جا برای کسی نگه داشته – در سکوت پایش را روی صندلی ها دراز کرد - دلخور چرخی زدیم و در گوشه ای دیگر به اشاره ی زن و مردی جوان در صندلی ها جای گرفتیم . آقا به زبان انگلیسی و لهجه ی ترکی پرسید اهل کجاییم و ما با لبخند جواب دادیم ، او هم با لبخند بیشتر خوش آمد گفت . شروع کردیم به تحلیل که بازم معرفت ترکیه ای ها ! و بعد با اشاره به خانم میانسال عجیب افزودیم از قیافه ش معلومه آلمانیه ؛ چقدر نژادپرستن آخه اینا ، چقدر سردن ،خداییشم ترکیه ای ها با ایرانیا خیلی بهترن ، خب ایرانیا میان اینجا کلی پول خرج می کنن ، دست ودلبازن به توریسم ترکا کمک می کنند و... در همین حین و از بین جمعیت، خانم و آقایی جوان به میز خانم عجیب نزدیک شدن ، اظهار فضل کردیم حتما دختر و دامادشونن ، تحفه ها ! غرور از سر و روشون می باره .

خانم عجیب شروع به صحبت کرد و ما بخشی از حرف هایش را متوجه شدیم ، درست می شنیدیم آن ها ترکی استانبولی صحبت می کردند ، برخلاف ظاهر متفاوتشان با ترک ها !! من و همسرم نگاهی به هم انداختیم و بعد به تحلیل های پوچمان حسابی خندیدیم .

بالاخره خانم پیانیست شروع به نواختن و خانمی بسیار لاغر و ساده پوش به زبان انگلیسی شروع به آواز خواندن کرد ،ما که نفهمیدیم چی شد اما چند زوج خارجی با شور به رقص درآمدند که البته خیلی زود هم به شعور رسیدند و نشستند . علی رغم تلاش ترحم برانگیز خواننده ی شکننده و سرتکان دادن های مداوم ارکستر هیچ هیجانی در حضار دیده نمی شد ، خود من که واقعا توی ذوقم خورده بود چون انتظار شنیدن آوازهای ترک را داشتم .

کم کم حوصله مان سر می رفت . نسیم های خنک آرام آرام به باد تبدیل می شدند و بادهای سر به زیر به بادهای سرکش! طوری که همراه با ما چندنفری صحنه را ترک کردند و دورتر ایستادند . چون محل برگزاری کنسرت در محوطه ی باز و پر درختی برگزار می شد . اما گروه ارکستر ، انگار با شدت گرفتن باد جان تازه می گرفتند . نواختند و نواخنتند و نواختند و ناگهان خاموش شدند که یعنی تمام شد .


به اتاقمان برگشتیم ، سکوت کرده بودیم . بر خلاف شب های قبل که با خیال راحت روزهای باقی مانده ی سفرمان را می شمردیم تا خوابمان ببرد حالا می ترسیدیم بشماریم و روز کم بیاوریم . از آن شب بوی دلتنگی تمام شدن سفر را می شنیدیم .

سه شنبه 31شهریور

بیدار که شدیم بی فوت وقت ، به سراغ رستوران رفتیم . تصمیم داشتیم از روزهای باقیمانده ، نهایت استفاده را ببریم . بعد از صبحانه همسرم رفت برای شنا و من هم به مغازه ی همه چیز فروش داخل هتل سری زدم . بعضی قیمت ها به دلار بود و بعضی هم به تِلِه . از بین آن همه خریدنی ، تنها چیزی که توجهم را جلب کرد یک جفت صندل بود ؛ -پوشیدن کتونی حتی راحت در تمام طول روز چندان هم راحت نبود ، دمپایی های توی اتاق هم که پارچه ای بود و زیادی بزرگ بنابراین من واقعا به یک جفت صندل نیاز داشتم . قیمتش را پرسیدم و خانم فروشنده با مهربانی بسیار پاسخ داد ، جوری که من 5 تله شنیدم .

هیجان زده از شنیدن این قیمت بسیار خوب ، صندل ها را به دست فروشنده دادم و به انگلیسی گفتم که آن را برای من نگه دارد ، تا من پول بیاورم . از نگرانی این که آن دمپایی ارزان به خاطر تاخیر من به فروش برسد تقریبا می دویدم . در اتاق جوراب های در هم کرده را از چمدان بیرون کشیدم و از داخل جوراب ها یک اسکناس 5 تله ای . کتونی هایم را درآوردم و دمپایی های اتاق را پوشیدم به خیال این که بعد از خرید صندل ها دمپایی ها را یک گوشه و کنار رها می کنم .
وارد مغازه شدم و فروشنده به احترامم ایستاد و لبخند زد ، من اسکناس را به طرف او دراز کردم و او صندل ها را با حرکت آهسته روی میز گذاشت . اما تا چشمش به اسکناس افتاد ، اخم هایش در هم رفت و گفت مادام! قیمتش 20 دلار است و دستش را روی صندل محکم فشار داد . هاج و واج مانده بودم، حالا من با حرکت آهسته دستم را پایین می آوردم و اسکناس را در مشتم می فشردم .

موقع خروج در حالی که فکرمی کردم چطور 20 دلار را 5 تله شنیده ام صدای خانم فروشنده در گوشم پیچید که با لحن تندی به همکارش می گفت صندل ها را سر جای اولش بگذارد . دمپایی های پارچه ای و بزرگم را روی زمین کشیدم و دور شدم .

همسرم را که غرق لذت شنای من درآوردیش بود به سختی از استخر بیرون کشیدم و راهی اسنک بار شدیم . در راه خانم نانوایی توجهمان را جلب کرد . یک کشف جدید : ساعت 11 تا 2 ظهر در کنار اسنک بار، نان محلی پخته می شد .
در صف ایستادیم و به تکه ای از آن نان قناعت کردیم چون به خوراکی های اسنک بار حریص تر بودیم . بعد از ناهار برای قدم زدن به ساحل رفتیم هرچند که رفتن به ساحل با آن دمپایی های نامناسب چندان خوشایندم نبود .

هوا ابری بود و دریا تقریبا ناآرام . در آب نوار قرمز رنگی به عنوان مرز شنا دیده می شد . وسایلمان را روی تختی گذاشتیم و فرآیند قدم زدن های عاشقانه و عکس گرفتن های شاعرانه شروع شد . همسرم گفت امروز دورتر برویم و من به اکراه قبول کردم . دور و دورتر شدیم . پیشنهاد دوم همسرم بازدید از هتل های دیگر بود . به این ترتیب که اگر هتلی برای مسافرانش دستبندی در نظر نگرفته بود خیلی خونسرد وارد هتل شویم و از امکانات و طراحی هتل اطلاعاتی به دست آوریم .

من با خجالت و نگرانی و همسرم با لبخند و سرافرازی وارد هتل های مختلف می شدیم و بعد از گشتی کوتاه و مقایسه با هتل خودمان خارج می شدیم و سراغ هتل دیگری می رفتیم .

آفتاب کم کم داشت غروب می کرد و نم نم باران شروع شده بود که به ساحل هتل خودمان برگشتیم ، وسایلمان بی کم و کاست سرجایش بود. در راه اتاق، چشممان به تابلوی حمام ترکی افتاد و خواستیم رفع خستگی کنیم .

حمام ترکی نه چندان تمیز ، شامل اتاق های ماساژ ، سونا و جکوزی و 2 حمام عمومی و خصوصی ( خانوادگی ) بود . در وسط حمام ، سکوی بزرگ و داغی قرار داشت و در 4 کنج اتاق ، حوضچه هایی که برای هریک 2شیر آب گرم و سرد تعبیه شده بود .

فشار آب بسیار زیاد بود و واقعا یکی از لذت های این حمام ، تجربه ی مصرف بی ترس آب بود چرا که ما ایرانی ها چند سالی است با دغدغه ی کاهش نزولات آسمانی امورات می گذرانیم .

تجربه ی حمام ترکی واقعا دلچسب بود ، هرچند که وقتی برای خواهرم تعریفش کردم از وجود چنین حمام هایی در شهر تبریز هم خبر داد .
موقع خوردن شام بود . باران به شدت می بارید و ما نمی دانستیم برای خیس نشدن چه چاره ای بیاندیشیم . وقتی به لابی هتل رسیدیم خیالمان راحت شد ، پرسنل زحمت کش هتل ، چتر در دست منتظر ایستاده بودند مسافران را تا رستوران همراهی کنند و ابتکار جالب یکی از آن ها به دست گرفتن سایبان های بزرگ کنار استخر بود برای محافظت دسته جمعی مسافران از باران

سر میز شام که دیگر دستمان آمده بود کدام خوراکی را بخوریم و کدام را ، نه ، رفتار دو دختربچه ی آلمانی توجهمان را جلب کرد . دو خواهر بسیار زیبا با گارسن ها همراه شده بودند برای مرتب کردن میزها ، دور ریختن زباله ها و جمع کردن ظرف ها .

سعی کردیم شب را بیشتر بیدار بمانیم ؛ هنوز از چندتا از امکانات هتل استفاده نکرده بودیم مثل صرف میان وعده ی شبانه که البته غیر از دسرهایش باقی خوراکی ها چنگی به دل نمیزد یا موسیقی زنده ی پیانو که از ساعت 11 تا 12 شب برگزار بود و وقتی ما از آن پرسیدیم مسوول کم تجربه ی پذیرش با دستپاچگی سوییچ بزرگی را تحویلمان داد و با دیدن صورت های متعجب ما به سختی گفت که نواختن پیانو توسط مسافران انجام می شود و نوازنده ی خاصی برایش ندارند .

خلاصه که آن شب هم با وجود تلاش بسیارمان برای بیدار ماندن بیشتر ، چندان طولانی نشد و ما قبل از ساعت 12 به خواب سنگینی تن دادیم .


چهارشنبه 1 مهر

از لحظه ای که چشم باز کردیم سعی کردیم دقیقه ای را از دست ندهیم دور از جونمان انگار که آخرین روز زندگیمان بود . وقتی با عجله راهی رستوران شدیم بارش شدید باران مثل یک سرعت گیر عمل کرد و دمپایی های پارچه ای من مانند کفش های اسکیت ! بعد از خوردن صبحانه ی گرم و دلچسب ، همسرم که از استخرها ناامید شده بود به ساحل پناه برد و من هم که دیده بودم خانم های خارجی کنار دریا کتاب می خوانند ، کتابی را که همراهم برده بودم و واقعا یکی از خواندنی ترین کتاب های زندگیم بود – معجزه ی سپاسگزاری -در دست گرفتم و پشت سر همسرم راه افتادم .

باد به نسبت دیروز شدیدتر می وزید و موج ها هجوم می آوردند به مسافرانی که توی آب بودند . دریا انگار فریاد شعر نیما بود : آااای آدم ها که بر ساحل نشسته ، شاد و خندانید ... اما آدم ها سرشار از هیجان بودند و حتی موج سواری می کردند . همسرم سرگرم دریا شد و من جای دنجی پیدا کردم برای مطالعه و بعد از عکس و فیلم و ژست ... برای خوردن ناهار به رستوران رفتیم و بعد از ناهار چون هوا واقعا طوفانی شده بود و امکان ماندن در محوطه را نداشتیم به بالکن اتاقمان بسنده کردیم و یک مهمانی 2نفره گرفتیم به صرف نوشیدنی های رایگانی که توی بار کوچک اتاقمان چیده شده بود .

روز آخر سفرمان بود و ما هنوز سوغاتی نخریده بودیم . همین طور پاستیل و شکلات هایی را که دوستان سفارش داده بودند پس ساعت 5عصر شال و کلاه کردیم و با چتر قرضی هتل برای خرید راهی شدیم . اطراف هتل چند مغازه ی بزرگ وجود داشت که قیمت هایشان با هم متفاوت بودند و این قیمت ها در مغازه های دورتر از هتل کم تر می شد ، برای نخریدن وسایل الکی گران ، تصمیم گرفتیم به مرکز شهر برویم اما پیاده . آنطور که گفته بودند یکی از مراکز معروف خرید به نام «میگروس» در فاصله ی تقریبا یک کیلومتری هتل قرار داشت . هوای بسیار مطبوع و خنک شهر باعث شد پیاده روی را با کمال میل قبول کنیم . پرسان پرسان به میگروس رسیدیم : فروشگاهی بزرگ و مملو از جنس . البته ما بیشتر دنبال سوغاتی های خوش مزه بودیم . بعد از تقریبا یک ساعت با انواع و اقسام پاستیل و شکلات ویک نوع خاص شیرینی مثل «راحتی» که به توصیه ی من و با قیمت نسبتا بالایی خریدیم راهی هتل شدیم .


از یکی از ساکنان خوش برخورد شهر درباره ی اتوبوس پرسیدیم و جواب داد که با نفری 5/2 تله می توانیم به مقصد برسیم که در مقایسه با تاکسی های شهر که حداقل 6تله بود به صرفه تر بود . 10 دقیقه ای منتظر شدیم تا این که سوار اتوبوس تقریبا شلوغی شدیم و درست سر خیابان هتل پیاده شدیم .

وقت خوردن آخرین شام بود . خوراکی ها را مزه مزه می کردیم و سعی می کردیم همه چیز لذت بخش این وعده را به خاطر بسپاریم . با طمأنینه میز را ترک کردیم و وقتی می خواستیم به اتاق برگردیم تا اسباب برگشت به وطن را آماده کنیم صدای شاد همان مجری کنار استخر را شنیدیم از اتاق « میتینگ » . وارد شدیم .به دلیل بارندگی و عدم امکان استفاده از محوطه ی بیرونی ، هتل برنامه ای سرگرم کننده ترتیب داده بود برای مسافران. برنامه ای شبیه برنامه های روزانه ی کنار استخر . برگزاری مسابقه ی گروهی و موزیکال و هم خوانی یک آواز ترک که من تقریبا آن را حفظ شده بودم چون هرروز این آواز را در هتل می شنیدم .به اتاق که برگشتیم همسرم مثل هربار که پایمان به هتل می رسید زمزمه کرد چُرتی می زند ولی در واقع خوابید .

باز من ماندم و آغوش باز چمدان . ساعتی به نظم و ساماندهی وسایل سفرمان گذشت و وقتی خیالم راحت شد از این که احتمال جاگذاشتن چیزی صفر است ، به خواب رفتم .

چهارشنبه 2مهر

ساعت های پایانی سفرمان بود . زودتر از هرصبح بیدار شدیم .در محوطه ی باز هتل با اشتهای بیشتر صبحانه خوردیم و سریع تر خودمان را به ساحل رساندیم . دریا طوفانی بود . باد از ساحل مشت مشت ماسه برمی داشت و به سر و صورتمان می پاشید . همسرم با موج ها زورآزمایی می کرد و از این مبارزه غرق شادی می شد و من لحظه لحظه ی آن را با فیلمبرداری ثبت می کردم . خیلی زمان نداشتیم و وقت خداحافظی با دریای بیقرار مدیترانه بود . دریا باعث شده بود به من خیلی خوش بگذرد و من اسم تک تک کسانی را که دوستشان داشتم در گوشش فریاد می زدم تا او از آن ها هم دعوت کند به تماشایش بیایند .
در راه برگشت از ساحل ، همسرم از سرسره ی آبی چندباری بالا و پایین رفت و چون هوا سرد بود، حمام ترکی بسیار گرم را پیشنهاد کرد . به اتاق که برگشتیم آقای ف – لیدر- یادداشت گذاشته بود قبل از ساعت 12 اتاق ها را تحویل دهیم و ساعت 3 در لابی هتل آماده ی رفتن به فرودگاه باشیم . چمدانمان را به پذیرش سپردیم و حتی راحت تر از آب خوردن و فقط با تحویل کارت اتاق ، حسابمان با هتل تسویه شد.

آخرین ناهارسفرمان را هم به معنای واقعی نوش جان کردیم . بعد از ناهار فقط 1ساعت وقت داشتیم و همسرم ترجیح داد همان 60 دقیقه را هم در استخر بگذراند . من هم قدم زدم و کمی هم روی تاب های بزرگ و نمدار استراحت کردم . یک ربع به 3بود که همسرم از استخر بیرون آمد و در کمال خونسردی داشت لباس می پوشید که فریاد آقای ف را شنیدیم . از نبود ما در لابی عصبانی شده بود . یک لنگه جوراب همسرم پیدا نمی شد آقای لیدر فریاد : حالا جورابتو تو فرودگاه می پوشی که در همون لحظه من لنگه جرراب را یافتم .هول هولکی به لابی رفتیم و چمدان کشان سوار اتوبوس فرودگاه شدیم . حرکت که کردیم چشم هایمان به پشت سر نگاه می کرد به : « کروانسرای کوندو»

من از سفرنامه ی خود نتیجه گرفتم که باید قبل از سفر دقیق تر برنامه ریزی کرد و نمی شود شانسکی راهی سفر شد که مطمینا با برنامه ریزی لذت سفر بیشتر می شود . همین طور درباره ی مقصد ، خوب است اطلاعاتمان را زیاد کنیم .

هتل « کروانسرای کوندو » بزرگ و دنج بود و همچنین خانوادگی و آرامش بخش . مواردی که باعث لذت بسیار ما شد : استخرهای بزرگ و خلوت ، ساحل بسیار زیبا ونزدیک ، طراحی زیبای هتل ، دسترسی آسان به بارها و تعداد مناسب آن . وعده های صبحانه هم بسیار دلچسب بود اما وعده های ناهار و شام تکراری و خیلی معمولی بود بهتر است بیشتر از خوراکی هایی استفاده شود که قبلا در وطن، امتحانش را پس داده است . حمام ترکی رایگان و سرسره ی آبی بزرگش هم از جمله امکانات خوب هتل بود. چشم انداز اتاق خیلی اهمیت ندارد این که رو به دریا باشد یا رو به خشکی . چون امکانات هتل انقدر خوب هست که مسافران بیشتر وقتشون رو در محوطه های متعدد هتل می گذرانند .

گشت با کشتی به نظرم گران بود و اونطور که شنیدیم می توانستیم این تور را از افراد محلی به نصف قیمت بخریم ، مخصوصا که خوراکی و خدماتش اصلا تعریفی نداشت . خرید از مغازه های اطراف هتل رو توصیه نمی کنم چون قیمتش تقریبا دو برابر قیمت مغازه های مرکز شهر است و با اتوبوس می توان خیلی راحت و ارزان به مراکز خرید رسید – استفاده از تاکسی به صرفه نیست .

به نظر من منابعی مثل همین سفرنامه ها که افراد تجربیاتشون رو در اون درج می کنند برای کسانی که برای اولین به جایی سفر می کنند راهنمای بسیار خوبی است .


نقد و بررسی هتل :

کروانسرای کوندو

کیفیت و تنوع غذا : امتیاز 6

تمیزی و زیبایی هتل و اتاق ها : 9

عملکرد کارکنان : 10

تفریحات و امکانات هتل : 10

منطقه و دسترسی : 9

ارزش قیمت به نسبت خدمات : 7

عضویت در خبرنامه