تورلاین

سفر نامه شهر : استانبول 

سلام من اسمم امیرحسین و در یک شرکت تولیدی کار میکنم اما چون رشته حسابداری خوندم بعد از ساعت کار اداری بیرون کار میکنم.این صرفا" یک سفرنامه است نه یک آدرس نامه قیمت نامه و خرید نامه....
 من بعد از کلی تحقیق و تفحص از طریق دوست دانشمندم گوگل متوجه شدم استانبول میتونه مقصد خوبی واسه سفرم باشه.. شروع کردم درباره هتل ها قیمتها خدمات آب و هوا تحقیق کردن و متوجه شدم که مهر ماه میتونه وقت خوبی برای این مقصود باشه چون هم هوا متعادله هم قیمتها کمی افت میکنه بین هتلها هم هتل آلفا و یوروپلازا رو مدنظر گرفتم.


هفته اول مهر آمد و من زوم کردم رو قیمتها آژانسها و آفرها 5شب و 5 روز پرواز تابان هتل آلفا فرصت خوبی بود و من از این فرصت استفاده کردم و برای هر نفر 1300 پرداختم مراحل گرفتن ارز هم که مشخص بود و به لطف خدا 24 ساعت قبل از پرواز همه کارها یم مرتب بود.

پرواز ساعت 18.20 بود و من با یه جستجو متوجه شدم باید سه ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشم..ساعت 15 رسیدم ،گیت باز بود وتو صف تحویل بار ایستادم خوشحاله خوشحاله خوشحال.

تو صف همه جور آدم بود نفر پشت سرم یه آقای اصفهانی بود با دوتا بچه و همسرش اولین سوالش این بود شما استانبول رو بلدید؟ و چنتا سوال دیگه پشتش قطار کرد.منم که دوماه مداوم درباره استانبول خونده بودم وحتی تونسته بودم کمی زبان ترکی استانبولی یاد بگیرم براش درباره استفاده نکردن از تورهای پیشنهادی تور لیدرها و اینکه چطور اکبیل بگیرن و با مترو و تراموا این طرف اونطرف برن و جاهای دیدنه شهرو چطور ببینن توضیح دادم..

در اخر هم همسر آقا پرسید شما چند بار استانبول رفتید تعجب رو تو صورتشون میدیدم وقتی گفتم دفعه اولمه.!

سوار هواپیما شدیم..هواپیما که نه قطار اوتوبوسی بالدار صندلی ها مستحلک و به هم چسبیده چراغها چنتاش سوخته و... ایرباس 310 که سه فروند در اجاره شرکت تابان بود که بعد از بیست و چند سال کاراز افغانستان به همراه خلبان اجاره شده مهماندارهای جوان و تازه کار و سرویس دهی متوسط از ویژگیهای این پرواز بود که تاخیر کم مشکلات هواپیما را پوشش داد .

بعد از سه ساعت و نیم پرواز سرمهماندار گفت به دلیل شرایط نا مساعد جوی و شلوغی فرودگاه قادر به فرود نیستیم..بعد از 1ساعت دور دور در آسمان استانبول اجازه پرواز داده شد و به محظ لمس چرخها به وسیله زمین صدای سوت تشویق و جیغ مسافران بلند شد انگار مسافران در حال تماشای فیلمی مهیج بودند که نقش اولش پیروز از رینگ در آمده بود..

فرودگاه آتا ترک به شدت درحال خودنمایی بود گیت ورودی پهن با دیوارها و کف براق و تمیزو کارکنانی که بر روی نفربرهای دوچرخ حرکت میکردند انگار که سعی در توجه دادن و قبولاندن مسافران و توریستها به وجود نظم احترام و آرامش در بدو ورود به پایتخت فرهنگی اروپا در سال 2010 داشتند.

کارهای ورود و تحویل چمدان به سرعت انجام شد..تور لیدر را به سرعت پیدا کردیم اما من آماده بودم که اگر این اتفاق نمی افتاد با مترو طبقه پایین فرودگاه به هتل بروم.

احمد خودش رو به عنوان تور لیدر معرفی کرد و مارا به سمت مینی بوس هدایت کرد راننده ترک زبان با آهنگ فارسی که پخش میشد از ما استقبال کرد که این نشانه هوشمندی و برنامه ریزی قبلی برای استقبال از توریست بود.

سریع به هتل رسیدیم هتل آلفا به همان تمیزی که تعریفش را خوانده بودم ساعت 23.30 بود و چند دقیقه از رسیدنمان به هتل نمیگذشت که احساس گرسنگی گریبانمان را گرفت..من با صد لیری که از تهران گرفته بودم برای خرید شام به بیرون از هتل رفتم در خیابان چند ایرانی خوشحال دیدم که راه میرفتند و الکی میخندیدند..!

از شیب خیابان پایین رفتم واز اولین مغازه یک پرس کوفته و یک پرس مرغ آب پز خریدم به همین سادگی..!فروشنده کمی انگلیسی بلد بود و من هم کمی ترکی و انگلیسی و این باعث شد ترسم از رابطه برقرار کردن بریزد.

شوق دیدار شهر باعث شد زود ازخواب بیدار شویم به سمت رستوران هتل رفتیم کوچک اما تمیز و مرتب.چند نوع مربا کره پنیر کالباس تخم مرغ چای نسکافه رو میشد روی میز سلف دید و مسول پذیرایی هم مرتب در حال شارژ میز بود.

از هتل زدیم بیرون اکسارای تمیزتر و شلوغتر از اون چیزی بود که تصور میکردم.با نقشه ای که از هتل گرفتم به سمت ایستگاه مترو اکسارای حرکت کردیم از زیر گذر ردشدیم در اولین دویز مقداری دلار چنج کردیم از اولین دکه استانبول کارت گرفتیم و ازایستگاه مترو اکسارای به سمت مرکز خرید استانبول فروم حرکت کردیم.

اولین چیزی که که درمترو نظر آدم را جلب میکرد خلوتی ونظم بود..هیچکس هیچکس را هول نمیداد بوی خوبی میومد وتهویه ها به خوبی کار میکرد. اما صورت آدم ها خبر میداد از سر درون صورتها قالبا" بیروح ساده و بی رنگ چشمها غالبا" خیره به یک نقطه... مسائلی را روشن میکرد که در هیچ سفرنامه و کتابی نمی شد آنرا گنجاند.

به ایستگاه کوک تپه رسیدیم درب اصلی استانبول فروم از دور خودنمایی میکرد مرکز خریدی که برای ورود باید از گیت آهنربا یاب میگذشتیم که گذشتیم.


هنوز به اتمسفر شهر و نوع و ارزش اجناس آشنا نشده بودیم و این ارتباط برقرار کردن را برایمان سخت میکرد به سختی چند خرید کوچک انجام دادیم و زدیم بیرون..دوباره مترو دوباره صورتهای بی روح و سرد....

ایستگاه بعد فاتح..!پیاده شدیم پرسون پرسون و با زبان کر و لال ها راه چهار شنبه بازارو پیش گرفتیم . از شیب نسبتا زیاد خیابان به سمت بالا رفتیم تومسیر بوی تند سیگار چای و تق تق صندلی های کنار پیاده رو تشویقمان کرد که چای بنوشیم..چایی گس و پرمزه.

وسط چهارشنبه بازار پربود از میوه فروش ها ..میوه ها چیده شده و مرتب انگور سیب خیار و حتی سیب زمینی را با نظم روی هم چیده بودند..بدون گل و تمیزانگار تمام شهر نظم را فریاد میزد. خرید از چهارشنبه بازار زیاد سخت نبود ..ایندریم ایستیوروم (تخفیف میخواهم) و نکادار فیات (قیمت چقدر)جملاتی بود که میگفتیم ومیشنیدیم....جالب بود احترام به توریستها ویا احتیاج باعث شده بود فروشندها به جز ترکی به چهار زبان عربی انگلیسی و فارسی زبان ایما واشاره صحبت کنند قیمت بدهند و از کیفیت اجناس بگویند.

باران ریزی میبارید به هتل برگشتیم خسته.رزروشن خوش برخورد هتل سعی داشت با من فارسی حرف بزند من غلط او را میگرفتم و او هم ایرادهای ترکی حرف زدن من را. خیابان استقلال 6 بعد از ظهر بوی دود بلوط بوداده با صدای زنگ ترن تک واگن که سرعت حرکت آدمهارا افزایش میداد... شلوغه شلوغه شلوغ

اسکاندیناوی، چین ،کره، آمریکا، آفریقا ،اعراب و ایران هرکدام نمایندگانی در حال خرید خوردن و نوشیدن در این خیابان داشتند. فروشندگان بستنی با لباس سنتی ترکی و با حرکات مضحک تک تک درزهای مدرنیته را به سخره میگرفتند.

صدای ساز نوازندگان دوره گرد با همهمه ی عابران طنین عجیبی در گوش ایجاد میکرد.. صف خرید شیرین ترین شیرینی ایرانی که حالا با فرهنگ ترکیه و مدرنیته مخلوط شده و اسم باقلولا استانبولی را به برند بین المللی تبدیل کرده بود را هر چند صد متر جلوی مغازه های شیرینی فروشی دیده میشد..

استارباکس.. پیتزاهات.. مک دونالد.. کی اف سی ..کینگ برگر و... همگی باشمشیرهای برهنه به سمت فرهنگ غذایی خاورمیانه یورش میبردند..باکارکنانی که به زحمت سنشان به بیست سال میرسید.

نایکی..آدیداس..زارا..ال سی وای کی کی..کوتون و اکثر برندهای معتبر لباس شعبه ای در این خیابان داشتند که با تخفیف و شرایط فروش ویژه با ظرافت هرچه تمام تر درحال بال و پردادن به فرهنگ مصرف گرایی محض بودند.

هرچه به غروب خورشید نزدیکتر میشدیم بر تعداد جمعیت افزوده میشد

اواسط خیابان کیلیسایی را دیدیم که سخت لذت بخش بود اگر درحال تماشایش یک چای خودمان را مهمان میکردیم..یک قهوه ترک بدون شکر برای من ویک چای برای همسرم انتخاب خوبی برای کمی استراحت بود. کافه ی روبروی کلیسا با چیدمانی مدرن زیبا وتمیز برای چند دقیقه درد پاهایمان را ساکت کرد...

در مسیر برگشت از ترن تک واگن با آن صدای زنگ نوستلاژیکش کمک گرفتیم

انگار تازه میدان تقسیم را میدیدم میدانی که آب استانبول از آنجا تقسیم میشود و یادآور تقسیم ترکیه به دوقسمت قبل از آتا ترک و بعد از آتا ترک بود مجسمه آتا ترک با هم قسمانش که اتفاقا" یک ایرانی هم دربینشان بود با احترام ازبالا عابران را تماشا میکرد.

کمی از میدان تقسیم به سمت جنوب غرب آمدیم. سره اولین کوچه ون هایی ایستاده بودندکه مارا تا چند قدمی هتل میرساندند و تا پرنمی شد حرکت نمیکردند به همین دلیل ترکها به آن دولموش میگفتند.. بعد از حرکت مسافرها کرایه خود را یکی یکی و دست به دست به دست راننده میرساندند و راننده هم به دلیل عدم وجود دست انداز چاله چوله و ساندویچ وسرعت گیر در کف خیابان با آرامش پولها را میشمرد. بازار دست فروشهای آکسارای پر بود از انواع لباس دمپایی کفش و.. با فروشندگان ترک عرب ایرانی و چند سنگالی که ساعت میفروختند.

شیب خیابان هتل را قورت دادیم و به امید کمتر شدن درد پاهایمان خوابیدیم.

صبح روز دوم صدای زنگ مدرسه و هیاهوی دانش آموزان بیدارمان کرد ا،طاق شماره 209 هتل آلفا رو به حیاط مدرسه بود. حمام تمیزبا شامپو وصابون در بسته بندی مخصوص هتل و با اسانس زنجبیل برای صبحانه آماده مان کرد.

مسجد آبی ..مسجد سلطان احمد.. مسجد امین نونو و دیگر مساجد قسطنصنیه به زیبایی مساجد ایران نبود برای ما..اما برای توریستهای دیگر کشورهای دیگه تو صفهای بلند می ایستادند ورودی پراخت میکردند و با حجاب اجباری وارد میشدند..مساجدی که بعضی شان شاید زمانی کلیسا بوده..

مساجدی که هیچ کدام دارای محراب آنچنانی کاشی کاری آیینه کاری هنرمندان چیره دست ..چلچراغ های با عظمت و فرشهای آنچنانی و منبرهای منبت کا ری شده را به خود ندیده بود و تنها زیباییشان بلند بودن و تعدد گنبدها بود اما مدیریت و نظم باعث میشد آنچنان بدرخشد که مردم دسته دسته به سمتشان حرکت کنند 000انصافا مساجد محلی ایران از مساجد آنجا از نظر معماری زیباتر بود حالا مساجد تبریز, کرمان ,شیراز و گل سرسبدشان اصفهان بماند.


بعد از گشت کوتاه در بازار بزرگ استانبول که به شکل حلزون بود کوچه پس کوچه های سنگ فرش شده و شیب ملایم مارا به مسجد امین نونو رساند داخل مسجد روحانی در حال سخنرانی بود و اندک جمعییتی درحال استماع ...در مسجد استراحتی کردیم و خدارا شکر کردیم که تا به آن لحظه کمکمان کرد که سفر خوبی داشته باشیم.

کنار مسجد بازار سر پوشیده ای بود که بوی ادویه از آن سرازیر بود ..ادویه هایی که برای آسیایی ها آشنا و برای غربی ها ناشناخته بود.زعفران زردچوبه فلفل سماق زیره و انواع ادویه جاتی که رنگشان چشم وبویشان حس بویایی هر کسی را نوازش میداد.

درانتهای درب شمالی بازار,بازار دیگری بود که شبیه پله ی نوروز خان در بازار تهران بود...لباس، ظرف،عروسک، لوازم التحریر و صف خرید قهوه از معروف ترین قهوه فروشی خاورمیانه که مشتریان ترک اش برای فراموش کردن جنگ با پ ک ک و داعش سعی در خرید سریع و بیشتر قهوه داشتند.

از بازار که بیرون آمدیم بوی تند ماهیه کباب شده و منظره اسکله و تنگه بسفر مسخمان کرد به طرف بو حرکت کردیم سه قایق شناور بر روی آب چسبیده به کنار اسکله که با حرکت امواجبه روی آب میرقصید و رنگارنگ تر به نظر میرسید مارا به خوردن ساندویچ تازه ماهی کباب شده با پیاز و جعفری و لیوان شور و گل کلم قرمز که بوی دریارا میداد تشویق کرد. ساعت 8 شب بود و باز هم خیابان استقلال..

صبح روز سوم با صدای اذان چند مسجد که در هم میپیچید ویادآور میشد که ما در یک کشور اسلامی با 80در صد مسلمان که از این تعداد 30 در صد شیعه بودند شروع شد. لالعلی پر بود از لباس فروشی هایی که اکثرا" عمده فروش بودند و به دلیل نوسان ارز قیمت ها به دلار بود چرخی زدیم به پیاده روی در شهر پرسه زدن خرید کردن و خورن گذراندیم ...و عصر با آخرین کشتی ساعت 6 عصر تور تنگه بوسفر را امتحان کردیم..

سی نفری در کشتی بودند خلوت بود همه ساکت بودند و آرام نشسته بودند به جز ما و یک خانواده ایرانی که سکوت دریای مرمره را میشکستیم اول به طرف اسکله آسیایی رفت بعد از اینکه چند نفر سوار و پیاده شدند دوباره حرکت کرد از کنار یک فانوس دریایی گذشت از کنار دولما باغچه از کنار مساجد کاخها و از زیر سه پل عبور کرد زیبا بود و بعد از ساعتی دوباره در همان جایی که سوار شدیم پیادمان کرد. .با تراموا به سمت هتل رفتیم و من در راه در این فکر بودم که در این شهر چقدر فروشگاه لباس زیاد و فروشگاه لوازم آرایشی کم است و اولی شلوغ و دومی خلوت..زنان مسلمان ترکیه با حجاب کامل ظاهر میشدند و هر آنکس که حجاب کامل نداشت ملیتش مشخص بود!

روز سوم جمعه بود جمعه بازار در فاصله چند صدمتری هتل در کوچه هایی با شیب تند..جلوی مغازه ها و خانه ها بساط پهن کرده بودند و انگار مغازه دارها خوشحال تر از دست فروشها بودند.قیمتها ر پایین ترین حد ممکن بود و بر رویه تابلوهایی گرد به رنگ قرمز و بزرگ نوشته شده بود پشت و روی تابلو یک قیمت بود و امکان تغیر قیمتها درمواقع لزوم وجود نداشت..! ساعت 4 عصر ناهار را در طبقه آخر پاساژ الیویوم خوردیم.مسیر رفتنمان ساده بود.از اکسارای با مترو به زیتون برنو و از آنجا با ون به الیویوم..در مترو و ون تنها کسانی که صحبت میکردند و میخندیدند ما بودیم و طبق معمول نگاه های خیره و چهره های مضطرب.


خرید از الیویوم خوب بود، فرهنگ مصرف گرایی تاثیرش را گذاشته بود. در آخر هم به زور از آن بیرون آمدیم. مرکز خرید در حال تعطیل شدن بود.

روز چهارم به قصد بزرگترین آکواریوم اروپا هتل را ترک کردیم.از ضلع شمالی میدان تقسیم ون هایی بود که رایگان ما را به اکواریوم میرساند.یک ساعت طول کشید تا برسیم در مسیر ماشینهای در حال عبور نظر من رو جلب کرد.

.تقریبا" هیچ ماشین چینی وجود نداشت، اتومبیل کره ای خیلی کم ژاپنی کمی بیشتر و ماشینهای با برند اروپایی زیاد.تاکسی ها و ونها معمولا فیات و بنز و بی ام دبلیو ماشینهای شخصی. بوی دریا به مشام میرسید اکواریوم در کنار دریا بود..در کنار درب ورودی فروشگاهی بود که سوغات دریا را میفروخت با قیمت فضایی..داخل اکواریوم آرامش فریاد میزد و نظم,تمیزی وآب سه رکن اصلی تشکیل دهنده اجزا بودند.ساعت 4 بود که از درب خروج خارج شدیم ...درب خروج رو به مرکز خریدی باز میشد که از خاصترین برندها با اختصاصی ترین قیمتها پر شده بود ، چرخی زدیم و ناگهان خود را در ساحل دریا دیدیم.

ساحلی که به سبک مدرن چیدمان شده بود و پر بود از برندهای غذایی اروپایی و آمریکایی که همچنان مسلح بودند...


در برگشت از اتوبوسی استفاده کردیم که که مارا به سمت امین نونو میبرد...چه جالب تا چند ده متری دریا اجازه ساخت و ساز داده نشده بود و چمن و درخت به جای پلاژ و آپارتمان دیده میشد..در کنار بازار ادویه جایی دنج برای ناهار نابه هنگام پیدا کردیم.. اسکندر کباب.. خوشمزه بود.
همه جای شهر پرچم ترکیه دیده میشد.

و باز هم استقلال و سیل جمعیت شب یک شنبه بود و تلاطم عابران بیش از شبهای قبل.. موزیسین های دوره گرد آهنگهای شادتری مینواختند تا شاید اندوه یخ زده در ته چشم استانبولی ها را آب کند.. خنده ها و سرخوشی ها مانند بزکی بود که بر صورت مسلمانان.. آسیایی های خسته از جنگ های خاورمیانه به زور چسبانده شده بود..

صبح روز پنجم رفتیم مرکز خرید جواهر با مترو ایستگاه مجیدیه(مجیدکوی)پیاده شدیم.مرکز خریدی با سیستم امنیتی قوی,شلوغ بود وجود ایرانی ها بدجور تو چشم میزدگشتی زدیم خریدی کردیم و برای نهار به خیابان محبوب استقلال رفتیم انصافا" این خیابان آرام و قرار نداشت سپس به برج گالاتا رفتیم در انتهای خیابان...از بالای برج نمایه کامل شهر را میشد دید و نه نمایی از تمامی زندگی مردم را.

در مسیر برگشت زیر پل بغاز نارگیله با طعم سیب با چای قند پهلو یاد شرجی شمال ایران را برایم زنده کرد.

ساعت نزدیک پنج بود که به هتل رسیدیم و برای ترانسفر به فرودگاه آماده شدیم چک اوت را صبح انجام داده بودیم ساعت پنج و ربع به کمک لیدر و ون به فرودگاه رفتیم...

فرودگاه آتا ترک دوباره خودنمایی میکرد مسافران از گوشه کنار دنیا درحال خروج از ترکیه بودند منظم ساکت و با دوربینهای بزرگ و ساکهای کوچک..و من و همسفرانم با دوربینهای کوچک و ساکهای بزرگ. پروازمان با کمی تاخیر پرید ...سه ساعت بعد در فروگاه امام مسافرتمان به پایان رسید.


نفد و بررسی هتل

خوب رو به بالا

7.17 از 10

زمان سفر: 20مهر 1394

این هتل را به شما پیشنهاد می کنم.

یکی از بهترین هتل هایی که رفتم .نظم عالی کارکنان دوستانه برخورد کردند نظافت روزانه انجام میشد در اسانسور کوچک، اما نامی راه پله میطلبید پیاده بریم بیایم .سره کوچه پایینی ون بود واسه تقسیم شبها امن بود.



سوپرمارکت و رستوران اطراف هتل زیاد بود. اطاق ما رو به مدرسه بود اما حال میداد دیدن بچه هایی که تو حیاط بودن و شوروشوق داشتند در کل هتل خوبی بود..

کیفیت و تنوع غذا 7

تمیزی و زیبایی هتل و اتاق ها 9

عملکرد کارکنان 9
تفریحات و امکانات هتل3

منطقه و دسترسی 7

ارزش قیمت به نسبت خدمات 8


 

عضویت در خبرنامه